سوسن تسلیمی
پخش این فایل در دستگاه شما پشتیبانی نمی شود.

به عبارت دیگر: گفتگو با سوسن تسلیمی

بسیاری سوسن تسلیمی، مهمان این هفته برنامه به عبارت دیگر، را بهترین هنرپیشه سینمای ایران می دانند. بیش ازچهل سال است در تئاتر و سینمای ایران فعال است و در فیلم های ماندگاری بازی کرده است. با این حال در اوج محبوبیت کشورش ایران را ترک کرد و گر چه در کشور محل اقامتش سوئد هنرپیشه وکارگردانی موفق است، ولی مخاطبان اولیه و هموطنانش از هنر او محرومند. آیا از ترک وطنش راضی است؟ تاریخ پخش: ۲۰۱۰/۰۸/۲۴

خانم تسلیمی! سال گذشته هنگامی که بهرام بیضایی جایزه ای به خاطر فیلم باشو، غریبه کوچک گرفت، این جایزه را به شما تقدیم کرد و گفت که سوسن تسلیمی به دلیل بی مهری ها ایران را ترک کرد، بی مهری از کی خانم تسلیمی؟

نمی دانم. توضیح این را شاید آقای بیضایی ندادند. بی مهری در واقع از طرف تماشاگران من نبوده، یعنی از طرف تماشاگران تئاتر وسینما نبوده است. البته بی مهری کلمه ای است که ایشان انتخاب کرده اند، اگر خود من بخواهم کلمه ای انتخاب کنم، درواقع بی توجهی بود. یعنی بی توجهی به من. نمی خواهم به شخص خودم آن اهمیت را بدهم که چرا به شخص من بی توجهی یا بی مهری شده، بی توجهی به من و اشخاصی مثل من، بی توجهی و بی مهری به ذات هنر و هنرمند هنر بوده و زحماتی که این گروه می کشند برای پیشبرد فرهنگ خودشان و پیشرفت مملکت خودشان.

شما می گویید بی توجهی. این بی توجهی دقیقا یعنی چه؟ چه کاری می بایست در حق شما و افرادی مثل شما می کردند که نکردند؟

اگر بخواهم ساده بگویم، من زمانی ایران را ترک کردم که من را از تئاتر شهر در سال ۱۳۵۹ اخراج کرده بودند. دلیلش هم این بود که من به سیاست فرهنگی تئاتر شهر در آن زمان اعتراض کرده بودم. نامه ای هم آن وقت به کسی، به رئیس وقت نوشتم و مسایلی را هم توضیح دادم. این نامه وجود دارد و در کتابی که چند سال پیش در باره من با عنوان "زندگی و سینمای سوسن تسلیمی"، توسط خانم بیتا ملکوتی منتشر شد، آمده است.

بعد از این اعتراض، رئیس تئاتر شهر در پایین نامه من حکم اخراج من را نوشت.

در آن زمان اعتراضتان به چه بود؟

ببینید در سال ۱۳۵۸، بلافاصله بعد از انقلاب، ما دو نمایش داشتیم. "دایره قفقازی" که در بهار اجرا شد و "مرگ یزدگرد" که در پاییز اجرا شد. این تئاتر، آخرین تئاتری بود که من در ایران بازی کردم. بعد از آن، تئاتر دچار دگرگونی های عظیمی شد. یعنی تا آن موقع رئیسی در تئاتر شهر بود که خوب بود، به فرهنگ و تئاتر اهمیت می داد؛ البته چارچوب هایی وجود داشت. اوایل انقلاب هم به هر حال آزادی ها خیلی بیشتر بود و هنوز خیلی چیزها جا نیفتاده بود و می شد کار کرد. به هر حال، بعد از آن، تئاتر دچار دگرگونی های زیادی شد. هر هفته گروهی، پنج شش نفری با تفنگ و تپانچه می آمدند و تئاتر را می گرفتند و اگر رئیسی وجود داشت، او را بیرون می انداختند و با تفنگ و تپانچه در اتاق رئیس می نشستند. آدم وقتی اینها را می دید، حیرت می کرد و می دانست که اینها اصلا ربطی به تئاتر و فرهنگ ندارند. برای همین خیلی برای ما مشکل بود که با آنها ارتباط برقرار کنیم و زبان مشترکی داشته باشیم که بخواهیم راجع به برنامه های تئاتری یا سیاست های فرهنگی صحبت کنیم. بعد یک ماه دیگر، یک گروه دیگر می آمد و اینها را بیرون می انداخت. یعنی تئاتر معمولا اشغال می شد و ما این حس را داشتیم.

نامه اعتراضی شما، اعتراض به همین سیاست ها و این شکل کار بود؟

نه. من بعد از تئاتر "مرگ یزدگرد" دیگر در نمایشی بازی نکردم. با تئاتر شهر هنوز قراردادی داشتم و حقوق خیلی بخور و نمیری می دادند. چون بعد از انقلاب، حقوق های ما را کم کردند. در آن زمان، من دو هزار و ۴۰۰ تومان می گرفتم. در واقع حقوق من یک سوم شد. بعد گفتم در ازای حقوقشان من باید به هر حال در تئاتر کار کنم. یک مشکل هم تئاترهای پیشنهادی بود. چون می گفتند نمایش های اسلامی، اما هیچ کس نمی دانست که این یعنی چی، منظور چیست. معمولا وقتی هم صحبت می شد، مربوط به داستان های انقلابی و این طور چیزها می شد. داستان ها و نقش ها، عمو سام و ساواکی و شاه بود. اینها نقش نیستند، تیپ هستند. یا نقش ها سگ بود و گربه و روباه. بعد وقتی هم بود که می خواستند زن ها را اصولا حذف کنند. می گفتند زن ها نباید روی صحنه باشند. من گفتم کار نمی کنم، بهتر است که سنگین باشم. گفتم کتابخانه را در اختیار من بگذارید که درستش کنم. کتابخانه هم خیلی ویران شده بود. کتاب ها ریخته بود و مدتی به آن نرسیده بودند. من و چند نفر دیگر مسئول کتابخانه شدیم و به کتاب ها را جابه جا کردیم، گردگیری و آرشیو کردیم. این کار حدود یک سال و خرده ای طول کشید تا مدیر جدیدتری آمد. یعنی قبل از او چند مدیر عوض شده بودند. با مدیر قبلی هم صحبت کرده بودیم و او گفته بود اشکال ندارد، می توانی در کتابخانه کار کنی.

وقتی مدیر جدید آمد و من رفتم که حقوقم را بگیرم، گفتند که مدیر دستور داده که حقوق شما پرداخت نشود. آن موقع حقوق را دستی می دادند یا چک می دادند. پرسیدم چرا؟ گفتند که شما بازی نکرده اید و کار نکرده اید. گفتم که من کار کرده ام و مدیر قبلی هم موافق بوده است. گفتند که نه، باید بازی می کردی. من یک نامه نوشتم و توضیح دادم. گفتم به چه دلایلی بازی نکرده ام و در ضمن نمایشنامه هایی هم که به من پیشنهاد شده، این رل هایی بوده که الان گفتم. به همین دلیل من فکر کردم در کتابخانه کار کنم و مدیر قبلی هم موافقت کرده بود. او زیر نامه من نوشت که این خانم را چون به همه کارکنان اینجا توهین کرده، اخراج کنید. من می خواستم با او گفت و گویی داشته باشم.

این نامه باعث اخراج شما از تئاتر شد، در مورد سینما چطور؟

این باعث شد که نه تنها در تئاتر شهر، بلکه کلا در تئاتر نتوانم کار کنم. دوستان کارگردانی بودند که می خواستند من در کارهایشان بازی کنم. آن موقع باید برای گرفتن مجوز اسامی را به وزارت ارشاد یا مسئولان تئاتر برای تایید می دادند و آنها می گفتند که نه کار نکنند. بعد هم که من در سینما هم شروع کردم به کار کردن و ادامه دادن. من اصولا کارهایم را انتخاب می کنم. در سوئد هم همین طور هستم. این جور آدمی هستم. کارهایی را می کنم که به آنها اعتقاد دارم و پایشان هم می ایستم. در ایران هم همین طور بود. کارها را انتخاب می کردم. اگر در سال مثلا ده تا کار به من پیشنهاد می شد، من یکی را انتخاب می کردم، یا اصلا انتخاب نمی کردم و می گفتم دوست ندارم کار کنم یا نمی پسندم. این باعث شد که من کم فیلم بازی کنم. من فقط شش فیلم در سینمای ایران کار کرده ام. این مساله باعث شد باز یک کنکاش و جدالی با مسئولان سینمایی کشور ایجاد شد. چیزهایی گفتند که من می شنیدم و نقل می کنم. می گفتند فلانی خودش را می گیرد، فکر می کند کیست، فرش قرمز می خواهد. ولی مساله این نبود و من واقعا فکر نمی کنم کی هستم و فرش قرمز هم نمی خواهم. من فقط حق انتخاب می خواهم. آن هم مسایل خیلی طولانی داشت. مثلا سر فیلم "مادیان" که من بازی می کردم، آمدند و وسط کار، کار را قطع کردند.

خب آن موقع مساله شان چه بود؟ مثلا سر همین فیلم "مادیان" اشکالشان به شخص شما چه بود؟

اشکال این بود که وقتی راش های اولیه فیلم را بردند در فارابی و ارشاد نشان دادند، تصاویر من را که دیدند، این حرف های خودشان است، گفتند تصویر این زن قدرت دارد و نگاهش نفوذ دارد. این حرف های خودشان است. من که خودم نمی بینم نگاهم چطور است، دارم بازی می کنم. آنها گفتند که اشکال دارد. و در ضمن رنگ هایی هم که پوشیده بودم، آبی و روسری قرمز بود، گفتند اینها نباشد. بعد گفتند که این زن قدرتش زیاده از حد است. تسلط پیدا کرده است.

صحبت دیگری هم آن موقع می کردند مبنی بر اینکه به علت زیبایی شما، بخصوص زیبایی چهره شما، نمی خواستند که چهره شما روی پرده سینما باشد. این حرف تا چه اندازه درست است؟

بله، متاسفانه این درست است. آقای ژکان در همان کتاب اشاره کرده اند و خوب شد که شما هم اشاره کردید، چون به هر حال به این موضوع به صورت عمومی در آن کتاب هم اشاره شده بود. من زیبایی چهره استانداردی به آن صورت که بخواهد گفته شود، ندارم. من وقتی نقش را بازی می کنم، سعی می کنم که به نقش یک زندگی بدهم. شاید نقش است که حضور پیدا می کند. یعنی زیبایی در حضور است. می گفتند حضور پیدا می کند و زیبایی چهره است. آقای ژکان خودشان آن موقع می گفتند که باشد در مورد حجاب و موهایی که بیرون افتاده، ما آن موها را قایم می کنیم، ولی در مورد آن زیبایی خداداد ما دیگر کاری نمی توانیم بکنیم. به هر حال این هم بود، ولی بعد از اینکه کار را تعطیل کردند و می خواستند من را عوض کنند، دو ماه طول کشید و من به آقای ژکان می گفتم یکی را پیدا کن. به هر حال نشد و من بازی کردم. ولی یک ناظر برای من سر صحنه فیلمبرداری گذاشتند. این آقای ناظر، صبح می آمد سر صحنه. به من گفته بودند که به چشم هنرپیشه مقابل مرد نگاه نکن. وقتی در یک صحنه با هنرپیشه مرد حرف می زنی، پایین را نگاه کن. من هم می گفتم آخر نمی شود که وقتی با کسی حرف می زنم، به یک سمت دیگر نگاه کنم. گفتند به هر حال نباید نگاه کنی. و همین آقای ناظر صحنه مواظب این نکته بودند و به لباس های من نظارت می کرد و حتی گفتند زاویه ها خیلی زشت باشد و رنگ لباس ها خیلی تیره باشد که اگر ببینید، لباس های من در فیلم"مادیان" همین طور است.

شما در فیلم "باشو، غریبه کوچک" بازی بسیار درخشانی کرده اید. یعنی در واقع پس از آن فیلم بود که بسیاری از منتقدان سینمای ایران، شما را بهترین هنرپیشه تاریخ سینمای ایران قلمداد کردند. چه چیزی در این فیلمنامه یا این فیلم بود که شما را چنین جذب کرد و سبب شد که چنین قوی بازی کنید؟

اولا زبان گیلکی؛ یعنی زبان مادری من. اولین زبانی که شنیده ام، زبان گیلکی بود، اولین لالایی هایی که شنیده ام به این زبان بوده، یعنی ارتباط من با آن زبان خیلی عمیق بود. من فقط دو سال اولیه زندگی ام را در رشت، که در آنجا متولد شده ام بوده ام، بعد ما، تمام فامیل من، به تهران مهاجرت کردیم، چون پدر و مادر من هر دو بازیگر بودند، از سوی یک تئاتر در تهران از آنها دعوت شد و به تهران آمدیم. ما در خانه هم به زبان گیلکی حرف می زدیم. یعنی سال های اولیه زندگی کردن با زبان گیلکی، بخشی از روح و روان و ضمیر ناخودآگاه من را شکل داده است.

به جز زبان که خیلی برای شما مناسب بوده، چه چیز دیگری در شخصیت این فیلم بود که توانست این طور هنر شما را جلوه دهد؟

داستان فیلم خوب بسیار زیبا است. داستان فیلم، ارتباط عاطفی دو نفر آدم است که زبان مشترکی ندارند. یعنی دانستن و فهمیدن زبان یکدیگر، یک وسیله ارتباطی بسیار بسیار عمیق است. اگر شما زبان کسی را ندانید، اصلا نمی توانید منظورتان را به او بفهمانید. این دو آدم هم، همین طور بودند. یعنی من که گیلکی حرف می زدم و عدنان که نقش باشو را بازی می کرد و عربی حرف می زد و عدنان واقعا نه گیلکی می دانست و نه فارسی. من هم که عربی نمی فهمیدم. یعنی اینها واقعی بود و ما نقش بازی نمی کردیم. یعنی خود ماها بودیم و بین این دو نقش ارتباط عاطفی عظیمی ایجاد شد و این ارتباطی که بین من و این پسربچه پیدا شده بود، خودش را در فیلم هم نشان می دهد. این است که داستان، انسانی است، ورای هر گونه سیاست و هر چیز دیگر است.

و به نوعی، این فیلم ضد جنگ تلقی می شد.

بله، همین را می خواهم بگویم، یعنی جنبه های ویرانگر جنگ را نشان می دهد. در آن زمان، چون دوران جنگ بود می گفتند جنگ را نکوبید و ما در حال جنگ هستیم و جنگ مقدس است. ولی به هر حال، جنبه دیگر جنگ، ویرانگری است، از هم پاشیدگی خانواده است، در به دری است. این فیلم که داشت روی وحشتناک جنگ را داشت عنوان می کرد، تاثیر بسیاری زیادی داشت.

بسیاری فکر می کنند که اوج کار هنرپیشگی شما در همین فیلم "باشو، غریبه کوچک" است. آیا خود شما هم همین طور فکر می کنید؟

من گفتم که با این فیلم یک ارتباط خیلی عمیقی دارم. گذشته از اینکه موضوع برای من بسیار جالب و جدی بود، من ارتباط خیلی عمیقی با این فیلم دارم. به اضافه اینکه من فکر می کنم، این فیلم، اولین فیلمی است که یک زبان محلی، زبان گیلکی، در آن به صورت جدی مطرح شده، بدون اینکه به عنوان شوخی و برای خنده از آن استفاده شده باشد. ولی مساله این است که فیلم های قبلی من، مثل "مرگ یزدگرد" هنوز اجازه نگرفته است. "مرگ یزدگرد" هم یکی از کارهایی است که من خیلی دوستش دارم و خیلی براش ارزش قائلم. یا فیلم "چریکه تارا" که اولین فیلمی است که من با آن وارد سینما شدم، هنوز اجازه پخش نگرفته است. هر کدام از این فیلم ها ۳۰ و ۳۱ سال پیش ساخته شدند و هنوز اجازه پخش نگرفته اند. آنها هم برای من طبیعتا ارزشمند هستند.

ولی فکر می کنید که بهترین بازیتان را در "باشو، غریبه کوچک" کرده اید؟

نمی دانم. مثل این می ماند که آدم چند تا بچه داشته باشد و بپرسید که کدام را بیشتر دوست دارید. طبیعی است، بیشتر هنرمندان این طوری هستند. گفتنش سخت است.

حالا چیزی که به نظر عجیب می آید این است که شما به محدودیت هایی که برای سینما ایجاد شده و بخصوص برای هنرپیشه های زن که اظهر من الشمس است و هنوز هم ادامه دارد، اشاره کردید، ولی با وجود این، عده بازیگران زن بیشتر شده اند و بازی های خیلی درخشانی در سینمای ایران ارایه داده اند. به نظر تناقض آمیز می رسد. یعنی از یک طرف، محدودیت های بسیار زیاد و از طرف دیگر بروز هنرپیشه های جدید که خیلی از آنها تجربه های طولانی کار هنری هم مثل شما نداشته اند. این وضعیت را چطور توضیح می دهید؟

ببینید من در ایران نیستم. سال ها است که دورم.

ولی در ایران بوده اید و حتما دنبال هم می کنید.

بله دنبال می کنم، ولی از نزدیک نمی دانم چه پدیده ای است و چه شکلی است. چون فیلم هایی که از ایران می آید و من اینجا می بینم، فیلم هایی هستند که کیفیت هنری خاصی دارند که در سینماهای سوئد نشان می دهند که من همه شان را می روم می بینم. نمی دانم علتش چیست. فکر می کنم علتش بازیگری است. بازیگری را ما داریم. من در سوئد هم کار کرده ام. بازیگران ایرانی واقعا با استعداد هستند. در این شکی نیست. ما استعدادهای درخشان داریم، ولی این استعدادها مخصوصا به خاطر محدودیت ها آن طور که باید پرورش داده نمی شود. ولی بازیگری در ایران، مخصوصا بازیگری سینما در ایران، طوری است که شما در جای دیگر اصلا نمی بینید. یعنی تعداد زیادی از این بازیگران اصلا بازیگر نیستند. یعنی اگر کسی مثلا چهره زیبا داشته باشد، می آورند بازی می کند. یعنی بازیگری، آن ارزش واقعی به عنوان یک هنر را ندارد.

ولی به هر حال من تاکیدم روی زنان است به دلیل آن محدودیت هایی که جلو رویشان هست. شما فکر می کنید تا چه اندازه بستگی به اراده زن ایرانی دارد و بخصوص این نسل جوانی که به هر حال خیلی تلاشگر است و نمی خواهد تسلیم مشکلات شود؟

ربطش با بازیگری چه بود؟

منظورم این بود که بخشی از موفقیت زنان در سینمای ایران به علت تلاش آنها است به دلیل زن بودنشان و می خواهند تسلیم مشکلاتی که برایشان ایجاد شده، نشوند. بله این هست، چون خودم هم آنجا کار می کردم، می دانم که چگونه است. تمام بازیگران زن، آنهایی که حرفه شان بازیگری است من می دانم که تلاش هایشان چقدر است. من می دانم که واقعا چقدر محدودیت دارند که باید با آنها دست و پنجه نرم کنند. من می دانم که از وقتی که سناریو نوشته می شود تا وقتی که جلو دوربین بروند چه محدودیت هایی جلو روی آنها هست. اینکه چطوری دیده شوند، چه حرف هایی بزنند، چه حرکاتی بکنند، نقششان چقدر بزرگ و دیدنی باشد. در واقع در سینمای ما، زن به صورت مستقل کمتر به کار گرفته می شود. زن ها همیشه به واسطه یک مرد است که موجودیت دارند یا خواهر یک کسی هستند...

خب این مساله در سینما عمومیت دارد و خاص سینمای ایران نیست.

نه.

در سینمای ایران می تواند بیشتر باشد.

بله بیشتر است. در سینمای ایران یا باید خواهر کسی باشی، یا همسرش، یا مادرش و یا دخترش. به محض اینکه در سینمای ایران، یک زن به طور مستقل حضور پیدا کند، اشکال پیدا می کند. نقش اول، یک نقشی که فعال است و داستان را جلو می برد، یک مسایل و مشکلاتی پیدا می کند. این اتفاق افتاده است. ما فیلمسازانی را داریم چه خانم های فیلمساز و چه آقایان فیلمسازی که نقش زن را اصلی و محوری کرده اند و الان هم بیشتر رویش صحبت می شود، ولی محدودیت ها همیشه دست و پا گیر است.

برگردیم به همین مشکلات. این مشکلات که برای شما و بسیاری دیگر بود از جمله برای شما که تا اندازه ای بود که ناچار شدید در سال ۱۳۶۶ از ایران خارج شوید و به سوئد بروید. ولی در سوئد هم زندگی آن چنان آسان نبود.

نه آسان نبود. سال ۱۳۶۶ که من ایران را ترک کردم، واقعا نمی خواستم. هیچ کس، مخصوصا کسی که کارش حرفه تئاتر و سینما است، نمی خواهد کشورش را ترک کند. سال ۱۳۶۶ هم که فیلم "شاید وقتی دیگر" تصویب شد، گفتند این فیلم را می توانید بسازید اما این هنرپیشه نمی تواند در آن بازی کند. آقای بیضایی چند ماه دنبال این مساله بودند. حتی من به آقای بیضایی گفتم که بازیگر دیگری پیدا کند، اما آقای بیضایی گفتند که من این فیلم را با بازیگر دیگری نمی سازم چون من می دانم این بازیگر می تواند این نقش را بازی کند. یعنی من دیگر در سینما هم نمی توانستم بازی کنم. در واقع حکم اخراج من از سینما را هم داده بودند. من وقتی از ایران خارج شدم و به سوئد آمدم که دیگر نه به تئاتر و نه به سینما راهی نداشتم. یک چیز دیگر را بگویم. الان است که مسایل ارتباط جمعی و اینترنت هست که اگر کسی را ممنوع الخروج کنند یا ممنوعیت کار در سینما بدهند، همه سایت ها می نویسند. روزی که من را اخراج کردند از تئاتر یا مسایل سینما که الان گفتم، جایی نبود اصلا که بنویسند. کاملا در سکوت برقرار شد.

شما به سوئد که رفتید، مدتی در آتلیه تئاتر کار می کردید که البته کار حرفه ای خودتان نبود. چه کار می کردید در آنجا؟

من هر کاری که بود انجام می دادم. دستیار تهیه کننده بودم. نامه ها را پست می آوردم، به کار نور کمک می کردم. حتی قهوه درست می کردم یا تماشاچیان را روی صندلی هاشان جای می دادم. هر کاری که بگویید کردم. من از آنجا شروع کردم.

ولی به هر حال موفق شدید که پس از سه سال، اولین تئاتر خود را روی صحنه ببرید و بعد زمانی رسید که الان عضو شورای ۱۱ نفره مشاوران فرهنگی در امور تئاتر در وزارت فرهنگ سوئد هستید.

بله. من هم در بخش سینما، جزو هیئت مدیره نظارت بر سینما بودم و هم در بخش تئاتر در هیئت مدیره نظارت بر تئاترها و بودجه هایی که برایشان گذاشته می شود هستم. من عضو هیئت مدیره مدرسه عالی بازیگری استکهلم هستم. عضو هیئت مدیره انستیتو معرفی فرهنگ سوئد به کشورهای دیگر هستم. یعنی در کنار کار بازیگری و کارگردانی، ماموریت های فرهنگی و سیاسی این چنینی هم خیلی داشته ام.

پس می توانیم بگوییم که اوضاع برای خانم تسلیمی که از ایران خارج شد و به سوئد رفت بهتر شده است. آیا از اینکه از کشور خود خارج شده اید، راضی هستید؟ ببینید، همان طور که گفتید من در سوئد توانستم با یک زبان غریبه از صفر شروع کنم و خود را با تلاش به جایی برسانم که هم بازیگری کنم، هم کارگردانی کنم، یعنی الان یک شخصیت فرهنگی سوئد به حساب می آیم، ولی رضایتی که به آن صورت که شما می گویید، بحث دیگری است. از کارم لذت می برم، خیلی پیشرفت کرده ام در کار خودم. از نظر شهرت و معروفیت نمی گویم. مساله این نیست. از نظر حرفه ای می گویم مثلا از نظر تکنیک، تکنیک های خیلی پیشرفته صدایی، حرکتی، بیان بدن، همه اینها را اینجا دیدم. یعنی تکامل پیدا کردم.

کمبود چیست به نظر شما؟

کمبود من تماشاچی ایرانی است که من واقعا دلم تنگ شده که برایشان بازی کنم.

از این نظر پس خیلی راضی نیستید؟

من هر بار روی صحنه بازی می کردم و صدای خنده از یک گوشه سالن می آمد، می فهمیدم چند تا ایرانی آنجا هستند. چون من در هر کاری که کرده ام، از زبان فارسی هم استفاده کرده ام و کلمات فارسی هم گفته ام. بنابراین وقتی صدای خنده یا نوعی عکس العمل می آمد، می فهمیدم که تماشاگر ایرانی آنجا هست و این حس خیلی خوبی به من می داد. یعنی آن تماشاگری که مخاطب من است و من پیوندهای ریشه ای با او دارم، در این ۲۳ سال نبوده است و این واقعا یک کمبود بوده است.

چقدر امیدوارید که به ایران برگردید و این بازی ها را پس از کسب این تجربه های مهمی که کسب کرده اید، به کسانی که الان درباره شان صحبت می کردید، ارایه دهید؟

امید همیشه هست. می گویند انسان به امید زنده است. ولی خب بستگی به شرایط هم دارد. اگر شرایط همین که الان است باشد، خب آن مشکلات که همچنان هست، حتی بدتر هم شده است. من اگر برگردم، چیزی تغییر نکرده و من نمی توانم کار کنم. من اگر برگردم نمی توانم از دستاوردهای خودم که واقعا می تواند بسیار مثمر ثمر باشد، استفاده کند. من نمی خواهم دانش کاری خودم را به گور ببرم، می خواهم آن را به نسل جوان منتقل کنم و واقعا می دانم این کاری است که ضرورت دارد، اما اگر من نتوانم این کار را بکنم، برگشتن من جز افسردگی و بیکاری حاصلی ندارد و این جای تاسف دارد. اما اگر، روزی تغییری در اوضاع سیاسی و اجتماعی ایران پیش بیاید، یعنی فضا، فضایی عادی بشود، فضایی که بشود در آن کار کرد، فضایی که ما بتوانیم در آسایش مثل هر جای دیگر دنیا کار بکنیم، من وظیفه خودم، و عشق و علاقه خودم می دانم که برگردم و آنچه را می دانم به نسل بعدی منتقل کنم.