کابل کهنه، داستانهای نو

کابل
Image caption پسر کوچولویی که برای یاد گرفتن فوت و فن فیلمبرداری دنبال ما راه افتاده بود

خیلی اتفاقی می فهمم با مسعود حسینی هم محله ای هستیم. جایی نزدیک تکیه کشمیری ها در شهر کهنه کابل. من اینجا بزرگ نشدم. مسعود هم. پدرهای ما اینجا بزرگ شدند. و ما در ایران با داستانهای آنها. انگار هنوز آنها در این کوچه ها می دوند و بازی می کنند. پسر کوچولویی که پشت سر ما می آید تا فوت و فن فیلمبرداری را یاد بگیرد واقعا ذکاوت کودکانه بچه هایی را به یادم می آورد که در داستانهای محله پدرم شنیده بودم.

خیلی خوشحالم که داستان اینترنت من را به این کوچه ها کشانده. و داستان مسعود که هر روز به اینجا می آید تا از زندگی و زیبایی های کوچک آن در این خرابه ها عکس بگیرد و روی فیس بوک بگذارد یا در مسابقات عکاسی شرکت کند. و بگوید درست است که افغانستان فقیر است و جنگ آن انگار تمام نشدنی و درست است که محله های شهر کهنه کابل آدم را به یاد قرنها پیش می اندازد ولی آدمهای این محله ها متعلق به قرن بیست و یک هستند و مثل هر آدم دیگری از این قرن و آخرین دست آوردهایش سهم دارند.

Image caption ابزار اصلی کار مسعود اینترنت است

مسعود عکاس آژانس خبری فرانس پرس در کابل است. ابزار اصلی کارش اینترنت است. تمام تلاشی را که برای گرفتن بهترین عکسها انجام می دهد در صورت نبود اینترنت به هدر می رود.

مسعود در کابل کار می کند و در دهکده جهانی زندگی را آنلاین تجربه می کند. استادان عکاسی اش در آلمان و فرانسه زندگی می کنند و به سوالهای روزانه او پاسخ می دهند و نامزدش فرزانه که برای تحصیل به کانادا رفته هر روز دو ساعتی را با او چت می کند.

شهر کهنه کابل در زمان جنگ های داخلی ویران شد. در کوچه های شهر کهنه تاریخ مردم افغانستان رقم خورد. جنگ افغان و انگلیس همین جا در اواخر قرن هجدهم اتفاق افتاد.

مسعود درهای خانه های چنداول را نشانم می دهد و می گوید قدیم ها خانه قداست خاصی داشت. و این درها برای این کوتاه هستند که کسانی که می خواستند وارد خانه شوند سر خود را به نشانه احترام خم می کردند.

زنی از یکی از این خانه ها با در کوتاه بیرون می آید. سلام می کنم. می پرسد کی هستی. می گویم خبرنگار، آمدیم در مورد اینترنت در افغانستان فیلم بسازیم. می خندد می گوید عزیزم اول جاده را درست کنید. آب و برق بیاورید. بعد بیایید فیلم بسازید که لا اقل کفش ها و لباس های قشنگ تان اینقدر خاکی و کثیف نشوند.

چند نفر دیگر هم جمع می شوند.یکی از زنها می گوید زمستان که می شود با کمی باران یا برف همه جا پر از گل می شود. برق و آب لوله کشی هم نمی خواهیم. حداقل همین کوچه ها را آسفالت کنند. تا ما اینقدر مجبور نباشیم هر روز در هوای سرد لباس های گلی بچه ها را بشوییم. گریه اش می گیرد. می گوید وقتی کوچه گل می شود پا که در زمین می گذاری قدم بعدی را باید بدون کفش برداری چون اکثر اوقات کفش ات در گل گیر می کند.

مسعود می گوید درست است مردم فقیرند و گفتن اینکه اینترنت اولویت افغانهاست واقعا خنده دار است. ولی حتی اینجا هم اگر جوانی موبایل داشته باشد می تواند با موبایل خود به اینترنت وصل شود.

اینترنت به سبب حضور جامعه جهانی، سازمان های بین المللی و حضور بزرگترین رسانه های جهان به هر حال خود را به افغانستان رسانده است. کابل را شبکه ای عظیم از اینترنت بی سیم در برگرفته. یکی از معدود پایتخت های جهان با چنین شبکه اینترنتی گسترده. بعضی وقتها باید پول زیادی برایش پرداخت. بعضی وقتهاهم البته آسان تر به دست می آید اگر در یک موسسه بین المللی مشغول کار باشی. و مسعود عقیده دارد وقتی اینترنت هست مسلما استفاده از آن بهتر است، فکر می کند حداقل جوان ها می توانند با اینترنت هم که شده حس کنند در دنیای بهتری زندگی می کنند هر چند در بهترین جای آن نیستند ولی می توانند بفهمند دنیا بزرگتر از خرابه های شهر کهنه است.

در کابل کافی نت های زیادی به راه افتاده. یک گروه از این کافی نت ها اندیشه گاه نام دارد. جایی که وبلاگ نویسان جوان کابلی همدیگر را ملاقات می کنند. بلاگر های کابل مرتب وبلاگ هایشان را به روز می کنند. و وقتی در این کافی نت ها جمع می شوند در مورد مسائل افغانستان با هم با اشتیاق و حوصله بحث و گفتگو می کنند. وبلاگ نویسان کابلی گاهی به دیگر ولایات افغانستان می روند و در کارگاههای چند روزه به جوانان علاقمند آموزش وبلاگ نویسی می دهند.

گروهی از کابلی ها نگران اینترنت فیلتر نشده افغانستان هستند و می ترسند جوان هایی که آگاهی کافی در استفاده از اینترنت ندارند با رفتن به سایت های غیر اخلاقی گمراه شوند. عده ای نگران ویدئوهایی هستند که طالبان و شورشیان تندرو از نبردهایشان در مناطق مرزی افغانستان و پاکستان در اینترنت پست می کنند. خبرنگاران از عدم سانسور اینترنت خوشحال اند و البته نگران که دیر یا زود دولت به بهانه فیلتر سایت های غیر اخلاقی دست به سانسور خبررسانی هم بزند.

تب اینترنت افغانستان را هم گرفته و شاید درجه حرارت اش در کابل بیشتر از هر جای دیگر باشد.

افغانستان بعد از حملات یازده سپتامبر به مهم ترین و خبرسازترین نقطه جهان تبدیل شد. هر کسی به افغانستان آمد تا داستان افغانستان را آنگونه که می بیند به دیگران بگوید. خیلی ها به افغانستان آمدند تا روایتگر جنگ آن باشند. اینترنت خیلی از قصه های افغانها را به خانه های مردم در آمریکا و بریتانیا و دورترین نقاط دنیا برد. و اینترنت زندگی خیلی از افغانها را هم متحول کرد. خیلی از جوانهای افغان خبرنگار شدند. خیلی هایشان با اینترنت دوستان خود را دیگر نقاط دنیا پیدا کردند. خیلی هایشان بورسیه های تحصیلی از این طریق گرفتند و خیلی ها از راه اینترنت نان می خورند.

نگاه افغانها به اینترنت داخلی است، وقتی در وبلاگ هایشان از سیاست های دولت و فساد اداری و کشت مواد مخدر انتقاد می کنند. و نگاهشان به اینترنت خارجی است، وقتی حتی می توانی تصویرهای شهر کهنه کابل را در اینترنت پیدا کنی و وقتی می خواهند از مظاهر زندگی عکسی و تصویری و مطلبی در اینترنت پست کنند و بگویند ما هستیم و افغانستان زنده است و نفس می کشد و داستان افغانستان فقط داستان جنگ نیست.

صدای اذان مغرب به گوش می رسد. هوا تاریک شده من و مسعود اصلا حس نمی کنیم در کوچه های تاریک و مخروبه قدم می زنیم. عطر پیاز داغ و دارچین و به مشام می رسد. یکبار دیگر داستانهای پدرهایمان را که هم محله ای بودند مرور می کنیم. خیلی شبیه اند داستانهای ما. پدرهای ما قصه گوهای خوبی بوده اند و روایت ها را بی کم و کاست به ما گفته اند.

فکر می کنم قصه گویی باید در خون ما باشد که خبرنگار و عکاس شده ایم و به محله مان باز گشته ایم. ما با اینترنت حالا قصه افغانستان را نه فقط برای بچه هایمان که می توانیم به دنیا بگوییم.

مطالب مرتبط