سارا شورد Sarah Shourd
پخش این فایل در دستگاه شما پشتیبانی نمی شود.

به عبارت دیگر: گفتگو با سارا شورد Sarah Shourd

وقتی سارا شورد (Sarah Shourd)، مهمان آمریکایی برنامه به عبارت دیگر، برای فعالیت برعلیه سیاست های آمریکا و اسرائیل در خاورمیانه به این منطقه سفر کرد هرگز تصور نمی کرد که روزی مراسم نامزدی اش را در زندان اوین تهران برگزار کند. او می گوید برای گذراندن یک تعطیلات کوتاه به همراه دو همکار دیگر آمریکایی اش از سوریه به کردستان عراق رفته بود، ولی مرزبانان ایران او و دو دوستش را در 9 مرداد سال 1388 در اطراف آبشار "احمدآوا" بازداشت کردند و با اتهام جاسوسی به زندان اوین فرستادند. او را بعد از 14 ماه با وثیقه آزاد کردند، ولی دو رفیق دیگرش که یکی از آنها نامزد اوست همچنان در زندان اوین محبوس هستند. مبارزان ضد جنگ یا جاسوسان کوهنورد؟ تاریخ پخش: 2011/06/08

سارا شورد، به برنامه به "عبارت دیگر خوش" آمدید.

سارا، شما و دوستانتان، شین باوئر و جاش فتال، در مرز ایران چه می کردید؟

من تا آنوقت برای مدتی بیشتر از یک سال با دوستم شین باور، که بعدا نامزدم شد در دمشق زندگی می کردم. شین و من علیه جنگ در عراق و افغانستان فعالیت می کردیم، بعد تصمیم گرفتیم به خاورمیانه برویم. نامزدم برای سالها کار ژورنالیستی می کرد. ما تصمیم گرفتیم با هم دیگر آنجا برویم. من به آواره های عراقی انگلیسی درس می دادم و در اردوگاه پناهنده های فلسطینی، "مقیم الیرموک" زندگی می کردیم.

در سوریه؟

بله، در سوریه. بعد دوست ما، جاش، به دیدن ما آمد. او قصه های ما را درمورد خاورمیانه شنیده بود و خیلی کنجکاو بود، با قلب باز آمده بود که با منطقه آشنا شود. ما خیلی جاها می توانستیم برویم، می توانستیم به لبنان برویم، ولی تصمیم گرفتیم به شمال عراق برویم، به کردستان عراق. درمورد این منطقه خاص اطلاعات زیادی وجود ندارد. اکثرا می گویند "آنجا عراق دیگری است". برای اینکه خودمختار است و مرزهای خودش را دارد. و واقعا هم هیچ آمریکایی در دهه های اخیر در آنجا کشته یا ربوده نشده است. بنابراین برای مسافرت منطقه امنی است و صنایع توریستی آن در حال رشد است که خیلی ها در باره اش نمی دانند. ولی ما در باره آنجا تحقیق کردیم، یک کتاب درباره منطقه داشتیم، اطلاعات درمورد منطقه داشتیم.

ولی سارا، شاید مناطق دیگر در کردستان عراق مطمئن بودند ولی نه مرز ایران. شما باید می دانستید که ایرانی ها خیلی روی بودن خارجی ها، بخصوص آمریکایی ها، در مرزشان حساس هستند. نامزد شما ژورنالیست بود، خودتان هم در خاور میانه کار کرده بودید، شما بایستی از این حساسیت اطلاع می داشتید.

درست است. درست است شاید ما زیاد جلو رفتیم. ولی این جنایت نیست که در کوه پیاده روی بکنید یا گم شوید. ما اصلا متوجه نبودیم که آنقدر به مرز ایران نزدیک هستیم. ما فکر می کردیم چند مایل آنطرف تر است، اینطور فرض کردیم برای اینکه ما پشت منطقه توریستی احمدآوا که خیلی محبوب است در حال گردش بودیم.

ما در هتلی در سلیمانیه اقامت داشتیم و صاحب هتل به ما عکس هایی از آبشار احمدآوا نشان داد و توصیه کرد به آنجا برویم که آبشار خیلی قشنگی دارد. ما با راننده تاکسی صحبت کردیم، با صاحب رستوران صحبت کردیم، همه می گفتند احمد آوا امن است، قشنگ است و برای گردش خوب است. این اطلاعات برای ما کافی بود به آنجا برویم. و وقتی به احمدآوا رسیدیم صدها توریست و خانواده های کرد آنجا بودند. ما چادر زدیم که شب آنجا بمانیم. دوستان زیادی پیدا کردیم و...

ولی شما در احمدآوا نماندید، جلو رفتید، نزدیک مرز ایران.

شب اول ما در احمدآوا ماندیم، آنجا غذا و چای خوردیم. فردا صبح از کسانی که آنجا بودند پرسیدیم کدام راه برای پیاده روی خوب است. آنها یک راهی را به ما نشان دادند و گفتند در این راه هیچ مشکلی نیست. ما برای ساعت ها آنجا راه رفتیم و هیچ نشانی از مرز ندیدیم. هیچ تابلویی، هیچ نرده ای، هیچ پرچمی، هیچ چیزی که دلالت بر این داشته باشد که اینجا مرز است. روز قشنگی بود. کوه ها سبز و خوشرنگ بودند و شاید ما کمی بیش از حد مجذوب شده بودیم و زیاد جلو رفتیم.

شما قبول نمی کنید که از مرز رد شده بودید.

نه، ما اصلا فکر نمی کردیم از مرز رد شدیم. امکان اینکه بدانیم برای ما وجود نداشت...

ایرانی ها می گویند که مرزبان ها به شما هشدار داده بودند که به مرز نزدیک نشوید ولی شما شدید.

این درست نیست. به ما ابدا هشداری داده نشد. ما درواقع وقتی که نزدیک آبشار بودیم پلیس های کرد را دیدیم و پرسیدیم آیا اینجا مشکلی هست؟ آیا امن است؟ آنها گفتند اینجا هیچ مشکلی نیست و کاملا امن است. هیچ کسی به ما هشداری نداد.

می دانستید که آن موقع در ایران چه اتفاقی افتاده بود؟ آن زمان بعد از انتخابات بود و در ایران تظاهرات می شد و مقامات ایرانی بطور مداوم به معترضین اتهام می زدند که از طرف غرب و بخصوص از طرف آمریکا حمایت می شوند. و درست در همین زمان شما مرز ایران را برای گذراندن تعطیلات انتخاب می کنید.

من مرز ایران را انتخاب نکردم. من هم بد شانسی آوردم و هم اطلاعات درستی نداشتم که مرز ایران و کردستان عراق کجاست. اگر من نزدیک مرز ایران بودم، این کاملا اتفاقی و غیرعمدی بود. باید صادقانه بگوییم که من تا آنوقت اطلاعاتم در باره ایران کم بود و بیشتر حواسم به کارم در دمشق بود و به پناهنده های عراقی.

آیا فکر می کنید که بوسیله مرزبان ها ربوده شدید؟

من این را کاملا مطمئنم که وقتی سربازها ما را دیدند مطمئن بودند که ما قصد رفتن به ایران را نداشتیم. ما نه وسایل رفتن به ایران را داشتیم و نه هیچکدام از ما یک کلمه فارسی حرف می زدیم. کوشیدیم با آنها انگلیسی و عربی حرف بزنیم ولی گیج شده بودیم که چرا حرف ما را نمی فهمند. اولین کاری که مرزبان ها کردند این بود که ما را با زور سوار جیپ کردند. یعنی داخل جیپ هل دادند و به طرف ایران راندند. بعد در اولین شهر ایران توقف کردند آنجا برای من روسری و مانتو خریدند. چرا که من شلوار کوتاه پوشیده بودم. در کردستان عراق زن ها مجبور نیستند خودشان را بپوشانند. خود همین نشان میدهد که ما قصد نداشتیم وارد ایران بشویم.

آنها واقعا مرزبان بودند؟ چه نوع لباسی، چه جور اونیفورمی پوشیده بودند؟

سرباز بودند. من نمی دانم چه جور لباسی پوشیده بودند.

وقتی شما را بازداشت کردند به شما چه گفتند؟

ما نمی توانستیم با آنها حرف بزنیم چرا که همانطور که گفتم آنها نه عربی حرف می زدند و نه انگلیسی. خیلی کم حرف می زدند. گفتند نو پرابلم، نو پرابلم (No Problem). یک چیزی که گفتند "یک ساعت" بود. گفتند ما را برای یک ساعت می برند به ایران و بعد به سلیمانیه برمی گردانند. مدام به ما قول می دادند. ما را چند روز داخل ایران با ماشین این ور و آن ور می بردند و به آدمهای مختلف تحویل می دادند. ما کاملا گیج شده بودیم و خیلی ترسیده بودیم. آنها مدام به ما می گفتند نگران نباشید، بزودی شما را به خانه تان برمی گردانیم.

یعنی می گوید وقتی شما را بازداشت کردند همینطور شما را گرداندند و یک جای مشخصی برای بازجویی نبردند؟

چهار روز اول، تمام روز در جاده بودیم و ما را به گروههای مختلف تحویل می دادند. هر دفعه یک گروه جدید ما را برای ساعت ها بازجویی می کرد. ما خواهش می کردیم بگذارند از تلفن استفاده کنیم. ولی آنها از ما سوال می کردند و از ما فیلم برداری می کردند. خیلی ترسیده بودیم، نمی دانستیم کجا هستیم.

نگذاشتند شما به جایی تلفن کنید؟

اولش نه.

اما شین نامزد شما به کسی تلفن کرد، به یک دوست دیگرتان که قرار بود با شما بیاید ولی نیامد، به او تلفن کرد.

شان مک فسل، او هم با ما همسفر بود. برای دین ما به دمشق آمده بود. در خانه ما مهمان بود. آن روز در هتل ماند، چون حالش خوب نبود و قرار بود دو ساعت بعد جلوی آبشار احمدآوا او را ببینیم. برای همین بعد از اینکه نهار خوردیم و دیگر داشتیم برمی گشتیم سربازها را دیدیم. سربازها به ما علامت دادند که پیش آنها برویم. شین بلافاصله به شان تلفن کرد و گفت ما نمی دانیم چه می شود. این سربازها می گویند که ایرانی هستند. ما نمی دانیم کجا هستیم و خیلی ترسیده ایم. و شان به سفارت امریکا در بغداد خبر داد.

بعد از این چند روز، شما را کجا بردند؟

ما را برای ساعت ها بازجویی کردند و مرتب این ور و آن ور بردند. یک شب دیروقت ما یک جایی بودیم که مثل هتل بود ولی پنحره هاش حفاظ داشتند. ما را بزور داخل یک ماشین کردند و توی تاریکی بردند. خیلی دیر وقت بود. اولش ما هنوز فکر می کردیم به محض اینکه آنها متوجه بشوند که ما توریست هستیم و با در نظر گرفتن اینکه هر سه نفر ما فعال های ضد جنگ و ضد امپریالیسم و طرفدارفلسطین بودیم، خوب فکر می کردیم که هیچ خطری متوجه ما نیست.

به سربازها و کسانی که شما را بازجویی کردند موضع تان را توضیح دادید؟

بله، از ما خیلی سوال کردند. ما را بزور داخل یک ماشین کردند و در تاریکی بردند. من و شین و جاش از ترس می لرزیدیم. هیچ نمی دانستیم ما را کجا می برند. سربازی که جلو نشسته بود مدام ضامن تفنگش را می کشید، انگار که می خواهد شلیک کند. ما نمی دانستیم چه خبر است. این ترسناک ترین لحظه زندگیم بود. فقط دعا می کردم که زنده بمانم و این آخرین روز زندگی من نباشد. ما دست های همدیگر را گرفته بودیم و گریه می کردیم. به آنها التماس می کردیم که ما را نکشند. ما را به یک زندان بردند، ما را به زندان انداختند.

کجا بود؟ چه شهری؟

نمی دانم.

به شما نگفتند؟

نه. ما دو روز بود که در ماشین بودیم و نمی دانستم کجا هستیم.

و بازجویی ها در آن زندان، هر کجا که بود، شروع شد؟ بازجویی های جدی؟

نه. آن روز سوم بازجویی بود، تا آن وقت ما چند بار بازجویی شده بودیم.

در راه؟

بله. در شهر های مختلفی می ایستادند و ما بازجویی می شدیم. در آن زندان ما را 48 ساعت نگه داشتند. بعد ما را با ماشین به تهران بردند.

از شما چه می پرسیدند؟ چه چیزی را می خواستند بدانند؟

از ما همه چیز پرسیدند. وقتی که به زندان اوین رسیدیم، من تا مدتها نمی دانستم اسم آنجا اوین است. به تهران که رسیدیم، پای آن مجسمه بزرگ، به چشم های ما چشم بند زدند و به زندان بردند. تا لحظه آخر می گفتند دارند ما را به فرودگاه می برند، می گفتند که دارید به خانه تان می روید، نگران نباشید. مدام به ما می گفتند که دارید به خانه تان می رسید. و ما باور می کردیم، برای اینکه ما کار خلافی نکرده بودیم و فکر می کردیم این تا یکی دو روز دیگر حل می شود.

وقتی زندانی شدیم بازجویی ها تا دو ماه ادامه پیدا کردند. از من تمام جزئیات زندگیم را پرسیدند. تمام ایمیل های و اسکایپ های ما را زیر و رو کردند. آنها همه چیز را می دانستند، تمام جزئیات زندگی ما را. بعضی وقتها من را مجبور می کردند که ساعتها بنویسم. بعد به چیزهایی که نوشته بودم نگاه می کردند و می گفتند اینها به درد نمی خورند. کاغذ ها را پاره می کردند و به صورتم پرت می کردند. مجبورم می کردند دوباره بنویسم، دوباره و دوباره. من باز هم همان چیزهایی را که قبلا نوشته بودم تکرار می کردم برای اینکه چیزی برای مخفی کردن نداشتم. به آنها همه چیز را گفتم ولی جواب های من هیچوقت آنها را راضی نمی کرد.

بعد از دو ماه بازجویی، بازپرسم که مرد بسیار مهربان و خوبی بود و می دانست که من بیگناه هستم پیش من آمد و گفت: سارا، تحقیقات تمام شده است ولی الان دیگر قضیه سیاسی شده است. گفت من به تو قول داده بودم که دادگاه می روی، محاکمه می شوی و به خانه ات برمی گردی. ولی حالا هیچ معلوم نیست چه می شود.

منظورش از سیاسی شدن چه بود؟

اینکه نمی توانست تضمین کند که با من برخورد عادلانه ای داشته باشند و فکر نمی کرد که دادگاه منصفانه ای داشته باشم.

این بازپرس در زندان اوین بود؟

بله.

اسمش چه بود؟

هیچوقت اسمش را به من نگفت. من هیچوقت صورتش را ندیدم.

ولی چه وقت به شما اتهام جاسوسی زدند؟

هیچوقت کسی به من نگفت که من متهم به جاسوسی هستم. تا روزی که آزاد شدم. بعد از 14 ماه من قاضی را دیدم. و بالاخره موفق شدم وکیلم، مسعود شفیعی، را ببینم که مرد بسیار مهربان و با جرأتی است و هر کاری که از دستش برمی آمد برای ما کرده است. آن روزی که من به عنوان یک اقدام انسان دوستانه آزاد شدم، تازه آن روز برای اولین بار به من تفهیم اتهام کردند و گفتند که ما متهم به ورود غیرقانونی و جاسوسی هستیم. تا آن روز، در طول 14 ماه، بازپرس ها مدام می گفتند که ما به جاسوسی متهم نمی شویم. می گفتند نگران نباشید، نگران نباشید، محال است. مدام همین را می گفتند.

اتهام جاسوسی کاملا مسخره و بی اساس است. هیچ مبنایی ندارد و هیچ سند و مدرکی برای آن وجود ندارد. حالا بعد از 22 ماه شین و جاش هنوز محاکمه نشده اند. هنوز به آن اجازه داده نشده است که وکیل شان را ببینند.

در مورد زندان بگوید. وقتتان را چطور می گذراندید؟ با شما چطور رفتار می کردند؟

زندان جای بد و ترسناکی است. هیجوقت فکر نمی کردم که در زندگیم چنین جایی را تجربه کنم. هیچ آمادگی برای آنجا نداشتم. و هر روز بودن در زندان از بد ترین روزهای زندگی من بود. من در سلول انفرادی و در انزوا بودم. شین و جاش را فقط برای روزی نیم ساعت می دیدم. البته سه ماه اول هیچ کسی را ندیدم. زمانی که در زندان می گذراندم به نظرم خیلی طولانی بود، یک عمر بود. اصلا نمی توانستم تصور کنم که شین و جاش چه احساسی می کنند. آنها برای مدتی خیلی بیشتر از من در زندان بودند، تا حالا 8 ماه و نیم بیشتر از من.

آیا هیچوقت شما را زیر فشار گذاشتند که اعتراف کنید و حرف هایی را بزنید که آنها می خواستند؟

بازجوها به ما فشار نمی آوردند که اعتراف کنیم. بازجوی من به من گفت و قول داد که در گزارشی که به قوه قضائیه فرستاده است قید شده بود که من بی گناه هستم، که اگر ما از مرز رد شدیم عمدی نبوده است و ما قصد نداشتیم که وارد ایران بشویم.

این درمورد شماست، ولی آیا می دانید که با شین و جاش هم همین رفتار را داشتند؟

خوب بعضی نگهبان ها دلشان برای ما می سوخت و با ما خوش رفتاری می کردند. بعضی ها هم خیلی بی رحم بودند و از ما متنفر بودند. به صرف اینکه ما آنجا بودیم فکر می کردند که کار بدی کرده ایم.

وقتی می گوید بی رحم بودند، با شما چه کار کردند؟

یک اتفاق افتاد که خیلی بد بود. هنوز هم حرف زدن درمورد آن برای من مشکل است. من، شین و جاش معمولا در یک حیاط خلوت همدیگر را می دیدیم. یک روز موقع برگشت در راهرو بودیم. آنجا جاش هر روز می ایستاد، نگاه می کرد و اگر غذا زیادی مانده بود، کمی بیشتر غذا می گرفت. جاش هر روز این کار را می کرد. هیچ وقت هیچ مشکلی نبود. ولی یک روز وقتی جاش یک کم غذای اضافه برداشت، یکی از نگهبان ها خیلی عصبانی شد و طرف ما آمد، صورتش را در صورت جاش برد و مشتش را بالا برد. من که آنجا ایستاده بودم، خیلی نگران بودم فکر کردم او الان جاش را می زند. شروع کردم به داد زدن. شین هم همینطور. داد زدیم که نزنش، ولش کن. بعد نگهبان ها آمدند من و شین را از جاش جدا کردند. ما را بزور داخل سلول کردند و جاش را بردند. ما نمی دانستیم او را کجا بردند. من داد می زدم و با مشت روی در سلولم می کوبیدم و می گفتم کمک! به جاش کمک کنید. ساعت ها فریاد زدم و گریه کردم. بعد صدای جاش را از داخل راهرو شنیدم که گفت نگران نباش من حالم خوب است. فرداش که آنها را دیدم شنیدم چه اتفاقی افتاده است.

نگهبان ها شین را برده بودند داخل سلولش انداخته بودند. شین خیلی نگران جاش بود که بهترین دوستش است و همیشه با هم هستند. شین به دیوار می کوبیده و زنگ می زده است. بعد همان نگهبانی که خیلی عصبانی بود برمی گردد و شروع می کند شین را به دیوار بکوبد و هر دفعه که این کار را می کرده است شین پا می شد و می گفت جاش کجاست؟ دوستم کجاست؟ او هم باز شین را به دیوار می کوبیده است. نمی دانم چند بار، 10 بار، 15 بار، تا اینکه پشت سرش خون افتاده بود. حالا هم این بزرگترین نگرانی من است که آنها امنیت ندارند و بخصوص که خیلی وقت است که آنها را ندیده ام. خیلی بندرت به کسی اجازه می دهند آنها را ببیند. آنها اجازه بازدید کنسولی ندارند. حق ندارند وکیل شان را ببینند. ما خیلی نگران هستیم، نمی دانیم حالشان چطوراست.

فکر می کنید این اتفاقی بود که فقط یک بار برای جاش و شین افتاد و دیگر تکرار نشد؟

من هیج راهی ندارم که بدانم انشاءالله این اتفاق دیگر نیفتاده باشد.

آخرین باری که با شین حرف زدید چه وقت بود؟

به شین و جاش حدود دو سه هفته پیش اجازه دادند به ما تلفن کنند. وقتی شین به من تلفن کرد در یک جلسه بودم و چون تلفنم خاموش بود برای من پیغام گذاشته بود. ولی آنها موفق شده بودند با مادرهایشان صحبت کنند. در 7 ماه گذشته این اولین باری بود که اجازه داشتند تلفن کنند. 22 ماه است که این دو در زندان هستند و فقط سه بار تلفن کردند. این یک انزوای کامل است. وقتی که مادرهایشان با آنها صحبت کردند متوجه شدند که نگرانی های ما بجا بوده است. شین و جاش برای 17 روز اعتصاب غذا کرده بودند، 17 روز. طولانی ترین مدتی که من در زندان اعتصاب غذا کردم 5 روز بود. بعد از 5 روز آنقدر ضعیف شده بودم که به زور راه می رفتم و خیلی زود خسته می شدم.

خواست آنها از اعتصاب غذا چه بود؟

اعتصاب غذا کردند که به آنها اجازه بدهند نامه های مادرهایشان را دریافت کنند. من هر روز برای آنها نامه می نویسم. مادرهایشان، خواهر و برادرهایشان هر روز برای آنها نامه می فرستند. این نامه ها برای آنها ارزشمندترین چیزهای دنیا است. این نامه ها تنها راه تماس با خانواده هایشان است. دیگر دارد 2 سال می شود که آنها زندان هستند و فقط یک دیدار با مادرهایشان داشته اند. این دیدار حالا مثل یک خاطره دور است. آن روز دیگر به زور یادشان میاید.

البته لحظه های خوبی هم در زندان داشتید. وقتی شین در زندان اوین از شما تقاضای ازدواج کرد.

بله، بله.

البته این یک جای عجیبی است، یک زندان برای درخواست ازدواج.

یک لحظه خیلی زیبایی بود. من برای هوا خوری به حیاط خلوت رفتم. منتظر شین و جاش بودم ولی شین تنهایی آمد. اول ترسیدم و پرسیدم جاش کجاست؟ چی شده؟ گفت نگران نباش، من امروز می خواستم که با تو تنها باشم. گفتم باشه ولی چرا؟ چی شده؟ گفت می خواستم با تو حرف بزنم. گفتم امیدوارم خبر خوبی باشد. گفت آره خبر خیلی خوبی است، و از من تقاضای ازدواج کرد. من کاملا غافلگیر شدم. اصلا انتظارش را نداشتم، قبول کردم. شین با نخهای بلوزش برای من یک حلقه خیلی قشنگ درست کرده بود. برای ما این مثل یک نماد آینده بود، می دانید، یک روز می توانیم به آن مثل یک خاطره نگاه کنیم. این انگشتر سمبلیک به ما امید داد که بتوانیم با هم آینده مان را تصور کنیم. یک روز که بتوانیم با هم آزاد زندگی کنیم.

بعد شما آزاد شدید. چرا آزادتان کردند؟

من را پیش قاضی بردند. من از قاضی پرسیدم، خیلی ناراحت و عصبانی بودم، ازش پرسیدم چرا من را تنهایی آزاد می کنید؟ چطور می توانید من را بدون شین و جاش آزاد کنید. ما همیشه فکر می کردیم که همه با هم آزاد می شویم. هر سه با هم، دست در دست هم. فکر می کردیم آن لحظه ای که این همه مدت منتظرش بودیم همه با هم تجربه می کنیم. تنهایی آزاد شدن خیلی ناراحت کننده بود. تمام بدنم یخ زده بود. من نمی خواستم بروم، می خواستم امتناع کنم، ولی حق انتخاب نداشتم. قاضی گفت که دارند من را به دلایل انسان دوستانه آزاد می کنند، چون اسلام به زنان ترحم دارد، چون من در انفرادی بودم. به من گفتند انشاءالله شین و جاش هم به زودی آزاد می شوند. همان طور که می دانید بعد از آزادی با رئیس جمهوری، آقای احمدی نژاد، در نیویورک ملاقات کردم.

دقیقا می خواستم در این مورد بپرسم. چه گفتگویی با هم داشتید؟

همانطور که می دانید ایشان با من و مادرم ملاقات کرد. به مادرم آزادی من را تبریک گفت. گفت برای او خیلی خوشحال است. من یک بسته پر از اسناد در مورد هر سه نفرمان به آقای احمدی نژاد دادم. اطلاعات در مورد عقاید سیاسی مان، دلایل ما برای زندگی کردن در خاورمیانه. تمام مقالاتی که شین نوشته بود، تمام مقاله های خودم، نوشته های جاش. همه این اسناد نشان می دهند که ما ضد امپریالیست هستیم، که ما از حقوق مردم فلسطین حمایت می کنیم، که ما ضد جنگ هستیم، و اصلا این دلیل آمدن ما به خاورمیانه بوده است.

او چه گفت؟

خوب آدم فکر می کند که ایران باید خیلی هم از آدمهائی مثل ما سه نفر قدردانی کند، که ایران به آمریکایی هایی مثل ما علاقه داشته باشد و آنها را اذیت نکند. او از من برای اسناد تشکر کرد و گفت امیدوارم به زودی ازدواج کنید و چند تا بچه پیدا کنید. او گفت نگران نباشید. من می دانم که شما بچه های خوبی هستید.

ما با تریستین اندرسون دوست هستیم، یک آمریکایی که وقتی داشت در فلسطین برعلیه دیواری که اسرائیلی ها ساختند تظاهرات می کرد، یک سرباز اسرائیلی به او شلیک کرد و او یک چشمش را از دست داد. او دوست خوب من و شین و جاش است. احمدی نژاد هم می دانست که ما با تریستین اندرسون دوست هستیم. گفت می دانم، می دانم، شما بچه های خوبی هستید. امیدوارم که شین و جاش به زودی آزاد بشوند. به من قول داد که پیغام من را به قاضی بدهد و از قوه قضائیه خواهش کند که به پرونده با سرعت رسیدگی کند و به ما ارفاق کند و قضاوت عادلانه باشد.

چیزی که من نمی فهمم. من دوست دارم فکر کنم که او این توصیه را کرده است، ولی ما تا حالا راه حلی ندیده ایم.

فکر می کنید چرا شین و جاش هنوز آنجا هستند و آزاد نشده اند؟ آیا فکر می کنید که آنها قربانیان سیاسی روابط ایران و آمریکا هستند؟

روشن نیست، کسی به سوالات ما جواب نمی دهد. جلسه دادگاه قرار بود روز 11 می برگزار بشود. گفتند که روز 6 فوریه شین و جاش در دادگاه از خودشان دفاع کردند و 11 می قرار بود دادستان پرونده و اسناد را به دادگاه بدهد. ولی این جلسه به تعویق افتاد. گفتند به این دلیل بود که شین و جاش به دادگستری نیامده بودند. مسعود شفیعی، وکیل ما به دادگاه رفته بود و آماده بود که از آنها دفاع کند. ولی آنها بدون دلیل جلسه دادگاه را به تعویق انداختند. کسی به ما نمی گوید چرا، چرا آنها را نگه داشته اند. حتی یک سند برعلیه آنها نشان ندادند. وقتی که من را آزاد کردند رئیس کمیته حقوق بشر جواد لاریجانی در بیانیه ای گفت که قاضی را متقاعد کرده است که من نمی توانستم جاسوس باشم. خوب معلوم است که من قادر به جاسوسی نبودم، شین و جاش هم نیستند. وقتی ما را به ایران بردند و زندانی کردند، هیچکدام از ما حتی یک کلمه فارسی بلد نبودیم. ما آخرین کسانی هستیم که ممکن است...

آدمهای خیلی بانفوذی از شما حمایت کرده اند. نوام چامسکی، محمد علی، دزموند توتو، کت استیونز، یوسف اسلام، رهبران مسلمانان آمریکا، همه به مسئولان ایران در حمایت از شما نامه نوشتند، ولی فکر می کنید که دولت آمریکا هم به اندازه کافی برای شما تلاش کرده است؟

خوب شین و جاش هنوز آنجا هستند، 2 سال شده است. تا وقتی که آنها هنوز آنجا هستند، هیچ کس به اندازه کافی کوشش نکرده است. دولت های زیادی سعی کردند که با ایران در این مورد مذاکره کنند و سعی کنند که ما را آزاد کنند. همانطور که می دانید دولت عمان نقش مهمی در آزادی من بازی کرد.

و وثیقه شما را پرداخت کرد.

آنها هیچوقت این را تایید نکردند. تا همین امروز کسی نگفته است که این پول را چه کسی پرداخت کرده است. ولی آنها من را به کشور خودشان بردند و هنوز هم دارند برای شین و جاش کوشش می کنند و تلاشش آنها متوقف نشده است. ولی تا آنها آزاد نشوند، هیچ چیز کافی نیست.

چقدر امیدوارید؟

هر روز من فکر می کنم این می تواند آخرین روز زندانی شدن آنها باشد. دعا می کنم که روز آخر باشد. ولی ما نمی دانیم که چه می شود و تمام مدت با ترس و تشویش زندگی می کنیم.

سارا شورد، ممنون از شرکتتان در برنامه "به عبارت دیگر".