به روز شده:  14:02 گرينويچ - سه شنبه 24 اوت 2010 - 02 شهریور 1389

فیلم و سینمای ایران

به عبارت دیگر: گفتگو با سوسن تسلیمی

برای پخش این فایل، نرم افزار "جاوا اسکریپت" باید فعال شود و تازه ترین نسخه "فلش" نیز نصب شده باشد

پخش با "ریل پلیر" یا "ویندوز میدیا پلیر"

بسیاری سوسن تسليمی، مهمان اين هفته برنامه به عبارت ديگر را بهترین هنرپیشه سینمای ایران می دانند. بیش ازچهل سال است در تئاتر و سینمای ایران فعال است و در فیلم های ماندگاری بازی کرده است. با این حال در اوج محبوبیت کشورش ایران را ترک کرد و گر چه در کشور محل اقامتش سوئد هنرپیشه وکارگردانی موفق است، ولی مخاطبان اولیه و هموطنانش از هنر او محرومند. آیا از ترک وطنش راضی است؟

از او پرسیدم: خانم تسليمی! سال گذشته هنگامی که بهرام بیضایی جایزه ای به خاطر فیلم باشو، غریبه کوچک گرفت، این جایزه را به شما تقدیم کرد و گفت که سوسن تسلیمی به دلیل بی مهری ها ایران را ترک کرد، بی مهری از کی خانم تسلیمی؟

نمی دانم. توضیح این را شاید آقای بیضایی ندادند. بی مهری در واقع از طرف تماشاگران من نبوده، یعنی از طرف تماشاگران تئاتر وسینما نبوده است. البته بی مهری کلمه ای است که ايشان انتخاب کرده اند، اگر خود من بخواهم کلمه ای انتخاب کنم، درواقع بی توجهی بود. يعنی بی توجهی به من. نمی خواهم به شخص خودم آن اهميت را بدهم که چرا به شخص من بی توجهی يا بی مهری شده، بی توجهی به من و اشخاصی مثل من، بی توجهی و بی مهری به ذات هنر و هنرمند هنر بوده و زحماتی که اين گروه می کشند برای پيشبرد فرهنگ خودشان و پيشرفت مملکت خودشان.

شما می گوييد بی توجهی. اين بی توجهی دقيقا يعنی چه؟ چه کاری می بايست در حق شما و افرادی مثل شما می کردند که نکردند؟

اگر بخواهم ساده بگويم، من زمانی ايران را ترک کردم که من را از تئاتر شهر در سال 1359 اخراج کرده بودند. دليلش هم اين بود که من به سياست فرهنگی تئاتر شهر در آن زمان اعتراض کرده بودم. نامه ای هم آن وقت به کسی، به رئيس وقت نوشتم و مسايلی را هم توضيح دادم. اين نامه وجود دارد و در کتابی که چند سال پيش در باره من با عنوان "زندگی و سينمای سوسن تسليمی"، توسط خانم بيتا ملکوتی منتشر شد، آمده است.

بعد از اين اعتراض، رئيس تئاتر شهر در پايين نامه من حکم اخراج من را نوشت.
در آن زمان اعتراضتان به چه بود؟

ببينيد در سال 1358، بلافاصله بعد از انقلاب، ما دو نمايش داشتيم. "دايره قفقازی" که در بهار اجرا شد و "مرگ يزدگرد" که در پاييز اجرا شد. اين تئاتر، آخرين تئاتری بود که من در ايران بازی کردم. بعد از آن، تئاتر دچار دگرگونی های عظيمی شد. يعنی تا آن موقع رئيسی در تئاتر شهر بود که خوب بود، به فرهنگ و تئاتر اهميت می داد؛ البته چارچوب هايی وجود داشت. اوايل انقلاب هم به هر حال آزادی ها خيلی بيشتر بود و هنوز خيلی چيزها جا نيفتاده بود و می شد کار کرد.
به هر حال، بعد از آن، تئاتر دچار دگرگونی های زيادی شد. هر هفته گروهی، پنج شش نفری با تفنگ و تپانچه می آمدند و تئاتر را می گرفتند و اگر رئيسی وجود داشت، او را بيرون می انداختند و با تفنگ و تپانچه در اتاق رئيس می نشستند. آدم وقتی اينها را می ديد، حيرت می کرد و می دانست که اينها اصلا ربطی به تئاتر و فرهنگ ندارند. برای همين خيلی برای ما مشکل بود که با آنها ارتباط برقرار کنيم و زبان مشترکی داشته باشيم که بخواهيم راجع به برنامه های تئاتری يا سياست های فرهنگی صحبت کنيم. بعد يک ماه ديگر، يک گروه ديگر می آمد و اينها را بيرون می انداخت. يعنی تئاتر معمولا اشغال می شد و ما اين حس را داشتيم.

نامه اعتراضی شما، اعتراض به همين سياست ها و اين شکل کار بود؟

سوسن تسلیمی

سوسن تسلیمی: پیش از ترک ایران از تئاتر شهر اخراج شدم

نه. من بعد از تئاتر "مرگ يزدگرد" ديگر در نمايشی بازی نکردم. با تئاتر شهر هنوز قراردادی داشتم و حقوق خيلی بخور و نميری می دادند. چون بعد از انقلاب، حقوق های ما را کم کردند. در آن زمان، من دو هزار و 400 تومان می گرفتم. در واقع حقوق من يک سوم شد. بعد گفتم در ازای حقوقشان من بايد به هر حال در تئاتر کار کنم. يک مشکل هم تئاترهای پيشنهادی بود. چون می گفتند نمايش های اسلامی، اما هيچ کس نمی دانست که اين يعنی چی، منظور چيست. معمولا وقتی هم صحبت می شد، مربوط به داستان های انقلابی و اين طور چيزها می شد. داستان ها و نقش ها، عمو سام و ساواکی و شاه بود. اينها نقش نيستند، تيپ هستند. يا نقش ها سگ بود و گربه و روباه. بعد وقتی هم بود که می خواستند زن ها را اصولا حذف کنند. می گفتند زن ها نبايد روی صحنه باشند.
من گفتم کار نمی کنم، بهتر است که سنگين باشم. گفتم کتابخانه را در اختيار من بگذاريد که درستش کنم. کتابخانه هم خيلی ويران شده بود. کتاب ها ريخته بود و مدتی به آن نرسيده بودند. من و چند نفر ديگر مسئول کتابخانه شديم و به کتاب ها را جابه جا کرديم، گردگيری و آرشيو کرديم. اين کار حدود يک سال و خرده ای طول کشيد تا مدير جديدتری آمد. يعنی قبل از او چند مدير عوض شده بودند. با مدير قبلی هم صحبت کرده بوديم و او گفته بود اشکال ندارد، می توانی در کتابخانه کار کنی.

وقتی مدير جديد آمد و من رفتم که حقوقم را بگيرم، گفتند که مدير دستور داده که حقوق شما پرداخت نشود. آن موقع حقوق را دستی می دادند يا چک می دادند. پرسيدم چرا؟ گفتند که شما بازی نکرده ايد و کار نکرده ايد. گفتم که من کار کرده ام و مدير قبلی هم موافق بوده است. گفتند که نه، بايد بازی می کردی. من يک نامه نوشتم و توضيح دادم. گفتم به چه دلايلی بازی نکرده ام و در ضمن نمايشنامه هايی هم که به من پيشنهاد شده، اين رل هايی بوده که الان گفتم. به همين دليل من فکر کردم در کتابخانه کار کنم و مدير قبلی هم موافقت کرده بود. او زير نامه من نوشت که اين خانم را چون به همه کارکنان اينجا توهين کرده، اخراج کنيد. من می خواستم با او گفت و گويی داشته باشم.


اين نامه باعث اخراج شما از تئاتر شد، در مورد سينما چطور؟

اين باعث شد که نه تنها در تئاتر شهر، بلکه کلا در تئاتر نتوانم کار کنم. دوستان کارگردانی بودند که می خواستند من در کارهايشان بازی کنم. آن موقع بايد برای گرفتن مجوز اسامی را به وزارت ارشاد يا مسئولان تئاتر برای تاييد می دادند و آنها می گفتند که نه کار نکنند.
بعد هم که من در سينما هم شروع کردم به کار کردن و ادامه دادن. من اصولا کارهايم را انتخاب می کنم. در سوئد هم همين طور هستم. اين جور آدمی هستم. کارهايی را می کنم که به آنها اعتقاد دارم و پايشان هم می ايستم. در ايران هم همين طور بود. کارها را انتخاب می کردم. اگر در سال مثلا ده تا کار به من پيشنهاد می شد، من يکی را انتخاب می کردم، يا اصلا انتخاب نمی کردم و می گفتم دوست ندارم کار کنم يا نمی پسندم. اين باعث شد که من کم فيلم بازی کنم. من فقط شش فيلم در سينمای ايران کار کرده ام.
اين مساله باعث شد باز يک کنکاش و جدالی با مسئولان سينمايی کشور ايجاد شد. چيزهايی گفتند که من می شنيدم و نقل می کنم. می گفتند فلانی خودش را می گيرد، فکر می کند کيست، فرش قرمز می خواهد. ولی مساله اين نبود و من واقعا فکر نمی کنم کی هستم و فرش قرمز هم نمی خواهم. من فقط حق انتخاب می خواهم.
آن هم مسايل خيلی طولانی داشت. مثلا سر فيلم "ماديان" که من بازی می کردم، آمدند و وسط کار، کار را قطع کردند.

خب آن موقع مساله شان چه بود؟ مثلا سر همين فيلم "ماديان" اشکالشان به شخص شما چه بود؟

سوسن تسلیمی

سوسن تسلیمی: در سوئد توانستم در کار حرفه ای خودم تکامل پیدا کنم

اشکال اين بود که وقتی راش های اوليه فيلم را بردند در فارابی و ارشاد نشان دادند، تصاوير من را که ديدند، اين حرف های خودشان است، گفتند تصوير اين زن قدرت دارد و نگاهش نفوذ دارد. اين حرف های خودشان است. من که خودم نمی بينم نگاهم چطور است، دارم بازی می کنم. آنها گفتند که اشکال دارد. و در ضمن رنگ هايی هم که پوشيده بودم، آبی و روسری قرمز بود، گفتند اينها نباشد. بعد گفتند که اين زن قدرتش زياده از حد است. تسلط پيدا کرده است.

صحبت ديگری هم آن موقع می کردند مبنی بر اينکه به علت زيبايی شما، بخصوص زيبايی چهره شما، نمی خواستند که چهره شما روی پرده سينما باشد. اين حرف تا چه اندازه درست است؟

بله، متاسفانه اين درست است. آقای ژکان در همان کتاب اشاره کرده اند و خوب شد که شما هم اشاره کرديد، چون به هر حال به اين موضوع به صورت عمومی در آن کتاب هم اشاره شده بود. من زيبايی چهره استانداردی به آن صورت که بخواهد گفته شود، ندارم. من وقتی نقش را بازی می کنم، سعی می کنم که به نقش يک زندگی بدهم. شايد نقش است که حضور پيدا می کند. يعنی زيبايی در حضور است. می گفتند حضور پيدا می کند و زيبايی چهره است. آقای ژکان خودشان آن موقع می گفتند که باشد در مورد حجاب و موهايی که بيرون افتاده، ما آن موها را قايم می کنيم، ولی در مورد آن زيبايی خداداد ما ديگر کاری نمی توانيم بکنيم.
به هر حال اين هم بود، ولی بعد از اينکه کار را تعطيل کردند و می خواستند من را عوض کنند، دو ماه طول کشيد و من به آقای ژکان می گفتم يکی را پيدا کن. به هر حال نشد و من بازی کردم. ولی يک ناظر برای من سر صحنه فيلمبرداری گذاشتند. اين آقای ناظر، صبح می آمد سر صحنه. به من گفته بودند که به چشم هنرپيشه مقابل مرد نگاه نکن. وقتی در يک صحنه با هنرپيشه مرد حرف می زنی، پايين را نگاه کن. من هم می گفتم آخر نمی شود که وقتی با کسی حرف می زنم، به يک سمت ديگر نگاه کنم. گفتند به هر حال نبايد نگاه کنی. و همين آقای ناظر صحنه مواظب اين نکته بودند و به لباس های من نظارت می کرد و حتی گفتند زاويه ها خيلی زشت باشد و رنگ لباس ها خيلی تيره باشد که اگر ببينيد، لباس های من در فيلم"ماديان" همين طور است.

شما در فيلم "باشو، غريبه کوچک" بازی بسيار درخشانی کرده ايد. يعنی در واقع پس از آن فيلم بود که بسياری از منتقدان سينمای ايران، شما را بهترين هنرپيشه تاريخ سينمای ايران قلمداد کردند. چه چيزی در اين فيلمنامه يا اين فيلم بود که شما را چنين جذب کرد و سبب شد که چنين قوی بازی کنيد؟

اولا زبان گيلکی؛ يعنی زبان مادری من. اولين زبانی که شنيده ام، زبان گيلکی بود، اولين لالايی هايی که شنيده ام به اين زبان بوده، يعنی ارتباط من با آن زبان خيلی عميق بود. من فقط دو سال اوليه زندگی ام را در رشت، که در آنجا متولد شده ام بوده ام، بعد ما، تمام فاميل من، به تهران مهاجرت کرديم، چون پدر و مادر من هر دو بازيگر بودند، از سوی يک تئاتر در تهران از آنها دعوت شد و به تهران آمديم. ما در خانه هم به زبان گيلکی حرف می زديم. يعنی سال های اوليه زندگی کردن با زبان گيلکی، بخشی از روح و روان و ضمير ناخودآگاه من را شکل داده است.

به جز زبان که خيلی برای شما مناسب بوده، چه چيز ديگری در شخصيت اين فيلم بود که توانست اين طور هنر شما را جلوه دهد؟

داستان فيلم خوب بسيار زيبا است. داستان فيلم، ارتباط عاطفی دو نفر آدم است که زبان مشترکی ندارند. يعنی دانستن و فهميدن زبان يکديگر، يک وسيله ارتباطی بسيار بسيار عميق است. اگر شما زبان کسی را ندانيد، اصلا نمی توانيد منظورتان را به او بفهمانيد.
اين دو آدم هم، همين طور بودند. يعنی من که گيلکی حرف می زدم و عدنان که نقش باشو را بازی می کرد و عربی حرف می زد و عدنان واقعا نه گيلکی می دانست و نه فارسی. من هم که عربی نمی فهميدم. يعنی اينها واقعی بود و ما نقش بازی نمی کرديم. يعنی خود ماها بوديم و بين اين دو نقش ارتباط عاطفی عظيمی ايجاد شد و اين ارتباطی که بين من و اين پسربچه پيدا شده بود، خودش را در فيلم هم نشان می دهد.
اين است که داستان، انسانی است، ورای هر گونه سياست و هر چيز ديگر است.

و به نوعی، اين فيلم ضد جنگ تلقی می شد.

...من در سوئد هم کار کرده ام. بازيگران ايرانی واقعا با استعداد هستند. در اين شکی نيست. ما استعدادهای درخشان داريم، ولی اين استعدادها مخصوصا به خاطر محدوديت ها آن طور که بايد پرورش داده نمی شود.

سوسن تسلیمی

بله، همين را می خواهم بگويم، يعنی جنبه های ويرانگر جنگ را نشان می دهد. در آن زمان، چون دوران جنگ بود می گفتند جنگ را نکوبيد و ما در حال جنگ هستيم و جنگ مقدس است. ولی به هر حال، جنبه ديگر جنگ، ويرانگری است، از هم پاشيدگی خانواده است، در به دری است. اين فيلم که داشت روی وحشتناک جنگ را داشت عنوان می کرد، تاثير بسياری زيادی داشت.

بسياری فکر می کنند که اوج کار هنرپيشگی شما در همين فيلم "باشو، غريبه کوچک" است. آيا خود شما هم همين طور فکر می کنيد؟

من گفتم که با اين فيلم يک ارتباط خيلی عميقی دارم. گذشته از اينکه موضوع برای من بسيار جالب و جدی بود، من ارتباط خيلی عميقی با اين فيلم دارم. به اضافه اينکه من فکر می کنم، اين فيلم، اولين فيلمی است که يک زبان محلی، زبان گيلکی، در آن به صورت جدی مطرح شده، بدون اينکه به عنوان شوخی و برای خنده از آن استفاده شده باشد.
ولی مساله اين است که فيلم های قبلی من، مثل "مرگ يزدگرد" هنوز اجازه نگرفته است. "مرگ يزدگرد" هم يکی از کارهايی است که من خيلی دوستش دارم و خيلی براش ارزش قائلم. يا فيلم "چريکه تارا" که اولين فيلمی است که من با آن وارد سينما شدم، هنوز اجازه پخش نگرفته است. هر کدام از اين فيلم ها 30 و 31 سال پيش ساخته شدند و هنوز اجازه پخش نگرفته اند. آنها هم برای من طبيعتا ارزشمند هستند.

ولی فکر می کنيد که بهترين بازيتان را در "باشو، غريبه کوچک" کرده ايد؟

نمی دانم. مثل اين می ماند که آدم چند تا بچه داشته باشد و بپرسيد که کدام را بيشتر دوست داريد.
طبيعی است، بيشتر هنرمندان اين طوری هستند. گفتنش سخت است.

حالا چيزی که به نظر عجيب می آيد اين است که شما به محدوديت هايی که برای سينما ايجاد شده و بخصوص برای هنرپيشه های زن که اظهر من الشمس است و هنوز هم ادامه دارد، اشاره کردید، ولی با وجود اين، عده بازيگران زن بيشتر شده اند و بازی های خيلی درخشانی در سينمای ايران ارايه داده اند. به نظر تناقض آميز می رسد. يعنی از يک طرف، محدوديت های بسيار زياد و از طرف ديگر بروز هنرپيشه های جديد که خيلی از آنها تجربه های طولانی کار هنری هم مثل شما نداشته اند. اين وضعيت را چطور توضيح می دهيد؟

ببينيد من در ايران نيستم. سال ها است که دورم.

ولی در ايران بوده ايد و حتما دنبال هم می کنيد.

بله دنبال می کنم، ولی از نزديک نمی دانم چه پديده ای است و چه شکلی است. چون فيلم هايی که از ايران می آيد و من اينجا می بينم، فيلم هايی هستند که کيفيت هنری خاصی دارند که در سينماهای سوئد نشان می دهند که من همه شان را می روم می بينم.
نمی دانم علتش چيست. فکر می کنم علتش بازيگری است. بازيگری را ما داريم. من در سوئد هم کار کرده ام. بازيگران ايرانی واقعا با استعداد هستند. در اين شکی نيست. ما استعدادهای درخشان داريم، ولی اين استعدادها مخصوصا به خاطر محدوديت ها آن طور که بايد پرورش داده نمی شود.
ولی بازيگری در ايران، مخصوصا بازيگری سينما در ايران، طوری است که شما در جای ديگر اصلا نمی بينيد. يعنی تعداد زيادی از اين بازيگران اصلا بازيگر نيستند. يعنی اگر کسی مثلا چهره زيبا داشته باشد، می آورند بازی می کند. يعنی بازيگری، آن ارزش واقعی به عنوان يک هنر را ندارد.

ولی به هر حال من تاکيدم روی زنان است به دليل آن محدوديت هايی که جلو رويشان هست. شما فکر می کنيد تا چه اندازه بستگی به اراده زن ايرانی دارد و بخصوص اين نسل جوانی که به هر حال خيلی تلاشگر است و نمی خواهد تسليم مشکلات شود؟

ربطش با بازيگری چه بود؟

منظورم اين بود که بخشی از موفقيت زنان در سينمای ايران به علت تلاش آنها است به دليل زن بودنشان و می خواهند تسليم مشکلاتی که برايشان ايجاد شده، نشوند.
بله اين هست، چون خودم هم آنجا کار می کردم، می دانم که چگونه است. تمام بازيگران زن، آنهايی که حرفه شان بازيگری است من می دانم که تلاش هايشان چقدر است. من می دانم که واقعا چقدر محدوديت دارند که بايد با آنها دست و پنجه نرم کنند. من می دانم که از وقتی که سناريو نوشته می شود تا وقتی که جلو دوربين بروند چه محدوديت هايی جلو روی آنها هست. اينکه چطوری ديده شوند، چه حرف هايی بزنند، چه حرکاتی بکنند، نقششان چقدر بزرگ و ديدنی باشد.
در واقع در سينمای ما، زن به صورت مستقل کمتر به کار گرفته می شود. زن ها هميشه به واسطه يک مرد است که موجوديت دارند يا خواهر يک کسی هستند...

خب اين مساله در سينما عموميت دارد و خاص سينمای ايران نيست.
نه.

در سينمای ايران می تواند بيشتر باشد.

من هر بار روی صحنه بازی می کردم و صدای خنده از يک گوشه سالن می آمد، می فهميدم چند تا ايرانی آنجا هستند. چون من در هر کاری که کرده ام، از زبان فارسی هم استفاده کرده ام... و اين حس خيلی خوبی به من می داد. يعنی آن تماشاگری که مخاطب من است و من پيوندهای ريشه ای با او دارم، در اين 23 سال نبوده است و اين واقعا يک کمبود بوده است.

سوسن تسلیمی

بله بيشتر است. در سينمای ايران يا بايد خواهر کسی باشی، يا همسرش، يا مادرش و يا دخترش. به محض اينکه در سينمای ايران، يک زن به طور مستقل حضور پيدا کند، اشکال پيدا می کند. نقش اول، يک نقشی که فعال است و داستان را جلو می برد، يک مسايل و مشکلاتی پيدا می کند. اين اتفاق افتاده است. ما فيلمسازانی را داريم چه خانم های فيلمساز و چه آقايان فيلمسازی که نقش زن را اصلی و محوری کرده اند و الان هم بيشتر رويش صحبت می شود، ولی محدوديت ها هميشه دست و پا گير است.

برگرديم به همين مشکلات. اين مشکلات که برای شما و بسياری ديگر بود از جمله برای شما که تا اندازه ای بود که ناچار شديد در سال 1366 از ايران خارج شويد و به سوئد برويد. ولی در سوئد هم زندگی آن چنان آسان نبود.

نه آسان نبود. سال 1366 که من ايران را ترک کردم، واقعا نمی خواستم. هيچ کس، مخصوصا کسی که کارش حرفه تئاتر و سينما است، نمی خواهد کشورش را ترک کند. سال 1366 هم که فيلم "شايد وقتی ديگر" تصويب شد، گفتند اين فيلم را می توانيد بسازيد اما اين هنرپيشه نمی تواند در آن بازی کند. آقای بيضايی چند ماه دنبال اين مساله بودند. حتی من به آقای بيضايی گفتم که بازيگر ديگری پيدا کند، اما آقای بيضايی گفتند که من اين فيلم را با بازيگر ديگری نمی سازم چون من می دانم اين بازيگر می تواند اين نقش را بازی کند. يعنی من ديگر در سينما هم نمی توانستم بازی کنم.
در واقع حکم اخراج من از سينما را هم داده بودند. من وقتی از ايران خارج شدم و به سوئد آمدم که ديگر نه به تئاتر و نه به سينما راهی نداشتم.
يک چيز ديگر را بگويم. الان است که مسايل ارتباط جمعی و اينترنت هست که اگر کسی را ممنوع الخروج کنند يا ممنوعيت کار در سينما بدهند، همه سايت ها می نويسند. روزی که من را اخراج کردند از تئاتر يا مسايل سينما که الان گفتم، جايی نبود اصلا که بنويسند. کاملا در سکوت برقرار شد.

شما به سوئد که رفتيد، مدتی در آتليه تئاتر کار می کرديد که البته کار حرفه ای خودتان نبود. چه کار می کرديد در آنجا؟

من هر کاری که بود انجام می دادم. دستيار تهيه کننده بودم. نامه ها را پست می آوردم، به کار نور کمک می کردم. حتی قهوه درست می کردم يا تماشاچيان را روی صندلی هاشان جای می دادم. هر کاری که بگوييد کردم. من از آنجا شروع کردم.

ولی به هر حال موفق شديد که پس از سه سال، اولين تئاتر خود را روی صحنه ببريد و بعد زمانی رسيد که الان عضو شورای 11 نفره مشاوران فرهنگی در امور تئاتر در وزارت فرهنگ سوئد هستيد.

بله. من هم در بخش سينما، جزو هيئت مديره نظارت بر سينما بودم و هم در بخش تئاتر در هيئت مديره نظارت بر تئاترها و بودجه هايی که برايشان گذاشته می شود هستم. من عضو هيئت مديره مدرسه عالی بازيگری استکهلم هستم. عضو هيئت مديره انستيتو معرفی فرهنگ سوئد به کشورهای ديگر هستم. يعنی در کنار کار بازيگری و کارگردانی، ماموريت های فرهنگی و سياسی اين چنينی هم خيلی داشته ام.

پس می توانيم بگوييم که اوضاع برای خانم تسليمی که از ايران خارج شد و به سوئد رفت بهتر شده است. آيا از اينکه از کشور خود خارج شده ايد، راضی هستيد؟
ببينيد، همان طور که گفتيد من در سوئد توانستم با يک زبان غريبه از صفر شروع کنم و خود را با تلاش به جايی برسانم که هم بازيگری کنم، هم کارگردانی کنم، يعنی الان يک شخصيت فرهنگی سوئد به حساب می آيم، ولی رضايتی که به آن صورت که شما می گوييد، بحث ديگری است.
از کارم لذت می برم، خيلی پيشرفت کرده ام در کار خودم. از نظر شهرت و معروفيت نمی گويم. مساله اين نيست. از نظر حرفه ای می گويم مثلا از نظر تکنيک، تکنيک های خيلی پيشرفته صدايی، حرکتی، بيان بدن، همه اينها را اينجا ديدم. يعنی تکامل پيدا کردم.

کمبود چيست به نظر شما؟

کمبود من تماشاچی ايرانی است که من واقعا دلم تنگ شده که برايشان بازی کنم.

از اين نظر پس خيلی راضی نيستيد؟

من هر بار روی صحنه بازی می کردم و صدای خنده از يک گوشه سالن می آمد، می فهميدم چند تا ايرانی آنجا هستند. چون من در هر کاری که کرده ام، از زبان فارسی هم استفاده کرده ام و کلمات فارسی هم گفته ام. بنابراين وقتی صدای خنده يا نوعی عکس العمل می آمد، می فهميدم که تماشاگر ايرانی آنجا هست و اين حس خيلی خوبی به من می داد. يعنی آن تماشاگری که مخاطب من است و من پيوندهای ريشه ای با او دارم، در اين 23 سال نبوده است و اين واقعا يک کمبود بوده است.

چقدر اميدواريد که به ايران برگرديد و اين بازی ها را پس از کسب اين تجربه های مهمی که کسب کرده ايد، به کسانی که الان درباره شان صحبت می کرديد، ارايه دهيد؟

اميد هميشه هست. می گويند انسان به اميد زنده است. ولی خب بستگی به شرايط هم دارد. اگر شرايط همين که الان است باشد، خب آن مشکلات که همچنان هست، حتی بدتر هم شده است. من اگر برگردم، چيزی تغيير نکرده و من نمی توانم کار کنم. من اگر برگردم نمی توانم از دستاوردهای خودم که واقعا می تواند بسيار مثمر ثمر باشد، استفاده کند. من نمی خواهم دانش کاری خودم را به گور ببرم، می خواهم آن را به نسل جوان منتقل کنم و واقعا می دانم اين کاری است که ضرورت دارد، اما اگر من نتوانم اين کار را بکنم، برگشتن من جز افسردگی و بيکاری حاصلی ندارد و اين جای تاسف دارد.
اما اگر، روزی تغييری در اوضاع سياسی و اجتماعی ايران پيش بيايد، يعنی فضا، فضايی عادی بشود، فضايی که بشود در آن کار کرد، فضايی که ما بتوانيم در آسايش مثل هر جای ديگر دنيا کار بکنيم، من وظيفه خودم، و عشق و علاقه خودم می دانم که برگردم و آنچه را می دانم به نسل بعدی منتقل کنم.

BBC © 2014 بی بی سی مسئول محتوای سایت های دیگر نیست

بهترین روش دیدن این صفحه بر روی آخرین مرورگر مجهز به CSS است. با اینکه مرورگر کنونی تان قابلیت نمایش سایت را دارد ولی امکان بهترین تجربه تصویری را به شما نمی دهد . لطفا در صورت امکان مرورگر خود را به آخرین نسخه ارتقا دهید.