به عبارت دیگر
پخش این فایل در دستگاه شما پشتیبانی نمی شود.

به عبارت دیگر: گفتگو با ادوارد تِرمادو

ادوارد تِرمادو، مهمان برنامه به عبارت دیگر، زندگی پرماجرایی را از سر گذرانده است. او 9 سال اسیر عراقی ها بوده، در زندان ابوقریب زندانی بوده، به ارتش سازمان مجاهدین خلق ایران در عراق پیوسته، بعد زندانی آنها شده، سر از زندان اوین درآورده است. او می گوید از رفتن به جبهه پشیمان نیست ولی پیوستن به مجاهدین خلق بزرگترین اشتباه زندگی اش بوده است. چرا و چگونه یک مسیحی جذب سازمانی با تفکر اسلامی شد؟ با او اخیرا در خانه اش در شهر کلن آلمان صحبت کردم. تاریخ پخش: 2011/03/22

ادوارد ترمادو به برنامه "به عبارت دیگر" خوش آمدید.

تشکر می کنم.

آقای ترمادو، شما خیلی زود بعد از اینکه جنگ ایران وعراق شروع شد، اسیر شدید. می توانید توضیح بدهید که چطور اسیر شدید؟ کجا بودید که اسیر شدید؟

در سال 1358 به سربازی اعزام شدم. متاسفانه در سال 1359 و تقریبا آخرهای خدمتم بود که جنگ ایران و عراق شروع شد. به دشت ذهاب اعزام شدیم. صبح زود بود که با نیروهای عراقی درگیر شدیم و مجروح شدیم. البته تقریبا 7 یا 8 نفر از بچه های ما مجروح شدند و تعدادی هم تلفات دادیم، مابقی اسیر شدیم. گروهان ما کاملا از بین رفت و متلاشی شد.

شما زخمی شدید و شما را گرفتند؟ و به کجا بردند؟

من از ناحیه صورت ترکش خوردم، دو تا کتف هایم گلوله خورد، انگشت شست دست راستم یک ترکش خورد و از کار افتاد. تقریبا ساعت یک ربع به شش صبح بود که درگیری شروع شد، و ساعت هفت و نیم بود که من را در یک حالت شوکی که خون زیادی از من رفته بود در حالت سینه خیز رفتن دستگیر کردند. من را با بقیه به یک جایی به اسم میدان بردند، یک پادگان کوچکی بود. چند ساعت بعد به شهر کلار بردند، و بعد به یک بیمارستانی در بعقوبه بردند.

چشم های من به مدت تقریبا 20 روز به دلیل موج گرفتگی دیگر نمی دیدند و بینایی شان را از دست داده بودند که دوباره با تلاش پزشک های عراقی این بینایی بازگشت.

از آن به بعد، دیگر بعنوان اسیر در عراق بودید. در عراق اسرا را کجا نگه می داشتند؟ در زندان بودید یا در پادگان، یعنی در کجا بودید؟

من را ابتدا از بیمارستان به یک سوله خیلی بزرگ در بغداد در مرکز دژبانی بردند. از آنجا با بقیه اسرا ما را به سمت رمادی حرکت دادند. 4 ماه در اردوگاه رمادی بودیم و بعد ما را به شهر موصل به کمپ اسرای موصل انتقال دادند.

شما درمجموع چند سال اسیر عراقی ها بودید؟

من در مجموع 9 سال اسیر جنگی بودم، تا پایان جنگ.

حالا بعنوان اقلیت مذهبی، بعنوان یک شخص مسیحی، هیچ امتیاز خاصی برای شما قایل بودند؟ مثلا اگر مایل بودید، می گذاشتند شما به کلیسا بروید؟

من در ابتدا و در چند سال اول اسارتم هیچ برخوردی با مسئولین اردوگاه نداشتم که به آنها بگویم من مسیحی هستم. حالا آیا آنها می دانستند یا نمی دانستند، من نمی دانم. ولی هیچ رابطه ای بین ما نبود، اگر یک مسئله ای هم پیش می آمد و مشکلی پیش می آمد عمومی بود. ولی وقتی به اردوگاه موصل منتقل شدیم، من یک روز یک صلیب قرمز رنگی روی پیراهنم دوخته بودم، گلدوزی کرده بودم. فرمانده عراقی که مرا دید صدایم کرد و گفت که برای چه به سینه ات صلیب زده ای؟ گفتم من مسیحی هستم. خوب، از آنجا شناخت که یک مسیحی هم آنجا هست. خوب چرا، تقریبا می شود گفت که یک مقداری با حالت احترام {رفتار می کردند}.

این همه مدت طولانی اسیر عراقی ها بودید و در مقاطعی امکان آزادی شما وجود داشت، مثلا زمانی که واتیکان مداخله کرده بود و یکی از کاردینال های واتیکان، کاردینال راجرز، تلاش کرده بود که شما را آزاد بکند، ولی شما گفتید که نمی خواهید آزاد بشوید. چرا؟

رابطه ای که من با پاپ فقید داشتم رابطه نامه ای بود. من یک روز از اردوگاه موصل نامه ای به ایشان نوشتم و ایشان بعد از چند ماه جواب دادند، و این رابطه شروع شد. چند سال بعد در ارودگاه رمادی بودیم، چون باز هم ما را از موصل به اردوگاه رمادی منتقل کرده بودند، که دیدم 4 اسقف وارد اردوگاه شدند. من را پیش ایشان بردند. همین کاردینال راجرز بود که از طرف نمایندگی پاپ آمده بود. ایشان خودش فرانسوی بود. بعد آنها گفتند که پاپ از ما خواسته است که ما حکم آزادی تو را از صدام حسین بگیریم و با خودمان به ایتالیا ببریم. شما می توانید آنجا ادامه تحصیل بدهی، یا به هر شکلی که می خواهی زندگی کنی، یا هر جای دنیا که می خواهی بروی و تا آخر عمرت با خرج واتیکان زندگی کنی، به غیر از ایران. یعنی بایستی ایران نروی و هر جای دیگر که بروی این مسئولیتش با ماست.

من از رفتن امتناع کردم. گفتم که من نمی آیم. تعجب کرد و گفت برای چه نمی آیی؟ گفتم من می خواهم پیش مجاهدین بروم. خیلی تعجب کرد. یک کم فکر کرد و بعد گفت خوب اگر می خواهی پیش مجاهدین بروی، بیا به رم برویم، آنها آنجا در رم دفتر دارند، آنجا می توانی پیش آنها بروی. گفتم نه، ارتش آنها اینجا کنار ماست، چرا این همه راه را بیایم، همین جا مستقیم می روم. نرفتم. وقتی که پشت سیم خاردار رفت، با دست به من اشاره کرد که چه فکر می کنی؟ گفتم نمی آیم.

خوب چرا این کار را کردی؟ چرا اصرار داشتی که به مجاهدین بپیوندی؟ یعنی حتی مرام و ایدئولوژی آنها به شما نمی خورد. شما مسیحی بودید و آنها مسلمان بودند. برای چه می خواستی وارد سازمان مجاهدین بشوی؟

این کاملا درست است. ولی من بعنوان یک مسیحی اولا این دیدگاه را نداشتم که من مسیحی هستم و آنها مسلمان هستند، چون که سر در سازمان ارتش شان نوشته بود "ارتش آزادیبخش ملی ایران". من با آن "ملی ایران" جذب این سازمان شدم. البته من آشنایی با این سازمان نداشتم. من درکل با مجاهدین در اردوگاه اسرا آشنا شدم، آن هم از طریق تلویزیون آنها، سیمای آزادی، که تماشای آن اجباری بود، و هر شب 20 دقیقه از تلویزیون بخش فارسی عراق پخش می شد. این کانال اجباری بود و بایستی آن را نگاه می کردیم.

خوب، از آنجایی که بعنوان یک اقلیت مذهبی نمی توانستم با این حکومت جوش بخورم، من تنها چیزی که در صحنه آن روز ایران دیدم، سازمان مجاهدین بود.

شما مخالف حکومت وقت ایران بودید و می خواستید به طریقی با آن مبارزه بکنید و جایی که فکر می کردید می توانید مبارزه بکنید سازمان مجاهدین خلق بود؟

فکر می کردم، البته.

چطور به آنها ملحق شدید؟ یعنی چطور با آنها تماس گرفتید؟

آنها با اردوگاه رابطه داشتند، نشریه می آوردند، مخصوصا بعد از آتش بس. توسط عراقی ها اسم اعضایی که می خواستند به آنها بپیوندند را می گرفتند و می بردند مسئله اش را با دولت عراق حل و فصل می کردند. من هم از قبل اسم داده بودم. یک روز اسامی ما را خواندند، و ما را بیرون آوردند و بردند در خارج از اردوگاه در چند اتاق مستقر کردند.

افراد زیادی بودند که مثل شما مایل و داوطلب بودند که به سازمان مجاهدین بپیوندند؟

البته. در آن موقع افراد زیادی بودند، می توانم بگویم 1500 نفر از مجموع اردوگاه ها به کمپ مجاهدین آمدیم.

آن وقت شما چطوری وارد سازمان شدید؟ با شما مصاحبه کردند، سوال و جواب کردند؟ چطور عضو شدید؟ آنها چه کار کردند؟

همانطور که گفتم ما چندین روز در یک مجموعه ای پشت اردوگاه مستقر شدیم. از آنجا به بعد مجاهدین برای ما غذا می آوردند. بعد از چند روز هم آمدند و به ما لباس دادند و سوار اتوبوس کردند و مستقیم به قرارگاه اشرف بردند. آنجا ما را در یگان های مختلف تقسیم کردند.

دیگر مصاحبه ای نبود، هیچ چیزی انجام نشد. تا مدتی بعد از آن که صلیب سرخ آمد و وارد کمپ اشرف شد، ما را صدا کردند، می خواستند ببینند ما مایل هستیم بمانیم یا مایلیم برویم، چون تبادل اسرا شروع شده بود. تعداد خیلی زیادی کندند و رفتند و به ایران برگشتند، که من از وضعیت آنها هیچ اطلاعی ندارم، اینکه چه برخوردی با آنها شد.

خوب، آن وقت کی وارد خود ارتش سازمان مجاهدین شدید؟

دقیقا 28 خرداد 1368.

یعنی چه مدت بعد از اینکه شما به سازمان مجاهدین منتقل شدید؟

همان موقعی که ما به کمپ اشرف رفتیم.

یعنی خیلی زود بعد از آن ماجرا. آن وقت شما در ارتش چه کاره بودید؟ سرباز عادی بودید، افسر بودید، گروهبان بودید، چه بودید؟

بقول خودشان آنجا سرباز و درجه دار و افسر ندارند و به همه افسر می گویند. البته این یک چیز ظاهری است برای اینکه آدمها آنجا احساس تفاوت نکنند. ولی به نظر من، ما درواقع از سرباز صفر هم خیلی پایین تر بودیم.

مسئولیت شما آنجا چه بود؟ چه کار می کردید؟

من ابتدا وارد توپخانه شدم. بعد از مدتی با یکی از مسئول هایم حرفم شد و من به پشتبانی رفتم. یک مقداری هم آموزش های زرهی دیدم که ناقص ماند. به پشتبانی رفتم، من بعنوان تعمیرگاه مکانیک کار می کردم.

خوب، آن وقت طی مدتی که شما در ارتش سازمان مجاهدین در عراق بودید، برنامه چه بود؟ یعنی قرار بود آنها حمله کنند و بروند ایران را بگیرند و با ایران جنگ کنند؟ برنامه چه بود؟

این وعده ای بود که هر 6 ماه یک بار از طرف آقای رجوی روی آن تاکید می شد. یعنی ایشان هر 6 ماه یک بار رژیم را سرنگون می کرد و ما به ایران می رفتیم. ما خوب در ابتدا چون واقعا جذب این سازمان شده بودیم و هدف ما مبارزه بود، تحلیل هایی که ایشان می کرد را می پذیرفتیم و باور می کردیم. ولی به مرور خوب در این 12 سال شما حساب بکنید هر 6 ماه یک مرتبه همان حرف ها تکرار بشود، طبیعی است که آدم متوجه می شود که این حرف ها آبدار و پوچ است.

شما، آقای ترمادو، فقط عضو ارتش سازمان مجاهدین بودید یا اینکه عضو خود سازمان مجاهدین هم شده بودید؟

نخیر. من فقط عضو ارتش بودم. اولا به دلیل اینکه سازمان مجاهدین غیر از مسلمان شعیه عضو دیگری را قبول نمی کند.

یعنی این جزو شرایط خاص عضویت است؟

این جزو شرایط خاص سازمان مجاهدین است.

یعنی این سازمان مسلمان سنی را هم قبول نمی کند؟

ببینید یک جریانی آنجا هست. من یک دوستی داشتم به اسم عباس، مثل اینکه الان ایران است. ایشان سنی بود، از بچه های تربت جام یا تربت حیدریه بود. او تعریف می کرد می گفت که خانم مهوش سپهری، نسرین، که جانشین آقای رجوی بودند، به او گفته بود تو که نماز می خوانی روزه هم می گیری، بیا و نماز شیعه بخوان. ایشان گفته بود خوب اگر من نماز شیعه بخوانم، فردا به ایران برگردم به فامیل هایم که همه سنی اند چه جوابی بدهم. او گفته بود خوب حالا نماز شیعه بخوان، به ایران رفتی نماز سنی بخوان. چون خود ایشان {مهوش سپهری} هم سنی بود و بخاطر اینکه عضو سازمان بشود، برگشته بود و شیعه شده بود. خوب این مسائل در سازمان بود.

یعنی رسما اعلام نکرده بودند که شرایط عضویت در سازمان مجاهدین مسلمان شیعه بودن است؟

من فکر نمی کنم که این را اعلام بیرونی کرده باشند.

یعنی استنباط شما این است؟

نخیر. ولی در یک نشستی که به نام "نشست حوض" در سالن بهارستان بغداد بود و آقای رجوی آن را ترتیب داد، این مسئله مطرح شد. نشست های خیلی طولانی هم بود، برای هر مرکزی که آنجا رفته بودیم، چون داشت عضویت جدید می پذیرفت این مسئله آنجا بیان شد. اینکه بایستی پایبند به انقلاب ایدئولوژیک مجاهدین باشد، بایست نماز و روزه بخواند، بایستی امامت را قبول بکند. خوب قبول کردن امامت یکی از اصول های شیعه است.

یعنی از این زاویه شما فکر می کنید این شرایط اصلی سازمان مجاهدین است.

من مطمئن هستم.

خوب، بالاخره شما چه وقت به این نتیجه رسیدید که با مشی سازمان مجاهدین مخالف هستید؟

من با یک هدف مبارزه رفته بودم. ببینید 9 سال اسارت، یعنی 9 سال از زندگی من رفته بود، یعنی یک جوان 21 ساله بودم حالا 30 ساله شده بودم. من می توانستم به کشورم برگردم و از امتیازاتی که به اسرا می دادند برخوردار باشم. می توانستم همان موقع تشکیل خانواده بدهم. الان دیگر بچه های من بزرگ بودند. الان بچه های من 5 ساله و 6 ساله و 9 ساله هستند. من چون با یک هدف مبارزه رفته بودم، از همه چیز چشم پوشی کردم و رفتم به راه مبارزه ای که آنها وعده داده بودند.

ولی آنجایی که مجاهدین چرخش کردند و خانواده ها را از هم پاشاندند، بچه ها را از دست خانواده ها و از دست پدر و مادرها درآوردند و به اروپا و آمریکا و کانادا فرستادند، و اصرار داشتند که ما هم باید انقلاب {ایدئولوژیک} بکنیم. حالا یک مدتی با من کاری نداشتند، می گفتند که رهبری گفته است که به این آقا فشار نیاورید. ولی مدتی بعد شروع کردند به فشار آوردن که باید انقلاب کنید. گفتم من مجاهد نیستم، مسلمان هم نیستم، این موضوع شماست و به من ربطی ندارد. بعد آقای رجوی آمدند و خیلی راحت گفتند که مسلمان و مسیحی و سنی و شیعه نداریم، همه بایستی این مسیر را طی بکنند. من مخالف این مسئله انقلاب بودم. چرا بایستی طلاق حتی طلاق ذهنی باشد.

منظورتان از انقلاب، انقلاب در داخل خود سازمان مجاهدین است؟

انقلاب ایدئولوژیک داخل سازمان مجاهدین. خوب من مخالف این قضیه بودم. از آنجا هم من نسبت به آنها دلسرد شدم، تا زمانی که مهیا شد {که خارج شوم}. چون چند مرتبه من نامه نوشتم، گزارش نوشتم، درخواست دادم که من می خواهم از این سازمان بروم. ولی مسئول و برادری که آنجا در یگان مسئول بالا بود من را صدا می کرد و می گفت این نامه را تو نوشته ای؟ می گفتم آره. پاره می کرد و می ریخت، می گفت برو بیرون، برو سر کارت. قبول نمی کردند. تا آنجایی که من می فهمم، دلیل آن هم این بود که چون من یک اقلیت مسیحی بودم، خوب از لحاظ تبلیغاتی برای آنها بدردبخور بود، بایستی من را در سازمان نگه می داشتند.

بالاخره رفتید؟ چطور شد؟ از سازمان مجاهدین به کجا رفتید؟

اول بگذارید بگویم که چطور شد که من از این سازمان خارج شدم. سازمان اجازه نمی داد. به یک دلیلی پای من در گچ رفت. به این دلیل من کارم را دو هفته تعطیل کردم. همان موقع به نشست آقای رجوی خورد که ما را به قرارگاه باقرزاده بردند، آنجا هم من دیدم که اینجا الان وضع مناسبی است که من خودم را از این سازمان بیرون بکشم. به محض اینکه پایم را از گچ درآوردند، من دادم ناخن پایم را کشیدند. چون ناخنم در گوشت رفته بود از دکتر خواستم که آن را بکشد. این خود باعث شد که ضریب به استراحت من بخورد. دو هفته دیگر به من استراحت دادند.

اعتراض آنها درآمد، صدایشان درآمد که چرا بی اجازه رفته ای این کار را کرده ای. بعد صدایم کردند در یک نشست که تقریبا 120 نفر 130 نفر جمع کرده بودند و از من بازخواست کردند که گزارش های این دو سه هفته ای که سر کار نبودی را بنویس. سوء تفاهم پیش نیاید، منظور از گزارش، گزارش کاری نیست، گزارش ذهنی است. آنچه که در ذهنت گذشته است مثلا تناقضات جنسی، این چیزها را بایستی بیایی و جلوی مثلا 120 نفر 130 نفر بگویی. این یک تفتیش عقایدی است که من این را از ابتدا هم قبول نداشتم. این یکی از پایه های انقلاب ایدئولوژیک شان است. بهرحال از ما نه، از آنها آره. آنها من را دو شب در آن جمع نگه داشتند. وقتی دیدند کار دارد به جاهای باریک می کشد و من هم سر و صدایم درآمده استت و کوتاه نمی آیم، به خانم مهوش سپهری گزارش کردند. ایشان من را خواستند، وقتی به اتاقشان رفتم تقریبا حدود 25 نفر 30 نفر از شورای رهبری، همه زن بعلاوه آقای محمود عطایی و آقای جابرزاده، آنها آنجا حضور داشتند.

ایشان به من گفت که پرونده شما قطور شده است. من دیگر نگذاشتم صحبت ایشان پیش برود چون می دانستم می خواهد چه بگوید. گفتم که بله من خیلی سر این قضیه فکر کردم و یک نتیجه گیری کردم. گفت نتیجه گیری چه است. گفتم من از ارتش بروم. ایشان غافلگیر شد، چون می خواست بگوید که اخراجی. بعد گفت که خوب باشد برو، حکم اخراجت را می دهیم. گفتم من حکم اخراج نمی خواهم من دارم استعفا می دهم. گفت ما اینجا از این کاغذها نداریم. گفتم بهرحال فقط خودتان بدانید که شما نگفتید اخراج، من گفتم استعفا. بیرون که آمدیم همین خانم مهوش سپهری دم در صدایم کرد و گفت ادوارد یادت باشد که تو از ارتش می روی برای سازمان خیلی بد است. اگر من می گویم سازمان می خواست من آنجا بمانم به این دلیل است.

خوب، بعد سازمان مجاهدین شما را تحویل عراقی ها داد. درست است؟ و شما را به زندان ابوقریب بردند؟

من چهار ماه و سه روز در بازداشت خودشان بودم. چون آن طور که خودشان می گفتند باید دو سال و نیم اینجا بمانی تا اطلاعاتت بسوزد. اما تحولات عراق این اجازه را نداد، آنها مجبور شدند ما را تحویل بدهندف بخاطر اینکه عراق و ایران مثل اینکه یک مقداری به هم نزدیک شده بودند. به دلیل فشارهایی که آمریکا و متحدینش به عراق می آوردند، گویا مقامات عراقی ما را خواسته بودند. آنها هم ما را تحویل مقام های عراقی دادند و ما را به ابوقریب بردند. البته قبل از آن به من می گفتند بیا با قاچاقچی تو را به ایران بفرستیم. من می گفتم که خواهشا من را به ایران نفرستید، چون من یک اقلیت مسیحی هستم اگر به ایران بروم ممکن است برای من خیلی بد باشد.

آقای ابریشمچی می گفت که اگر یازده سپتامبر نمی شد، ما پاسپورت درست می کردیم مستقیم به آمریکا بروی، ولی الان نمی توانیم. چون از این کارها زیاد می کردند. من را تحویل مقامات عراقی دادند، و عراقی ها من را به زندان ابوقریب بردند.

بعد بعنوان مبادله اسرا شما را به ایران تحویل دادند.

خوشبختانه مدت زیادی نکشید که من در ابوقریب بودم. ولی خوب دوستان زیادی دارم که مدت های خیلی زیادی، چندین سال که از مجاهدین جدا شدند، در ابوقریب بودند. آنجا یک تبادلی صورت گرفت، توافقی بین ایران و عراق صورت گرفت و 50 نفر از ما را بردند و تحویل دادند. و اگر اشتباه نکنم 111 نفر از افسرای بالای عراقی را از ایران تحویل گرفتند.

بسیار خوب. شما در ایران که رفتید شما را به اوین بردند.

بله.

در اوین چه به سر شما آمد؟ چه به شما گذشت؟

ما را به اوین بردند و آنجا بازجویی ها شروع شد. تقریبا سه ماه یا سه ماه و نیم ما با این دستگاه سر و کار داشتیم که از ما بازجویی می کردند که چرا و به چه دلیلی به مجاهدین پیوستید، مخصوصا من که یک اقلیت مسیحی بودم. خوب از نظر آنها این جرم خیلی سنگینی بود. شب ها بازجویی بود ولی روزها کاری نداشتند.

آن وقت در بازجویی از شما اطلاعات راجع به سازمان مجاهدین و راجع به ارتش می خواستند؟

طبیعی است.

خوب، شما این اطلاعات را دادید؟

من بدون اینکه بخواهم مبالغه کنم تا آنجایی که توانستم از دادن اطلاعات صحیح خودداری کردم ، تا آنجایی که توانستم. ولی خوب یک جاهایی را خودشان از قبل اطلاع داشتند، افراد دیگری هم از قبل از آنجا آمده بودند یا فرار کرده بودند. آنها اطلاعاتی را داشتند و نمی شد طفره رفت.

و شما چه مدت در اوین بودید؟

من تقریبا سه ماه، سه ماه و نیم.

سه ماه. و شما را آزاد کردند؟

آزاد نکردند. به دلیل اینکه یکی از بچه هایی که مدت خیلی کمی در سازمان بود و جرمش آن طور زیاد نبود، از آنجا آزاد شد و رفت. چون قبلا در صحبت های روزانه با هم صحبت کرده بودیم که خانه شما کجاست. من که نمی دانستم، من فقط آن موقعی که از خانواده خبر داشتم، یعنی در دوران اسارت که از خانواده ام نامه می آمد، می دانستم که مثلا مادرم یا خواهرم در تهران در مجیدیه زندگی می کنند. در همین صحبت ها، او وقتی آزاد می شود به آن محله می رود و پرس و جو می کند که خانه ما را پیدا کند. این دهان به دهان می افتد و به گوش خواهرم می رسد. البته خانه ما از آنجا عوض شده بود. به گوش خواهرم می رسد و خواهرم به هلال احمر و به سازمان های دیگری که در ایران هست مراجعه می کند. این سر و صدا که بلند شد آنها آمدند و به من گفتند که شما یک هفته می توانید بروی و خانواده ات را ببینی و برگردی. رفتم و برگشتم. مدتی باز آنجا بودم، مجددا برای بار دوم مرا فرستادند که بروم و آنها را ببینم، که من دیگر برنگشتم.

یعنی از ایران فرار کردید؟

بله.

حالا ممکن است سازمان مجاهدین به شما اتهام بزند که شما همکاری کردید و به این راحتی نیست که اعضای سازمان مجاهدین بخصوص اعضای ارتش آن به این راحتی بتوانند مرخصی بروند و بعد هم به خارج بیایند.

این تهمت که همیشه از طرف سازمان ما را نشانه گرفته است. من الان هم بعد از این مصاحبه آماده هستیم که از آن پذیرایی کنیم.

ولی شما متوجه استدلالی که آنها می کنند هستید؟

من متوجه هستم.

ممکن است کسانی دیگری غیر از مجاهدین هم همین را به شما بگویند که چطور شما عضو ارتش مجاهدین بودید که با دولت ایران مسلحانه می جنگیدید، وارد ایران شدید سه ماه زندان بودید و بعد هم توانستید خارج بشوید.

خوب، بگذار بگویند، اشکالی ندارد. چون همه چشم دارند، عقل دارند، گوش دارند، می بینند. الان در مدت این چند سالی که ما آنجا نیستیم و این همه آدم از سازمان مجاهدین کنده شده و از اردوگاه اشرف به ایران رفته است، آیا کسی اعدامشان کرده است یا کسی دارشان زده است. کسی کارشان نداشته است. ممکن بود من هم اگر می ماندم هیچ کاری با من نداشتند، ممکن بود. ولی من از ترس اینکه یک اقلیت مذهبی بودم و ممکن بود به بهانه هایی حالا یا در خیابان بزنند یا هر کار دیگری بکنند، من آنجا نماندم.

شما، آقای ترمادو، گفتید دلیل عضویت شما در ارتش سازمان مجاهدین این بود که می خواستید رژیم ایران را سرنگون کنید. آیا شما کماکان مخالف رژیم ایران هستید و می خواهید که سرنگون شود؟

من امروز هوادار جنبش سبزم.

یعنی خط مشی تان را عوض کرده اید و دیگر طرف مبارزه مسلحانه نیستید و می خواهید که از طریق دمکراتیک جامعه تان را عوض کنید؟

معلوم است. ببینید وقتی من در تلویزیون شاهد تظاهرات ایرانیانی هستم که در تهران تظاهرات می کنند و یک بسیجی را وسط خودشان می گیرند و به جای اینکه کتکش بزنند آزادش می کنند و می گویند برو. بسیجی که خدا می داند چه کارهایی با همان تظاهرات و با همان جنبش کرده باشد، شاید شلیک هم کرده باشد. ولی وقتی آزادش می کنند و می گویند برو، من چرا دست به سلاح ببرم. من از زمانی که متوجه شدم سازمان مجاهدین با آن انقلاب ایدئولوژیکش، همه اینها ساختار و پوششی است که ما را آنجا نگه دارد و این سازمان از هم نپاشد، از جنگ مسلحانه {دست کشیده ام}.

حالا شما اتهامات زیادی به سازمان مجاهدین زدید. ممکن است به شما بگویند چون شما از سازمان بریده اید و دیگر توانایی مبارزه ندارید و دیگر همتش را ندارید که در این راه باشید، درنتیجه برای توجیه خودتان دارید یک سری اتهامات را به سازمان مجاهدین می زنید، ولی این سازمان سازمانی است که کماکان دارد مبارزه می کند، عده زیادی تحت رهبری اش دارد و سر موضع خودش هم است.

من فکر می کنم که این سازمان آن سازمان قبلی نیست، به دلیل اینکه صدام حسینی در کار نیست، توپ و تانکی ندارد. البته خودش مدعی است که از سال 2003 جنگ مسلحانه و عملیاتی نداشته است، اینطور نیست. اگر آنها سلاح داشتند باز هم عملیات می کردند. آنها را خلع سلاح کردند.

شما، آقای ترمادو، عضو سازمان بودید، چون این سازمان شما را آنجا پیش خود نگه داشته است. سالها با آنها بودید و حالا شما تمام هم و غم خود را گذاشته اید سر اینکه با این سازمان مبارزه بکنید. شما فکر نمی کنید که اگر به شما بگویند که شما به این سازمان خیانت کرده اید، ممکن است توجیهی پشت سرش باشد؟

خوب، ببینید به سازمان مجاهدین هر کسی که انتقاد کند از نظر خودش خائن است. این که برای من قابل قبول نیست و برای هیچ آدم عاقلی هم قابل قبول نیست. منتهی من که حالا اینجا که آمده ام، الان اینجا در اروپا خوشبختانه دارم در یک کشور آزادی زندگی می کنم، آقا بالاسر ندارم، مثل سازمان، تناقضاتم را هم نباید بیایم در جمع بگویم. این زندگی شخصی من با همسر و بچه هایم اتفاقا خیلی هم شیرین است، برعکس آن دوران تلخی که از اردوگاه اسرا هم برایم واقعا تلخ تر بود.

اینجا، من چون که تجربه این جریان را دارم و چون که جوانی ام را در بیابان های عراق گذاشته ام، چون انرژی جسمی ام را گذاشته ام، چون که دو تا زانوهایم آنجا از بین رفت، چون که دیسک کمر گرفتم، چون که دو تا آرنج هایم از بین رفت، بخاطر کارهای سنگین فنی که در اردوگاه اشرف سر من آمد، و چون در نهایت اینجا آمدم و بخاطر استرس هایی که آنجا بردم و فشار روحی که آنجا بردم اینجا عمل جراحی قلب کردم، من نمی خواهم جوان دیگری از هم وطن هایم این راه را برود. من نمی خواهم کسی مسیری را اشتباهی انتخاب بکند که بعد دودش در چشم خودش برود. چرا جوان ها زندگی شان را به باد بدهند. من دادم کافی است، دوستان من هم اینجا هستند، ما زندگی مان را به باد دادیم. پس چرا اجازه بدهیم که کسان دیگری هم همین مسیر را بروند و این روزگار سرشان بیاید.

خیلی متشکرم، ادوارد ترمادو، از شرکتتان در برنامه "به عبارت دیگر". ممنون از شما.

خواهش می کنم. من هم از شما تشکر می کنم.