هفته گرم، خیابان‌های رنگارنگ، رندی حافظ با حجاب و عفاف

شادپی‌مایی عروسک‌ها. طاق بستان حق نشر عکس Irna
Image caption شادپی‌مایی عروسک‌ها. طاق بستان

در هفته گرم، با وجود مخالفت نیروهای انتظامی، خیابان‌های شهر، شب بیدار ماندند، نه فقط در تهران که شب بیداری به شهرهای کوچک هم راه برد و نشان داد که هنرهای عمومی و غیررسمی، فرصت بیابند، راه می‌یابند. موسیقی هم در زیر زمین نمانده، گرچه هنوز ماموران سدمعابر، به نوازندگان خیابان سخت می‌گیرند که مرغ سحر ننوازند، اما چند کافی شاپ هم، پیانو دارند و سازهای دیگر و در جمع‌های کوچک بتهوون و موتزارت می‌نوازند. حضور عروسک‌های شاد در غرب کشور، طاق بستان را هم رنگ شادی زد و مردمی را به شادی کشاند.

موجی به راه افتاده، که شهرداران را وادار می‌کند که همان اول کار معاونی فرهنگی پیدا کند که با هنرمندان آشنایی داشته باشد و علاقه‌مند به زیبابخشی معابرعمومی. گاهی مانند معاون فرهنگی شهر اصفهان معلق شده و در حبس‌اند. او فرصتی ساخت برای مردم و خانواده‌هایی که می‌خواستند مسابقه فوتبال کشورشان را با هم تماشا کنند. باز معاون فرهنگی مشهد کمتر عقوبت دید. فقط برکنارش فرمودند چرا که فقط به خبرنگاران بد گفته بود.

اما در نقطه خوش هوایی در شمال تهران رنگین، زندان‌هایی است که نه چریک‌های مسلح برانداز بلکه طیف تازه‌ای از نسل جوان در سلول‌هایند که جرمشان «کم حجابی»، «بدحجابی» و یا عکاسی از مراسم روزکارگر و خشونت پلیس، حضور در جشن تولد یک دوست، یا «آب بازی» است. نمونه کم نظیری از زندانیان در جهان. مبارزان صحنه جنگی فرهنگی که در خیابان‌های دور و نزدیک شهرهای بزرگ جریان دارد. همزمان با ایستادگی بیشتر زنان جوانی که خشونت ماموران را برنمی‌تابند دیگر، تدارک راه پیمایی‌ها و تجمع‌هایی به نام «عفاف و حجاب» نیز در جهت مقابل شکل گرفته. هر دو در تابستان‌ها تشدید می‌شوند. گرچه نزدیک انتخابات است و در این ایام اصولگراترین نامزدها هم سخنی از حجاب اجباری نمی‌گویند.

حق نشر عکس Amin Berenjkar
Image caption اجتماع حجاب و عفاف در حافظیه

امامان جمعه آخر هفته باز با شمشیر هوا را شکافتند و نمازگزاران را دعوت به حجاب و عفاف کردند آیا فقط رندی حافظ شیراز بود یا نرمخویی شیرازی‌ها که اجتماع حجاب و عفاف در مرقد حافظ، از تلفیق هر دو سوی مبارزه فرهنگی، جنگ را منتفی ساخت.

در همین زمان جنگ دریایی با اضافه شدن ناوگان بریتانیا به صحنه، اهمیتی جهانی یافته، اما در ایران جنگ بر سر سریال تخیلی گاندو است هنوز، که با نشان دادن قدرت ضدجاسوسی سپاه پاسداران، دولت و وزارت خارجه را همدست جاسوسان می‌داند یا ناکارآمد و مزاحم. اما شروع پخش سریالی که تخیلی نیست و با ریخته شدن خون یک زن جوان و دستبند خوردن یک دولتمرد بلندپایه آغاز شد، دارد گاندو را کمرنگ می‌کند. دادگاه محمدعلی نجفی.

موسیقی، اما نه در زیرزمین

اما صدای اصلی هنر تابستانی از کافه موزیک‌ها برآمد که در بسیاری از شهرها هنوز از سد مخالفت امام جمعه‌ها رد نشده، اما گزارشی نشان می‌دهد که موسیقی زیر زمینی بعد سی سال مراقبت و تعقیب از عزلت به درآمده، وبعد از همنشینی با تیاترهای نسل جدید، به اجرا زنده در حضور مشتریان کافی شاپ‌ها مد، بنا به گزارش محمدتقی پورخصالیان، تنها چند روز از فاجعه سیل در کشور نگذشته بود که گروه‌های مستقل زیادی در محیط کافه‌ها اجراهایی گذاشتند و عواید آن را اختصاص دادند به کمک به سیل‌زدگان.

اما نشانی سرراست تر آگهی‌های کافه‌هایی مانند رمنس بود که خبر می‌داد محفل موسیقی کلاسیک در راه است هر جمعه هفتم ماه، ورود برای همه آزاد است و کسانی که فرصتی برای اجرا می‌خواهند پیشاپیش تماس بگیرید.

برنامه جمعه اول تیر چنین بود: محمد صلاحی، سونات پاتِتیک بتهوون را نواخت، سونیا عابدینی، دو منوئت اثر باخ و هایدن را، حسین آراسته دعای صبحگاهی از اپوس ۳۹ چایکوفسکی را، سپیده میرکیائی ورای باروک اثر آرش عباسی را، آریا شجاعی سوناتین سل ماژور دیابلی را، و آرش عباسی، سونات لا ماژور موتزارت را.

قابل تصورست که در شهر ده میلیونی با آماری که از ۶۰ هزار محصل موسیقی در آن خبر می‌رسد که در هر سوی شهر به آموختن انواع ساز و آواز مشغول‌اند، آنان را با سازهای بزرگی مانند کنترباس در خیابان‌ها و مترو قابل رویت هستند. بنا به همین آمار کلاس‌های آواز زنان بالاتر از ۲۰ هزار شاگرد دارد. در حالی که هنوز مجوز خواندن زنان صادر نشده، و مدت کوتاهی که خانم‌ها در صحنه‌های نمایش و یا کنسرت‌ها مشغول نواختن‌اند. یا با مردان همصدایی می‌کنند.

حق نشر عکس sara saghafi
Image caption نمایش نان

نان

آخرین روزهای نمایش نان در تالار حافظ است. نمایشی زیبا و خوش ساخت که نویسنده، طراح و و کارگردان آن نصیر ملکی‌جو است و بازیگرانش: آزاده احمد آبادی، سارا پهلوانی، هلیا خورشیدی، زهرا سلیمیان، مهسا شیخی، حسین مهدوی. و طراح موسیقی فواد الهی قمشه‌ای.

یکی از تماشاگران هفته‌های اول در دیوار تیوال نوشت: پرفورمنسی با هدف گذاری المانی تحت عنوان نان، سیر نان در تاریخ بشر و نقش کلیدی آن در طیف کلی اجتماع انسانی و شکل گیری طبقات اجتماعی حول این محور، نمایشی بدون دیالوگ و سبکی در قامت سور رئال که با حضور ماسک‌ها و صورتک‌ها بر چهره بازیگران بازی‌ها را دلنشین و مفرح می‌کند، اجرایی فرمالیستی با تم موزیکال و با خلاقیت‌های بصری در طراحی صحنه که تعلیق‌های چند لایه‌ای را برای مخاطب خلق می‌کند، از نقاط ضعف اثر روایتگری آن توسط راوی مستقلی است که با توجه به فضای پانتومیمی کار اضافه به نظر می‌آید.

رضا بهکام نظر داده: اجرای موزیکال زنده در تار و پود اجرا می‌نشیند و جنس انتخاب صدا در آلات موزیکال القای حسی از ژانر دارک کابارت را در مخاطب بوجود می‌آورد هر آنچه که در ابتدای نمایش هم بر ترانه‌ای از بند The tiger lillies شاهد هستیم و قدرت المانی نان و هدفمندی نمایش در روایت قصه تا حدی است که شاید نیازی به راوی نباشد.

به نظر این بیننده نمایش: طراحی موزون حرکات و میزانسن بازیگران محدود و در خدمت فرم است منتها نیاز به هماهنگی درون گروهی بیشتر می‌کند، اما با نمی‌توان از بازی‌های خوب بازیگران صحنه یادی نکرد و وجود ماسک‌های صورت شعاع دید و بازی آنها را سخت می‌کرد ولی وجود ماسک‌ها خلق دنیایی سوررئال و وهم انگیز است که لذتی ناب را رقم می‌زند.

فرزاد جعفریان نوشته: نمایش شروع ضعیفی داشت ولی هرچه جلوتر رفت بهتر و بهتر شد ، تصورم این بود که جنبه فیزیکال کار بیشتر باشه ولی پانتومیم طور بود ، فکر می‌کنم اگر کار بدون راوی بود بیننده را بیشتر با مفاهیمش درگیر می‌کرد ، ایده ی انتهایی و استفاده از موزیک زنده عالی بود

نصیر ملکی جو نویسنده و کارگردان نان خود نوشته است: نانِ ما آجرِ همیشگی احتیاجی است که نه به ضرورت، بلکه به محدودیتی جغرافیایی-فرهنگی در قلبِ تپنده‌ی خاورمیانه معنا خواهد شد. نانِ ما به تئاتر معنایی نمی‌دهد، بلکه تنها، معنای این روزها را به تماشاچیانش یادآور می‌شود. روحیه‌ی دورانِ پر التهابی که از مشروطه و پیش از مشروطه، ما را به آینده‌ای نامشخص و نامعلوم وصل کرده است.

به نوشته این هنرمند: مفهومِ نان در نمایشِ "نان"، چیزی فراتر از فقر و گرانی و بی‌اخلاقی است. مفهومِ همیشگیِ انسانی است که بدونِ آرزو و بدونِ دفاع، تنها، در برابرِ اضطراب‌هایش، مقابلِ جهانی از یأس‌ها و تهدیدها ایستاده است. آدم‌هایی که به دردی لاعلاج، همچون سرطان یا امراضی از این دست مبتلا می‌شوند تنها آرزویشان خوب شدن است.

مجسمه زنان، فقط یکی

حق نشر عکس M.B.Photo
Image caption سردیس داود رشیدی، احترام رشیدی همسر او در کنارش

گرما و شب بیداری هنر، بی‌خیالی آورد و حراج تهران، با همه انتقادهایی که شنید، رکوردشکن هم بود، اما چندان صدایی برنینگیخت. هرچند خریداران میلیاردی بودند و به خرید تابلوها و مجسمه‌های غنیمت، از نام‌های بزرگ نیم قرن پیش مفتخر شدند، مجسمه‌ای از بهمن دادخواه، کاری از ابراهیم فرجی که در سال ۱۳۴۷خلق شده. باری منیر فرمانفرماییان، پرویز تناولی و حسین زنده رودی همچنان بالای جدول ماندند.

در سوی دیگر شهر سمپوزیوم مجسمه سازی مفاخر ایران توسط شهرداری تهران در عمارت زیبای عین الدوله برپا شد. همانجا سردیس ۲۶ هنرمند معاصر که تصمیم به ساخت آن‌ها در سمپوزیم سال قبل گرفته شد، رونمایی شد:

پرویز فنی‌زاده، داود رشیدی،هوشنگ کاظمی،علی‌اکبرصادقی، پرویز تناولی، پرویز کلانتری، محمدکریم پیرنیا، هادی میرمیران، عباس کیارستمی، غلامحسین بنان، مجیدانتظامی، عربعلی شروه، حسن چلیپا، ، قبادشیوا، ابراهیم حقیقی، محمدعلی کشاورز، هادی شفائیه، علی نصیریان،احمد عالی،جواد حمیدی، محمد بهرامی،سید حسن میرخانی، علی حاتمی و جمیله شیخی.

برگزارکنندگان تنها یک هنرمند زن را در سطحی تشخیص داده‌اند تا جزو مفاخر محسوب شده و سردیسش در اماکن عمومی نصب شود. همین پرسش‌هایی را در پی آورد، نوشته شد: مشخص نیست چه کسانی و برچه اساسی بهجت صدر، فریده لاشایی، گلی ترقی، پروانه اعتمادی، رعنا فرنود، غزاله علیزاده، رخشان بنی‌اعتماد، سیمین معتمدآریا، هما روستا، فخری خوروش، گلنوش خالقی و بسیاری دیگر را همسنگ هنرمندان مرد معاصر ندانستند. گرچه پیداست چرا.

زنده یاد جمیله شیخی از نامداران با سابقه دنیای نمایش، در دهه هفتاد عمر، اولین خانمی بود که وی را به نمایشی تلویزیونی دعوت کردند با نام پاییز صحرا، حتی قبل از این که نمایش از تلویزیون پخش شود، صدا از این سو و آن سو، از جمله نمازجمعه تهران و اصفهان بلند شد که حضور زنی وی بدون چادر (حجاب مطلوب سال‌های نخست) در نمایش خلاف اهداف انقلاب بوده است. چندان که محمدی گیلانی در خطبه پیش از نماز جمعه تهران در میان انتقادهایی از تولیدات صدا و سیمای جمهوری اسلامی، نام از نمایش پاییز صحرا هم نام برد، رییس وقت رادیو تلویزیون در نامه از بنیانگذار انقلاب در ۳ مورد مورد انتقاد روحانیون از وی رهنمود خواست و آیت‌الله خمینی هم در پاسخ با لحنی پرخاش گونه از مدعیان و منقدان خواست چشم‌های خود را پاک نگاه دارند.

به نظر می‌رسد همین سابقه، امکان داده تا زنده یاد جمیله شیخی، تنها زن حاضر در فهرست تندیس مفاخر برای استفاده در سطح شهر تهران باشد.

حق نشر عکس Shabake Aftab
Image caption عکس نصرالله کسراییان از سیل بلوچستان ۹۴

کمک یواشکی

نصرالله کسراییان در مجموعه بعد از سیل که ماه‌نامه شبکه آفتاب در شماره ۴۷ خود فراهم آورده با عنوان کمک یواشکی نوشته:وقتی زلزله بم اتفاق افتاد، با کمک دیگران من هم کارهایی کردم… سی چهل هزار تا تقویم چاپ کردیم، نمایشگاهی برگزار کردم و درآمد حاصل از آن را در اختیار یکی از موسسات مردم نهاد گذاشتم و تا آن جا که توانش را داشتم هم کار دیگری که از دستم برآمد انجام دادم. انگیزه‌ها هم خیلی روشن بود: اینجا خانه من است، آسیب دیدگان هم وطن من هستند، و نه فقط مردم بلکه حتی دیوارهای خشت و گلی بم هم به گردن من حق دارند، با چاپ کتاب‌ها و و فروش عکس‌های این‌ها من صاحب زندگی بهتری شده‌ام، من به همه اینها -یعنی به این مردم، به این آب و خاک، به این دیوارهای خشت و گلی مدیونم، باید دینم را به همه این‌ها ادا کنم.، و بالاخره هم مگر نه این که یکی از چیزهایی که از ما ملتی ساخته همین کمک‌های متقابل به همدیگر، به وقت مصیبت‌ها بوده است. والسلام

در ادامه مقاله این عکاس نامدار آمده: همه چیز هم تصادفا به خیر گذشت، اما بعد از زلزله سرپل ذهاب دیدم انگار وضع تغییر کرده. از بعضی‌ها که برای کمک رفته بودم شنیدم به آن‌ها گفته بودند شما مقاصد سیاسی دارید، یک مورد هم از آن طرف خط به گوش خودم صدای گریه خانم جوانی را شنیدم که می‌گفت نمی‌گذارند می‌گویند… خود ما که اولش می‌خواستیم مدرسه‌ای بسازیم آن قدر اما و اگر کردند و گرفتار پیچ و خم‌های اداری شدیم که از خیرش گذشتیم و در نهایت، آن هم به هزار ترفند توانستیم چندتا کانکس بهداشتی و مثل این بفرستیم. من نمی‌دانم این فوبیای «مقاصد سیاسی» تا کی باید ادامه پیدا کند، این بی‌اعتمادی چه وقت باید از بین برود؟

و در نهایت گزارش کمک یواشکی به این جا رسیده که: به نظرم رسید و به ایشان گفتم این بود که فکر کنم تنها راهی که باقی مانده این است که تا وقتی وضع بر این منوال است بی سروصدا و «یواشکی» کمک کنیم، مثل خیلی کارهای دیگری که مردم یواشکی انجام می‌دهند.

حق نشر عکس Masoud Riahi
Image caption هنر در نواب

هنر در نواب

مسعود ریاحی زیر این گرافیتی روی تن یکی از ساختمان‌های طرح نواب نوشته : رگ‌های اطراف «قلب»، اگر در حال انسداد باشند؛ دیگر تاب و توان پمپاژ درست و سالم خون را بهدام‌ها ندارند. گرفته‌اند و خون هر لحظه به آن فشار می‌آورد و سکته را نزدیک و نزدیک‌تر می‌کند. بزرگ‌راه نواب؛ همان رگی‌است که از پای بیمار قلبی می‌برند تا با رگ‌های منتهی به قلب جایگزین کنند؛ مجرای تازه‌ای‌ست به قلب در حال «سکته».همان‌قدر که آن رگ پا؛ برای دیگر رگ‌های حوالی قلب غریبه است؛ نواب هم برای سلسبیل و محله‌های قدیمی اطراف آن. این گرافیتی قرار بود ساکنین‌اش؛ ساکنین خانه‌ها و خاطرات درو شده‌ی قبل از احداث بزرگ‌راه باشند.

ولی ظاهراً اکثرشان حاضر به سکونت در این برج‌های یک‌شکل و غریبه نمی‌شوند و محلی می‌شود برای ورود «غریبه‌ها». می‌گویند؛ غریبه‌ها٬ بافت فرهنگی محله‌ی سلسبیل را کمی تغییر می‌دهند.

نویسنده نتیجه گرفته: این گرافیتی تمثیلی؛ بر روی دیوار برج‌های نواب که سری برایش نمانده؛ یا اصلا نداشته؛ بی‌سر است؛ بی‌سر و سامان. آدم؛ با آن‌چه در سرش است؛ و به وسیله آن، خودش را تعریف می‌کند و احتمالا می‌فهمد که کیست. سر؛ چیزی‌ست که این آدمک سیال بر دیوار نواب ندارد٬ و احتمالا او هم نمی‌تواند خودش را تعریف کند و بفهمد که کیست؛ مثل بزرگ‌راه نواب و محتویات بی‌ربط‌اش با محله‌‌های این‌جا که البته حالا بعد از بیست سال ورود این غریبه٬ دارد با ان و شمایل غریب‌اش؛ هم‌شکل می‌شود.

موضوعات مرتبط