خاص

Image caption وبلاگ راز

بیست و پنجم آذرماه هشتاد، نوشتن را در وبلاگم آغاز کردم. همان‌روزها، داشتم تغییر رشته می‌دادم و دانشگاه شریف را رها می‌کردم تا جامعه‌شناسی را در دانشگاه علامه طباطبایی دنبال کنم. در فضایی که موفقیّت با معیاری جز علاقه‌ی فرد ارزیابی می‌شود و اصولاً یکی از انگشت‌شمارْ وظایفِ واجبی که مردم برای خودشان تعریف می‌کنند، ارزیابی «پیشرفت» و موفقیّتِ دیگران با سنجه‌های شخصِ ارزیاب و الصاق معدود برچسب‌های از-پیش-ساخته به پیشانی ارزیابی‌شونده‌ست، تغییر رشته‌‌ام کار آسانی نبود. بعد از این‌که تصمیمم را گرفتم و با خانواده‌ام در میان گذاشتم و آن‌ها بی-بُرو-برگرد تصمیمم را پشتیبانی کردند و نه تنها مانع نشدند که تشویقم هم کردند، مانْد کارهای اداری و کاغذبازی. در پیچ و خَم کارها و این‌که از این دانشگاه بدو به آن سازمان و آیا می‌شود یا نه و اگر بشود چه می‌شود و اگر نه چطور، نیاز داشتم جایی بنویسم تا کمی سبک شوم. همان‌دوره روی کاغذ البتّه می‌نوشتم تا این‌که متوجّه پدیده‌ی وبلاگ شدم و وسوسه شدم امتحانش کنم. کردم و به مذاقم خوش آمد و بیش از هشت سال حالا ادامه پیدا کرده و شده آن‌چه امروز هست و می‌بینید؛ که اگر دیده باشید اوّلش و شروعش با آنچه حالا هست تومنی هفت زار فرق می‌کند؛ شاید نه آنقدری که امروزِ من با آن‌وقتم فرق کرده.

اندکی که گذشت وبلاگم که تنها خواننده‌اش وقتی خودم بودم، خواننده‌های دیگری پیدا کرد. کم‌کم خواننده‌ها بیشتر و افزون‌تر شدند و کسانی از دوستان و ناشناس‌ها و آشنایان و غریبه‌ها گاهی یا پیوسته وبلاگم را خواندند. امّا از میان همه‌ی خواننده‌ها، یکی خودش شد نویسنده‌ی وبلاگ. هنوز که کسی می پرسد چطور تو و سیما هم را پیدا کردید؟ پاسخ می‌دهم به واسطه‌ی «راز». «راز»، که تا آن‌وقت دفترچه‌ی یادداشت بود، از نو، مثلِ زندگیم، معنای تازه‌ای پیدا کرد. دیگر، برای اشاره به «راز»، نمی‌گفتم «وبلاگم». آن‌چه ازش حرف می‌زدم به سادگی تنها «وبلاگ» نبود. «راز» بود. اسمِ خاص داشت. تقدیس شده بود. پیچیده شده بود. راز دیگر تابع منطق دوگانه‌ی خصوصی-عمومی و فراگیر-منحصربفرد نبود. درست شبیه خود اسم خاص که مقاومت زبان را در برابرِ طبقه‌بندی نشان می‌دهد و شبیه هر امرِ مقدّس دیگری، قابل تعریف نبود.

با راز دوستی‌ها ساخته شد. با راز دوستی‌هایی ضایع شد؛ با راز بسیار یاد دادم و با راز فراوان آموختم و خیلی زود فهمیدم که من تنها راز را نمی‌نویسم. دستِ پایین همان‌قدر که من او را می‌نویسم؛ او هم مرا می‌نویسد. دریافتِ این موضوع، کشفِ بزرگی بود. دانستم که چرا راز این‌اندازه بخشی از هویّت من شده: راز مرا وصل می‌کند به دورترین سرچشمه‌های شناخت. به آنجا که تجربه‌ی دیدن از تجربه‌ی لمس‌کردن جدا می‌شود: می‌توانم ببینم بی‌آنکه دیده شوم؛ امّا نمی‌توانم لمس کنم بی‌آنکه لمس شوم. با راز، دیدن را کنار می‌گذارم؛ شروع می‌کنم به لمس کردن و مانندِ هر تجربه‌ی تماسِ دیگری، هم‌زمان با‌هم‌بودن و جدایی را حس می‌کنم. در حالی‌که همه‌ی تجربه‌ی دیدن نصیبِ منِ بیننده است. تنها بخشی از تجربه‌ی تماس، از آنِ من است؛ مابَقی سهمِ دیگری‌ست. من و دیگری – هر دو – لمس‌شونده‌ایم و لمس‌کننده. با راز پیچیدگی را تجربه کردم و روی لبه بودن را: با راز روی لبه‌ی امر خصوصی-امر عمومی، روی لبه‌ی شباهت و تفاوت حرکت کردن را آموختم.

راز اسمِ خاص است؛ همان‌طور که پویان. حالا، هر دو بی علامتِ نقلِ قول در دو سوی واژه نوشته می‌شوند.

لینک های اینترنتی مرتبط

بی بی سی مسئول محتوای سایت های دیگر نیست