شب دوازدهم شکسپیر به روایت سوسن تسلیمی

حق نشر عکس s
Image caption نمایی از تئاتر شب دوازدهم به کارگردانی سوسن تسلیمی

سوسن تسلیمی پس از سال ها بازیگری در تئاتر و سینمای ایران، در سال ۱۳۶۶ به سوئد مهاجرت کرد، اما از پا ننشست و با فراگیری زبان سوئدی، خیلی زود جایش را در تئاتر و سینمای سوئد باز کرد. بازی و کارگردانی نمایش تک نفره مده آ در سال ۱۹۹۱، اولین کار تئاتری او در سوئد بود که در تئاترشهر گوتنبرگ اجرا شد.

خانم تسلیمی ضمن بازی در نمایش های مختلف، به کارگردانی تئاتر هم روی آورد و نمایش هایی چون کفش هایم را ببوس (۲۰۰۲)، جهت نمای غشی(۲۰۰۲) ، مرد لیزری(۲۰۰۵)،مدیر عامل(۲۰۰۷) و زنی در لباس خورشید(۲۰۱۰) را کارگردانی کرد.

حالا تئاتر شهر استکهلم میزبان اجرای متفاوتی است از شب دوازدهم شکسپیر به کارگردانی سوسن تسلیمی. با او در مورد این نمایش به گفت و گو نشسته ایم.

بعد از دو دهه کار در تئاتر سوئد، "شب دوازدهم" شکسپیر را برای اجرا انتخاب کردید. چرا شب دوازدهم؟ این اثر شکسپیر چه معنایی برای شما داشت؟

داستانی که در شب دوازدهم شکل می گیرد یک داستان قدیمی تر از دوران شکسپیر است که گویا نسخه قدیمی آن به قرن پانزدهم برمی گردد که در ایتالیا اجرا می شد. در قرن شانزدهم هم نسخه هایی از همان متن ایتالیایی به زبان فرانسه اجرا شده. به هر حال مثل غالب آثار شکسپیر، برگرفته از جای دیگری است که خب شکسپیر آن را وام گرفته و به روش خودش نوشته است.

برخی می پرسند که چرا اسم نمایش شب دوازدهم است چون هیچ جایی در طول نمایش اشاره ای به این عنوان نمی شود. فرضیه ای هست که می گوید داستان های این شکلی در روزهای عید میلاد مسیح اجرا می شده و شب دوازدهم آخرین روز تعطیلات میلاد مسیح است و می گویند چنین روزی اولین شب اجرای این نمایش بوده.

قصه نمایش حکایت یک خواهر و برادر دوقلوست که پس از طوفان در یک جزیره ای می افتند و هر کدام فکر می کنند که دیگری مرده است. جایی که اینها وارد می شوند ایلیریا نام دارد، جزیره ای در بالکان نزدیک بوسنی. این جزیره وجود دارد. در این جزیره می گفتند که به خاطر فضای غریب آن، آدم ها مبتلا به ویروس عشق می شوند و به خاطر آن هر کاری می کنند. غیبت عقل و حضور عشق و دیوانگی تم اصلی این نمایشنامه برای من بود.

خودتان این نمایش را برای کار انتخاب کردید؟

پیشنهاد تئاتر شهر بود که من این نمایشنامه را کار کنم. این نوع نمایش ها در طول روزهای تولد مسیح اجرا می شده- و البته قبل تر از مسیح هم وجود داشته و در آن روزها کارناوال هایی تشکیل می شد و زن ها و مردها لباس هایشان را عوض می کردند و حتی خدمتکارها مجاز بودند سر به سر اربابان خود بگذارند.

برای همین سعی داشتم راه و روش و طراحی صحنه ای پیدا کنم که با این قضیه هماهنگی داشته باشد و از سیرک و کارناوال الهام گرفتم.

فکر می کنم همین نگاه شما کار را متفاوت کرده. جالب است که همزمان در تئاتر شهر لندن این نمایشنامه شکسپیر توسط سر پیتر هال اجرا می شود، اما نگاه این کارگردان کهنه کار انگلیسی کاملاً کلاسیک است و هیچ نکته مدرنی ندارد. اما نگاه شما کاملاً متفاوت بود، شاید به خاطر همین فضای سیرک و تلاش شما برای پیدا کردن یک زاویه دید دیگر در طراحی صحنه.

حق نشر عکس BBC World Service
Image caption سوسن تسلیمی

طراح صحنه من یعنی چارلز کرولی، آدم بزرگی است و یکی از بهترین طراحان صحنه سوئد محسوب می شود. او با برگمان در تئاتر سلطنتی سوئد کار کرده و از جمله طراح صحنه مارکی دوساد او بوده. آدم بسیار هنرمندی است. وقتی برایش توضیح دادم که به چه شکل می خواهم و گفتم که لباس ها باید از کارناوال الهام گرفته شده باشد، گفت در کارناوال معمولاً مردم هر لباسی را در خانه داشتند به هم وصل می کردند و می دوختند و لباس های معمولی را تغییر می دادند و لباس ها را به شکلی خنده آور یا پرشکوه تغییر می دادند.

برای همین گفت که می خواهم از لباس های دست دوم استفاده کنم، آنها را پاره کنم، به هم وصل کنم و بدوزم و لباس های شبیه کارناوال درست کنم. دو ماه تمام وقتش را در لباس کهنه فروشی ها صرف کرد. مثلاً برای دامن اولیویا، سینه بند سیصد و پنجاه تا لباس شنا متعلق به 1950 را که نقش های گل شقایق داشتند برید و به هم دوخت!

حالا شقایق ها برجسته شده و یک دامن پرشکوه اشرافی به وجود آورده. یا دامن ماریا از صد تا پیراهن مردانه تشکیل شده. شلوار دلقک از هفتصد تا دستکش نایلونی قدیمی درست شده. خیلی فوق العاده بود. تصمیم گرفتیم طراحی صحنه هم بر اساس سیرک باشد. چراغ هایی گذاشتیم مثل سیرک و تمام صحنه یک دایره بزرگ سرخ است در دل یک دایره سیاه که براق به نظر می رسد و انعکاس آب یا آینه را دارد و لحظاتی آدم فکر می کند که واقعاً در دل جزیره است. در ته دایره گل های شقایق دو متری ای هم هست. خیلی شبیه رویاست.

نقدهایی که هم درآمد گفتند بسیار فضای شاعرانه و رویایی ای است. در واقع همان که گفتم، مبتلا به بیماری عشق می شوند. طراحی صحنه این جنون و شیدایی را القا می کند. ساده است اما در عین حال پر از مفاهیم.

فکر می کنم همین نگاه شماست که باعث می شود دلقک به عنوان شخصیت اصلی نمایش حضور بسیار پررنگی داشته باشد؛ که خب بازیگر طراز اولی هم نقش اش را بازی می کند. راجع به نگاهتان به این کاراکتر کمی توضیح بدهید.

حق نشر عکس d
Image caption سوسن تسلیمی می گوید در اجرای این نمایش از سیرک و کارناوال الهام گرفته است.

دلقک یکی از مشکل ترین نقش هاست و می گویند خیلی از بازیگران از عهده بازی چنین نقشی برنمی آیند. خیلی خاص است. زبان تندی دارد. تلخ است و با کلمات بازی می کند. همه کلمات را وارونه و ناگهان مفهوم را به کل عوض می کند. بازی با زبان است.

خودش می گوید که آیا من عاقلم یا ابلهم؟ تمام مدت دارد با این مساله بازی می کند. بازیگر فوق العاده ای داشتم: پیا یوهانسون. از ستارگان تئاتر و سینمای سوئد است. پنجاه سالش است اما چنان انرژی و بازیگوشی ای دارد که به یک بچه می ماند. بسیار متحرک است.

من شانس بزرگی داشتم که او این نقش را بازی کرد. بازیگری است که در لحظه حضور دارد و نترس است. تنها بازیگری هم بود که به طور کامل فهمید من چه می خواهم.

بسیاری از بازیگران این نمایش می ترسیدند که با تماشاگر کار کنند. تمام سعی من در این نمایش این بود که صحنه و سالن یکی شود. یعنی دیوار چهارم که بین تماشاگر و صحنه است و بازیگرها وانمود می کنند که تماشاگری وجود ندارد، از بین برود و با تماشاگران ارتباط برقرار شود. من نظرم این بود که وقتی شکسپیر در گلوب اجرا می کرده، آنجا محل رفت و آمد مردم بوده و آدم های معمولی تماشاگران نمایش بودند، آدم های فقیر و بیکار و همه نوع آدم در آن محله فقیر نشین می آمدند و بخشی از نمایش را می دیدند و می رفتند و بعد برمی گشتند.

برای همین این نمایش شوخی های کوچه بازاری دارد. شوخی های جنسی هم دارد و قضاوت های جنسی را به چالش می کشد. اینها رو به تماشاگر عام بود. و در عین حال ناگهان کلام زیبا و شاعرانه ای دارد که در واقع مخاطب این حرف ها آدم های مرفهی بودند که در لژهای این تئاتر می نشستند.

این برداشتن دیوار چهارم که گفتید با ارتباط زنده دلقک با تماشاگران اتفاق می افتد که حتی دلقک در آنتراکت می آید داخل تماشاچی ها و بعد هم این بازی را ادامه می دهد، به اضافه نوعی از "نقش بازی " کردن، مثلاً در صحنه روبرو شدن ویولا با برادرش که انگار نقش ها جابجا می شوند (چیزی شبیه مرگ یزدگرد)، یا صحنه شمشیر بازی که من تاثیرات تئاتر ژاپن را در آن می دیدم.... همه اینها فکر می کنید چقدر برمی گردد به ریشه های شما و تعلیمات شما از تئاتر شرق؟

خیلی ربط دارد. قبلاً هم گفته ام که تاثیرات از آنجا می آید. من در ایران تئاتر کار کرده ام و ریشه هایم از آنجا می آید. تمام بچگی ام نقالی و تئاتر تخت حوضی می دیدم که در آن بازیگران دائم در حال شوخی و حرف زدن با تماشاگران بودند. من از روز اول می خواستم این نمایش به این شکل اجرا شود و واقعاً هم در سوئد به این شکل صورت نگرفته بود که صحنه و سالن یکی شود و مدام تماشاگر را داخل ماجرا کنی.

برای صحنه شمشیر بازی هم فکر می کردم اصلاً گذاشتن شمشیر بازی واقعی در این صحنه اصلاً در سلیقه من نیست و اصلاً هم باور پذیر نمی شود، مگر این که شمشیربازهای حرفه ای باشند. برای همین از چوب های بلند نی ای استفاده کردم که خب از شرق می آید. در واقع روح اثر از شرق می آید. کارگردان دیگری از سوئد امکان نداشت این طور کار کند. برای برخی از بازیگران من ارتباط با تماشاگر خیلی سخت بود و برای همین در طول کار بحث و جدل زیاد بود بین ما.

حتی من یک گاری دارم به شکل سیرک که بازیگران با آن وارد صحنه می شوند. مرتب می گفتند که نمی شود با پای پیاده وارد صحنه بشویم! من هم مرتب می گفتم که این یک چیز هیجانی است که زندگی می دهد به صحنه و از سیرک و کارناوال می آید. مدام می گفتم که این یادتان نرود. قدم زدن و وارد شدن مال این تئاتر نیست. این بحث ها وحشتناک بود مخصوصاً با بازیگران قدیمی تر.