اینترنت، ایشان، و بنده!

از "بالا" دستور داده‌اند که در مورد اینترنت و اثرات آن در زندگی شخصی‌ام بنویسم. تاکید هم کرده‌اند که "همانطور بنویس که دروبلاگ خودت می نوشتی". اما خوب راستش را بخواهید ماهها می‌شود که دودی از دودکش "مطبخ" علیه الرحمه برنمی‌خیزد و خودم چیزی ننوشته‌ام و دست به سینه، صمُ بکم نشستن جلوی بساط، کم‌وبیش تنها کاری است که این اواخر در وبلاگ خودم مرتکب می‌شوم!

و بعد هم به خودم نهیب زدم که پدرجان مگر نمی‌بینی این روزها در بعضی ممالک حتی به جرم "بی گناهی" هم که شده می‌گیرند و می‌برند آنجا که عرب نی انداخت، آن وقت شما می‌خواهی دستی دستی یک انگ همکاری با "انگلیسیا" و لاس خشکه با بوق استکبار هم به کارنامه‌ی اعمالت اضافه شود؟ حالا شاید فعلاً در امان باشی اما گذر پوست که به دباغخانه می‌افتد، نمی‌افتد؟

اما امان از "چرب و شیرین" دنیا به قول آن "آقا"! ...بگذریم. بهرصورت یکی از چیزهایی که وقتی به موضوع نگاه می کنم بلافاصله به ذهنم می‌آید نقشی‌ست که اینترنت در شکرآب کردن روابط من و عیال و یا آنچنان که معمول بعضی رسانه‌هاست در "سست کردن بنیان خانواده"! داشته. یعنی اگر هم بلافاصله به ذهنم نیاید کافی‌ست یک ساعت جلوی این صفحه در اتاقم بنشینم تا صدای قدم‌هایی در راهرو این نقش را خاطر نشان کند. حالا شاید... ای..."یک کمی" بیشتر از یکساعت. تایمر که نگذاشته‌ام!

متاسفانه ریش‌سفیدی، گیس‌سفیدی، کسی هم در دسترس نیست که میانه را بگیرد وگرنه من باب درددل (معترضه: شما را جان مادرتان این‌قدر ننویسید "دردودل". درد و دل غلط است! درد و دل دو چیز مجزا نیست. درد همنشین دل است و دل بی درد هم اصلاً نداریم.) هم که شده می‌گفتم که اگر بنشینیم کلاه‌مان را قاضی کنیم می‌بینیم که این دم و دستگاه برای آدم‌هایی مثل بنده تا حد زیادی جانشین به حق برای آن چیزهایی‌ست که با دور ماندن از اصل خویش از دست داده‌ایم. شاید هیچ سازوکار دیگری به این وسعت و به این سهولت و به این سرعت، بازجستن روزگار وصل را میسر نسازد. حالا البته "میسر" که تعارف است اما خوب به هر صورت به بسیاری از آنچه که رویا محسوب می‌شد ته رنگی از واقعیت بخشیده. یعنی اصلاً طوری شده که در بعضی موارد حتی مرز تفکیک واقعیت از مجاز دیگر به روشنی سابق نیست. از قضا همین دیروز پریروز بود که روی سایت بی‌بی‌سی گزارشی دیدم از دختری دارای معلولیت و ناتوانی جسمی که "زندگی"‌اش را در (second life) جسته و یافته بود. اینترنت برای من البته نه نقشی به این سنگینی و اهمیت، اما در دوره ای از زندگی، رک و راست، نقش ناجی داشته. کمکی که از طریق این پدیده امکان دریافتش برایم فراهم شد به هیچ صورت و از هیچ طریق دیگری قابل تصور هم نبود. می‌گویند و‌یت‌کنگ‌ها در دوران جنگ گاهی اوقات به الزام وضعیت و در محاصره‌ی دشمن، مجبور می‌شدند در مرداب‌ها و لابلای ساقه‌های نی و در زیر آب ساعت‌ها پناه بگیرند و در این حالت تنها داشتن ساقه‌ای نئین برای تنفس، امکان زنده ماندن‌شان می‌داد. در یک دوره‌ای از زندگی که آن سهم کوچکم از آسمان را ابرهای سیاه پوشانده بود و زوزه‌ی باد و غرش تندر گوش را کر می‌کرد، گذارم به برکه‌ای افتاد و اینترنت برای من حکم همان ساقه‌ی نی را بازی کرد.

بین خودمان بماند اما گاهی اوقات اینطور به نظرم می‌رسد که اینترنت از این زاویه که عرض کردم به نوعی قضیه‌ی همان "بُن‌ژور" آن پیرمرد میوه‌فروش پاریسی‌ست و غلامحسین ساعدی .

حیف آن بنده خدا عمرش کفاف نداد!

لینک های اینترنتی مرتبط

بی بی سی مسئول محتوای سایت های دیگر نیست