اسفندیار منفردزاده
پخش این فایل در دستگاه شما پشتیبانی نمی شود.

به عبارت دیگر: گفتگو با اسفندیار منفردزاده

اسفندیار منفردزاده، مهمان برنامه به عبارت دیگر، در نوجوانی از مادرش خواست که تنها خانه شان را بفروشد تا دوست همکلاسی اش بتواند فیلمی بسازد و او هم آهنگ آن فیلم را. چیزی نگذشت که این عشق کودکانه به موسیقی و سینما، هر دوی آنها را مشهور کرد. دوستش کارگردانی نام آور در سینمای ایران شد و خودش هم یکی از مشهورترین آهنگسازان مدرن در عرصه موسیقی فیلم و ترانه های اعتراضی. دیدگاه او که حالا سالهاست در اروپا و آمریکا زندگی می کند به آن روزها و موسیقی امروز ایران چیست؟ تاریخ پخش: 2010/11/23

آقای منفردزاده، وقتی با آقای کیمیایی به فکر ساختن فیلم و آهنگسازی افتادید، چند سالتان بود؟

خیلی نوجوان بودیم، حدود 16 یا 17 سال.

یعنی چه شد؟ چه چیز آقای کیمیایی را راغب کرد که فیلم بسازد و شما آهنگش را بسازید؟

خب فیلم دیدن، یعنی سینما، دانشگاه بزرگی بود و کیمیایی بسیار مسلط بود؛ بویژه وقتی فیلم را با هم می دیدیم، دوباره بازگو کردن آن صحنه های فیلم و توجهش به ظرافت های هر فیلمی که می دیدیم من را هم درگیر آن فیلم می کرد. بیش از آنچه که خودم گرفته باشم از گفته های کیمیایی بعد از نمایش فیلم می گرفتم. این است که خیلی دقیق در فیلم ها او چشم دیدن داشت و به من هم منتقل کرد.

یعنی شما در واقع با هم در دبیرستان بودید؟

بله دبیرستان هم با هم بودیم. ولی در محلی که با هم زندگی کردیم از ده یازده سالگی با هم در یک محل و یک کوچه بزرگ شدیم.

خب بالاخره مادرتان آن خانه را فروخت یا نه؟

نخیر. خب، آن حرف خامی بود چون تنها منزلی بود که تمام خانواده در آن زندگی می کردیم. ولی توقع من و آن عشقی که من داشتم باعث شد این حرف خام را بزنم، ولی چنین حرفی نمی توانست شنیده شود برای اینکه چنین توانایی در وضع خانواده نبود که یک منزل مسکونی را بفروشند و هیچ کس هم جرات نمی کرد که به چند جوان 16 یا 17 ساله چنین بودجه ای بدهد که فیلم بسازند. ولی عشق کیمیایی بود و من هم به دنبالش.

آن وقت آن دوستی، واقعا از همان اول پایه و اساسی دوستی تان براساس ذائقه هنری جفت شما بود، یا اینکه دوستی کودکانه ای بود و بعدها به همکاری هنری تبدیل شد؟

نه، ایشان هم در منزلشان ساز بود، سنتور بود، تنبک بود، در منزل ما هم همین جور. خب خود این ابزار موسیقی یک وسیله ای بود، و بعد سن یکسان یک وسیله دوم، و محله و کوچه وسیله سوم، و سینما آن اهرم اصلی بود که ما را به هم بسیار پیوند داد.

شما با سه آدم مهم در موسیقی و سینما همکاری کردید. با آقای کیمیایی همان طور که گفته شد، با فرهاد و گوگوش. همکاری خیلی نزدیک و تنگاتنگی داشتید با همدیگر. این سه در نگاه هنری خودشان خیلی متفاوتند، یعنی یک خرده حتی متضادند در جاهایی. چطور شما با این سه توانستید کار بکنید؟

خب ببینید، من آنجایی که در واقع تا بیست سالگی در رادیو ایران در ارکستر جوانان کار کردم، آهنگسازی کردم برای ارکستر، کارهای ارکستر را انجام می دادم، نت نویسی ارکستر را و بعد رهبری ارکستر را. خب آنجا با خوانندگان رادیو محشور شدم و میل همکاری هم داشتم.

بعد از آن سال، وقتی که به اروپا آمدم، به آلمان آمدم و با نظرات سیاسی کنفدراسیون آشنا شدم، برگشتم به ایران، مصادف بود با قیصر و موفقیت آن و تغییر ذهنی من و نگاهم به مقوله هنر و موسیقی، که من چه وظایفی دارم و چه کاری باید بکنم.

حالا طبق روال آن روز، این هنر متعهد یا هنر معترض در زمینه های مختلف هنری متداول شده بود که کار احزاب را انجام بدهد.

تجربه من اتفاقا این را می گوید که نتوانست کار احزاب را انجام بدهد. به همین دلیل من امروز به نسل های بعد توصیه می کنم و کرده ام همیشه که هر چیزی باید کار خودش را انجام بدهد.

ولی آيا معیار شما از آن پس عوض شد از این نظر که با چه کسی کار کنید و چه نوع کاری انجام دهید؟

بله. قبل از آن من آهنگسازی می کردم. شاعران رادیو را معرفی می کردند طبق روالی که بود. اول آهنگساز آهنگ را می ساخت و شاعر را معرفی می کردند که به نظر من حروفچینی بکند روی واژه های موسیقی. من این را دوست نمی داشتم. وقتی بازگشتم ترجیح می دادم شعر را من انتخاب کنم و آن چیزی باشد که من دوست دارم، و در واقع احساس من را بگوید و من آن احساس را با موسیقی آمیزش بدهم و نتیجه بگیرم که این کار متداول نبود آن روزگار، روی شعر کسی موسیقی نمی گذاشت.

من این کار را شروع کردم به همین دلیل انتخاب تمام این کارهایی که من انجام دادم اشعارش را من انتخاب کردم. شانس من حضور شهریار قنبری بود که با او نزدیک بودم و شانس دوم یا شانس بگویم اجرا با فرهاد بود که هرگز راضی نبود با تجربه بدی که در یک فیلم دوبله شده غیرایرانی که به فارسی دوبله شده بود آواز فارسی خوانده بود و راضی نبود. این بود که او حاضر نبود بیاید و بخواند که مشروط پذیرفت که بیاید بخواند که اگر راضی نبود از نتیجه کار، این کار را من پاک کنم.

یعنی در واقع شما مراجعه کردید به فرهاد که بخواند براساس آهنگی که شما ساخته بودید. کدام آهنگ بود؟ یادتان است؟

"مرد تنها" برای فیلم "رضا موتوری" بود. البته در فیلم ها متداول بود که هنرپیشه ها ترانه را اجرا می کردند نه به عنوان موسیقی متن؛ موسیقی ای که در صحنه به مانند دیالوگ وجود داشت.

ما با "مرد تنها" برای فیلم "رضا موتوری" موسیقی را در زمینه به عنوان موسیقی متن ترانه استفاده کردیم. این اولین بار بود که ترانه در موسیقی متن جا گرفت و فرهاد آمد خواند و کار که تمام شد گفتم حالا گوش بده. بعدا گفتم راضی هستی؟ گفت دیگر لازم نیست ببرم گوش بدهم. اوکی بود برایش.

شما اولین کارتان یعنی اولین کاری که با آقای کیمیایی انجام دادید آهنگی بود که برای فیلم "بیگانه بیا" ساختید از مسعود کیمیایی. ظاهرا نه فیلم موفق بود و نه آهنگ شما.

درست است. دقیقا.

می توانید توضیح دهید چرا؟

بله، برای اینکه من خیال می کنم این فیلم، در تمام صحنه هایی که دیده می شد و آنچه که شنیده می شد فارسی بود همه، گویا به زبان فارسی بود، ولی عنصر ایرانی در آن نبود، واقعا نبود؛ بویژه برای بیننده سینمای ایران که اقشار گسترده و وسیع مردم بودند.

آن فیلم واقعا بیگانه بود. این تجربه فوق العاده گرانی بود که کیمیایی و من در سالن سینما بدون اینکه ما را بشناسند، سینما دیانا بود نشسته بودیم خیال می کنم، عکس العمل نارضایتی، واقعا نارضایتی گسترده و گستاخ مردم، ما را تکان داد.

چه کار می کردند؟ فحشتان می دادند؟

اعتراض می کردند. دوست نداشتند. سالن را ترک می کردند. بد می گفتند یعنی راضی نبودند. و از این زیباتر نمی شد، یعنی نقد رو در رو که هشدار بدهد به کیمیایی و بعدا من. موسیقی من بویژه وقتی پیکاب گرامافون می رفت روی صفحه گذاشته می شد یک بخش شروع می شد. اصلا تلاش هم نکرده بودم که این اصلا ایرانی باشد. جنسی بود که همه جایی بود. هویت معین نداشت. اینها باعث شد که بعد از آن یک باره 180 درجه مقابلش داستان قیصر را کیمیایی فکر می کند و من هم موسیقی را با آنچه که دوست داشتم.

این بیگانگی در آن دوران در فیلم و در آهنگ شما یک چیزی بود که عمومیت داشت در عرصه هنر موسیقی و سینما و یا اینکه این کار اشتباهی بود که فقط شما دو نفر کردید؟

خب، به طور کلی قبلا فیلم هایی بود و ساخته شده بود که ایرانی بود آقای گلستان ساخته بودند آقای غفاری ساخته بودند.

ولی فیلم هایی که در واقع اسمش بود، به قول آقای دکتر کاووسی، یادش خوش، فیلمفارسی به آن می گفتند. خب، آن فیلم ها هم فارسی بود ایرانی نبود. برداشتی بود از قصه های غیرایرانی و فقط مکان ها، در و دیوارها و اینها احتمالا ایرانی بود. فرهنگ ایران رعایت نمی شد. در واقع عنصر ایرانیت در آن ضعیف بود یا غایب بود یا به هرحال کافی نبود.

فیلم های درست هم ساخته شد البته، ولی با اقبال رو به رو نشده بودند. به این دلیل نگاه به سینمای غیرایرانی، یا سینمای اروپا و آمریکا، یک نوع کلاس بود و الگو بود برای فیلم سازان، برای همه تقریبا. اتفاقا با "شوهر آهوخانم" و "قیصر" و "گاو" این دوره سینمای سالم ایران شروع می شود.

یعنی برگشت به هویت ایرانی؟

بله، می خواهد که عنصر ایرانیت در آن دیده شود، چه بار منفی اش چه مثبتش.

و از آن به بعد نقش موسیقی در آن فیلم ها هم خیلی هویت ایرانی پیدا کرد؟

خب، قبل از آن موسیقی فیلم نبود. البته من اولین کسی نبودم که موسیقی برای فیلم نوشتم. استاد مرتضی حنانه در سال 1324 شمسی برای فیلم "ساحل انتظار" موسیقی نوشتند و نمی دانم به چه علت فقط در یک ربع از فیلم از موسیقی ایشان استفاده کردند و طبق معمول بقیه را از صفحات کلاسیک و موسیقی های فیلم های دیگر استفاده کردند که این یک تجاوز به حقوق ایشان بود. ولی اولین موسیقی را به هر حال ایشان نوشت.

البته به غلط در فرهنگ های فیلم نامه و فرهنگ های سینمایی، اولین ترانه هایی را که در فیلم ها بوده به عنوان موسیقی فیلم حساب کرده اند که این نادرست است.

آقای حنانه اولین موسیقی فیلم را نوشت و بعد ناموفق بود. من دومین نفر بودم با "بیگانه بیا" که ناموفق بودم و با "قیصر" رو کردم به آن زندگی خودم در بازارچه و این قصه ای که مال بازارچه بود و ضرب زورخانه ای که همیشه سر راه نان گرفتن می شنیدم. این صدا، صدای ضرب زورخانه برای اولین بار آمد به موسیقی و این کارآ و کارساز شد و این حرفه هم از همان موقع در سینما به تهیه کننده سینما تحمیل شد. البته من آن موسیقی را رایگان ساختم. بعد از آن به عنوان حرفه تحمیل شد و هم من دستمزد گرفتم و هم دیگر آهنگسازان به این حرفه پیوستند.

آقای منفردزاده، شما ابتدا با گوگوش شروع به همکاری کردید و بیشتر ترانه های عاطفی و عشقی می ساختید. بعد تبدیل به آهنگسازی معترض شدید و کارهایی با فرهاد انجام دادید که در باره آن و سفرتان به آلمان و آشنایی با نظرات مخالفان شاه توضیح دادید. امروز چطور به آن وضعیت نگاه می کنید؟

خب، عرض کردم که هنر وظیفه اش تلطیف روحیه جامعه است، تمام هنرها، بر اثر مبارزات سیاسی اجتماعی حتی به تندگویی به هم می تواند کشیده شود، اما نه به این خشونتی که جامعه ما دارد تجربه می کند.

امیدوارم این وضعیت به یک دوست داشتن متقابل و مبارزه سیاسی برسد. هنرها وظیفه تلطیف این روحیه جامعه را دارند. البته در دوره من به دلیل اینکه احزاب آزاد نبودند هنر نمی توانست وظیفه خودش را انجام بدهد، همان طور که امروز احزاب آزاد نیستند.

اگر احزاب آزاد باشند، مطبوعات آزاد باشند، تظاهرات آزاد باشد، دیگر هنرها وظیفه خودشان را انجام می دهند، یعنی مردم اعتراض خودشان را می کنند به نظرات هم، میانگین نظراتشان حاکم می شود، قانون می شود و هنرمندها تکلیفشان معلوم است.

ولی آقای منفردزاده، کماکان هنرمندان مثل زمان شما در اوایل دهه 1350، ناچارند باید رو بیاورند به ترانه ها و آهنگ ها و فیلم های اعتراضی.

و نتیجه ای هم ندارد. نتیجه ای هم ندارد.

توصیه ای است که شما دارید می کنید ولی در واقع عملی نیست؟

من هشدار می دهم که دو چیز نتیجه ندارد. یکی تکیه کردن به هنر به جای حزب که مثلا ترانه راهگشا شود. دوستانی هستند که این طور فکر می کنند. مسئولان مستبد فکر می کنند و شایع می کنند که هنرها این انقلاب را به وجود آوردند. اصلا این جور نیست و نبوده. کما اینکه می بینید بالاتر از آن هم حتی گفته شود ذره ای تغییر در ایران ایجاد نمی کند. یکی هم مبارزه مسلحانه است که باز حاکمان مستبد دوست دارند بر آن تاکید کنند چون می توانند از این طریق سرکوب کنند. بنابراین مبارزه مسالمت آمیز سیاسی با وجود همه احزاب آزاد و هنرهایی که گفتم در تلطیف روحیه جامعه می تواند نقش داشته باشد.

شما فکر می کنید با این حساب مثلا ترانه ای مثل جمعه و آهنگی که شما برایش ساختید در واقع هیچ تاثیری در معترض کردن مردم نداشت؟

وقتی خفقان هست چرا. حتی "جمعه" که خب برای سیاهکل من آن را ساخته بودم. حتی به شهریار قنبری عزیز گفتم عصر جمعه برای من عصر گرفته ای است. اگر من را در جعبه ای بچرخانند و زمان را برای من گم کنند بیرونم بیاورند عصر جمعه باشد می گویم الان عصر جمعه است. و شهریار به زیبایی یکی از زیباترین کارهایش را گفت. البته "مرد تنها" استثنایی است و آن هم کار زیبایی بود. این کار را گفت و بدون اینکه سیاهکل را در نظر داشته باشد. البته بین همه درباره سیاهکل پچپچه می شد، ولی اینکه این ترانه برای آن کار بود این فقط در ذهن من می گذشت. ولی این اثر خودش را گذاشت.

سیاهکل درواقع جایی بود که چریک های فدایی خلق نبرد مسلحانه خود را شروع کردند.

بله.

خب، شما توضیح بدهید که آن موقع مثلا چطور روی شما تاثیر گذاشت. یعنی در آن سن و روحیه ای که آن زمان داشتید، فکر می کردید که مبارزه ای آغاز شده که نهایتا قرار است که به پیروزی برسد و برای مملکت آزادی بیاورد؟ و بر آن اساس برایش آهنگ ساختید؟

درست است. یعنی همین نگاهی که هنوز ادامه دارد، آن روز من داشتم و تجربه کردم و اتفاقا نتیجه نداد. می خواهم همین را عرض کنم. این تجربه را اگر نسل های بعد بکار نگیرند در بر همان پاشنه خواهد چرخید. من از خانواده ای می آمدم که پدرم هوادار مصدق بود، تعدادی ارز ملی خریده بود که باعث سربلندی من بود. در مدرسه می بردم و نشان می دادم. بعد از مصدق و جبهه ملی و مسیر سیاسی جامعه که به هرحال سرکوب و خفقان شروع شد، پدر من هم زندانی شد. و خب طبیعی است که پسر برای پدرش احترام قائل است و وقتی سرشکسته می شود یا پدر را می شکنند و هزار اتفاق که وقتش نیست بگویم، باعث می شود که من بدون اینکه حتی مطالعه درستی داشته باشم، هوادار مخالفت با نظام موجود می شوم - بدون اینکه نظام موجود را حتی بشناسم. بنابراین خود به خود احساسات من را سوق می دهد به سمت اعتراض با موسیقی. چون نمی توانستم عضو حزبی بشوم. کاش احزاب آزاد بود، می رفتم و دانش سیاسی پیدا می کردم و کار سیاسی را در حزبم می کردم. و آنجاست که مثل اروپای آزاد، مثل آمریکای به اصطلاح جهانخوار، هنرها کار خودشان را انجام می دهند. ما هنر معترض نداریم تقریبا.

ولی این مختص ایران نبود. در آن موقع در کشورهای دیگر دنیا در آمریکای لاتین مثلا. حتی ممکن است در آن زمان - من نمی دانم، این سوالی است که از شما می کنم - شما مثلا خودتان را میکیس تئودوراکیس یونان می دیدید، یا اینکه فرهاد را ویکتور خارای شیلی می دیدید؟

خب ببینید، در یونان احزاب آزاد بود. مطبوعات آزاد بود. به این دلیل تئودوراکیس در گرم نگه داشتن این حس انسانی و حس سیاسی که توسط احزاب، از ناهنجاری های جامعه گرفته می شود، نقش واقعی خودش را داشت. و به همین دلیل موفق شدند. اتفاقا مثال بسیار خوبی زدید و ما نتوانستیم. ما که می گویم، مجموعه هنرهای معترض، که ادبیات و سینما و ترانه - خیلی کم- بود. من نمی دانم چقدر دیگر ترانه این کار را می کرد. البته مطمئنم آوازخوانانش ناآگاه بودند به آنچه که می گذرد. الان جای بحثش نیست. مهم این است که تاثیر نگذاشت. یعنی سیاه نمایی. در واقع سیاه بود جامعه به طور نسبی. سیاه نمایی که من و هنرمندان دیگر و آنهاهایی که واقعا به انسان فکر می کردند با ابزار دیگر کردند. این کار در کارنامه یا چنته آقای خمینی انبار شد برای بهره برداری و رسیدن به جامعه ای که احزاب در آن آزاد نیست- انقلاب اسلامی و حکومت اسلامی.

ولی بعد از انقلاب شما باز هم همکاری کردید. شما آهنگ آلبوم "وحدت" را با فرهاد منتشر کردید. و بعدش ترانه "بهاران خجسته باد" است که براساس نظر دانشیان بود، بازسازی کردید.

اینها همه اش از قبل است. عرض کنم "بهاران خجسته باد" کار قبل از انقلاب بود. روزی که 19 بهمن را ما حتی در مدرسه عالی سینما تلویزیون، آنجا به یاد کرامت دانشیان پخش کردیم . این مال قبل از انقلاب بود. "وحدت" شعر زنده یاد کسرایی بود. که درست 22 بهمن یکشنبه بود، یادم نمی رود، زنگ زد به منزل ما و این شعر را برای من خواند. گفت که پنجشنبه تولد محمد است. خواند، گفتم دوباره بخوان. که خواند. گفتم سه باره بخوان که آن را بنویسم. این مال روز 22 بهمن است که پیش بینی که در واقع بگوییم به استناد گفته پیغمبر مسلمانان که می گوید کشور به کفر می ماند و به ظلم نمی ماند. من آهنگ را روز 22 بهمن ساختم، بیست و سوم رفتیم، چهارشنبه ضبط کردیم با فرهاد، پنجشنبه صبح با فرهاد رفتیم تلویزیون، آقای شبستری بودند که آنجا گفتند بگذارید بازبینی بشود. ایشان گفتند "بازبینی تمام شد دیگر، و بعد از انقلاب دیگر بازبینی نیست." یعنی 5 روز بعد از انقلاب بود و این را پخش کردند. البته کشمکش بود بین دو خطی که امروز به نام اصلاح طلب و به اصطلاح آدم های بنیادگرا، درواقع خودشان را از هم جدا کردند. همان جا "پخش شود یا نشود" توسط بچه های رادیو تلویزیون به من خبر داده می شد. و متاسفانه، خب اولین ترانه ای هم که نقد شد این بود، نه برای کلامش که برای موسیقی اش. نوشتند که این موسیقی کوچه پس کوچه های ایتالیاست. کلام کلامی بود که حرف پیغمبر مسلمانان بود و نمی توانستند نقدش کنند، و امروز در ایران کلام است که در بند است؛ موسیقی در بند نیست.

خب بعد از آن، آقای منفردزاده، دیگر شما نتوانستید در ایران کار بکنید و خارج شدید.

همان موقع یعنی خرداد 58. نوروزش اتفاقا آقای قنبری بودند و دوستانی بودند در شمال، بابلسر، ویلاهای بانک ملی. من با پیش بینی پیغمبرگونه گفتم که این دریا زنانه مردانه می شود، این آخرین دریایی است که می بینید. من حتی پیاده روها را هم گفتم زنانه مردانه خواهد شد که نشده هنوز.

یعنی حس می کردید که فشاری فرهنگی قرار است بر جامعه مستولی بشود.

دقیقا. و گفتم به دوستان.

ولی با این حال، آقای منفردزاده، بسیاری از آهنگسازها در ایران ماندند و کار کردند، مثل آقای دهلوی، مثل آقای فخرالدینی.

موسیقی در بند نبود هیچ وقت.

منظورم این است که شما هم می توانستید بمانید و موسیقی تان را بسازید.

من موسیقی فیلم باید می ساختم. آن وقت فیلم به دلیل کلامی که دارد و عریان تر از موسیقی است، دیگر ذهنی نیست. موسیقی یک اتفاق ذهنی است، دوستان چیزهایی ساخته اند اسمش را می گذارند برای حضرت محمد، پول هم می گیرند از دولت، چون فردا اسمش را می شود گذاشت حضرت مسیح. موسیقی یک حس ذهنی را منتقل می کند. ولی کلام که می آید به ویژه سینما با تصویر هم توام می شود؛ آن موقع است که من نمی توانم موسیقی برای فیلمی بسازم که نمی پسندم، دوستش هم ندارم و در جهت تحمیق بیشتر و تبلیغ خرافات دارد فعالیت می کند. من نمی توانستم این را تحمل کنم.

شما در خارج که بودید که به هرحال این مشکل را نداشتید. تابه حال چه کار کرده اید؟

برای اینکه فیلمی ساخته نشد. حتی موسیقی. از من سی سال است که پرسیده اند که چرا کار نمی کنی. یک کسی نپرسید چه مانعی سر راهت است. این کار خودکار و کتابچه نیست که مثلا با آن یک داستان نوشته بشود.

آقای منفردزاده، یعنی شما در زندگی تصمیم گرفتید که فقط برای فیلم آهنگ بسازید؟

نه. من برای ترانه هم اجازه ندارم. بودجه نمی دهند به من. به قول یکی از کمپانی ها می گفت از خر شیطان بیا پایین. خر شیطان یعنی آن کارهایی که در آن یک چیزهایی است که بوی قرمه سبزی می دهد. خب، تهیه کننده دوست ندارد. به همین دلیل شما می بینید مسیر تولید ترانه در لس آنجلس آن قدر جلو رفته که به تهران کشیده. الان تولید تهرانجلس با لس آنجلس کیفیتش یکی است.

شما توصیه می کنید به بسیاری از جوان ها، آهنگساز و ترانه سرا و ترانه خوان، که به کار هنریتان بپردازید و هیچ کاری نکنید. شما حتی در جایی گفتید که بعضی از این خلاقیت ها که می بینید، بیشترشان نشخوار است و اگر هم حرف تازه ای وجود دارد، آن قدر بعید و پراکنده است که کوچکترین نقشی در تغییر ناهنجاری ها ندارد.

ناهنجاری اجتماعی سیاسی.

منظورتان چه جور خواننده هایی است و چه جور آهنگ هایی؟

ببینید، آن هنر معترض یا بگوییم ترانه معترض که پیش از انقلاب، دوستان خیال کردند کارآ و کارساز بود و انقلاب را به وجود آورد، من می خواهم تاکید کنم که اینها نبود که انقلاب را به وجود آورد. و می بینید که الان به مراتب چیزهایی گهگاه با تندی گفته می شود، دیگر نقشی ندارد، برای اینکه منطق مبارزه با ناهنجاری در آن نیست، برای اینکه راه حل در آن نیست. هنر می تواند کلی گویی بکند و کلی گویی راه چاره کشور ایران نیست. راه ایران آزادی بی قید و شرط سیاسی برای همه احزاب و مطبوعات است.

خوب ولی بسیاری معتقدند که این هنر، به خصوص هنر موسیقی و ترانه، به این روند کمک می کند. مردم را تهییج می کند. این یک چیز تقریبا ثابت شده ای است، در همه جای دنیا به آن بها می دهند.

نه. اگر این ثابت شده باشد حکومت های مستبد امکانات بیشتری دارند برای این تولید. و می بینیم که دارند می کنند، اتفاقا با بودجه های کلان با کیفیت های بسیار خوب. حتی آثار خوانندگان زنی که در ذهن جامعه، با صدای دلکش مرضیه، جا افتاده، آنها را توسط موافقت نادرست آهنگسازانش، به دلایلی که اگر بعدا فرصت باشد صحبتش را می توانیم بکنیم، اجازه داده می شود مردانه بشود و مردان بخوانند. چرا؟ برای اینکه از موضوعاتش و مردانه کردنش استفاده بکنند، چون این حکومت مردانه است.

اتفاقا این مسئله خواننده و خواندن زنها را پیش کشیدید، شما خیلی به این معترضید. به تمام آهنگسازان و موسیقی دانان در ایران اعتراض می کنید که سکوت کردند و هیچ کاری نکردند. به نظرتان چکار باید می کردند وقتی که خواندن زنها منع شد. همه دست می کشیدند و هیچ کاری نمی کردند؟

در تالار رودکی، آن طبقه بالا که بزرگان موسیقی بودند، من هم به تصادف آنجا بودم. فروردین 58 بود. در آن سالن، آقای دکتر خوشنام بودند، آقای دهلوی تشریف داشتند، بزرگان هنر همه بودند. گفتم کداممان حاضریم دست به اعتصاب بزنیم تا زنان به جایگاه اصلی شان برگردند. آن جلسه را سکوت گرفت. هیچ کس ابراز نظر نکرد و موضوع را عوض کردند. باید کسی که تجاوز می شود به حقش، اگر این حق را عمومی می شناسد، اگر این حق را انسانی می داند، اگر این را تجاوز به هنر می بیند، نباید ذوق کند که سالن تالار وحدت را از موسیقی گرفتند و به تئاتر دادند.

ممکن است، آقای منفردزاده، به شما بگویند که اگر این طور می شد یعنی اینکه در واقع هیچ تولیدی توسط آدم های باصلاحیت در ایران نمی شد و سکوت می کردند، آن وقت موسیقی می افتاد دست عده ای که احتمالا صلاحیت نداشتند و بسیار ایدئولوژی زده بودند. آن وقت موسیقی در کشور درب و داغان می شد.

کیفیتش می آمد پایین، و خون رگ حکومت استبدادی این قدر مقوی نبود؛ اینقدر بارور نبود.

چه بر سر موسیقی می آمد؟

تمام هنرمندان، نه فقط موسیقی، با این نظام مستبد کار کردند. به عنوان اینکه خرج دارند، کرایه خانه دارند، زندگی دارند. اما این وحدتی بر سر مسائل انسانی بین هنرمندان که باید می بود، نبود. من حالا می گویم کارورزان هنر، چون هنرمند الزاما هر کس دست به کار هنری می زند نیست. کارورزان هنر سازش کردند با استبداد حاکم و همراهی کردند و در بهترین شکل سکوت کردند. و هنوز می بینیم که آدم هایی که نام نمی برم، وقتی می خواهند همراهی کنند با استبداد، چه جور منفور جامعه می شوند. جامعه، جمع جامعه بزرگ، اشتباه نمی کند و راه خودش را می رود و این تغییر را عن قریب شاهد خواهیم بود.

آقای منفردزاده، شما موسیقی بدون کلام هم ساختید، برای ترانه هم ساختید. کدامشان خود شما را بیشتر ارضا می کند و فکر می کنید موثرتر است؟

من در فیلم هایی که می ساختم، موسیقی خب بدون کلام بود، به استثنای بعضی ها مثل "گوزن ها" که ترانه را روی متل قدیمی آهنگسازی کردم، "گنجشگک اشی مشی" را، یا "مرد تنها" را برای فیلم "رضا موتوری". اینها را در واقع از ترانه به عنوان زمینه، موسیقی زمینه، استفاده کردم. بقیه موسیقی بدون آواز، بدون کلام بود. خب از کلام خود فیلم و تصویر موثرتر چیز دیگری نیست. و من فیلم ها را می دیدم. دوستان همکار می دانند که من فیلم ها را قبل از اینکه آهنگسازیشان را برای موسیقی متنشان بپذیرم، می دیدم و سالی چند تا فیلم را قبول نمی کردم. پول نمی دانستم یعنی چه، این را هم بگویم همین جا، قبول نمی کردم. نه اینکه بگویم فیلم ها بد بود، من را متاثر نمی کرد.

به ذائقه شما نمی خورد.

نه متاثر نمی کرد. چون فیلم هایی بود که حتی به ذائقه من صددرصد نبودند ولی متاثرم می کرد، بازتاب آن تاثر کاری می شد که خودم دوست داشتم. به این دلیل آنها را بیشتر دوست داشتم. و ترانه هایی را هم که برایشان موسیقی نوشتم، اشعاری که انتخاب کردم خودم، دوست داشتم، بدون استثنا همه را دوست داشتم، چون من انتخاب کردم نه آوازخوان. برای همین دوستش داشتم.