به عبارت دیگر
پخش این فایل در دستگاه شما پشتیبانی نمی شود.

به عبارت دیگر: گفتگو با عبدالله موحد

عبدالله موحد، مهمان برنامه به عبارت دیگر، اگرچه ابتدا در زادگاهش، بابلسر، در رشته های والیبال و قایقرانی قهرمان و مشهور شد، ولی او را طلایی ترین مرد و نابغه کشتی ایران نامیده اند، برای ۵ مدال طلای مسابقات جهانی کشتی و یک مدال طلای المپیک، که او بعد از روی آوردن به آن ورزش به خانه آورد. او بعدها ایران را ترک کرد و به آمریکا رفت، تغییر شغل داد و حتی پیشنهاد مربی گری برای تیم ملی کشتی آمریکا را رد کرد. چرا قهرمان نامداری مثل او در اوج شکوفایی و محبوبیت با ورزش مورد علاقه اش برای همیشه خداحافظی کرد؟ تاریخ پخش: ۲۰۱۱/۱۰/۰۴

آقای عبدالله موحد، به برنامه "به عبارت دیگر" خوش آمدید.

سپاسگزارم از لطف شما و خوشحال هستم که اینجا در خدمت شما هستم و سپاس دارم از برنامه بی بی سی بخش فارسی که این فرصت را به ما داد که بتوانیم اندکی راجع به ورزش قدیم صحبت کنیم، خیلی ممنون.

به شما می گویند طلایی ترین مرد ایران، برای ۵ مدال طلای جهانی که در کشتی گرفتید و همین طور مدال المپیک. با این حال شما می گویید که اگر در هر شغل و حرفه دیگری حتی خمیرگیری نانوایی رفته بودم بدانید وضعم بهتر از آن بود که در دوران سخت ورزشی و قهرمانی بودم. چرا، آقای موحد؟

البته ورزش ما همیشه از قدیم "دیم" بوده است، الان من در ایران نیستم و مدت هاست خبر ندارم شاید الان وضعیت تغییر کرده باشد، ولی در دورانی که ما مسابقه می دادیم و مدرسه می رفتیم، ورزش ما دیم بود، مثل کشت کاری دیم.

یعنی بی برنامه بوده است، اهمیت لازم را برای آن قایل نبوده اند.

بله، بی برنامه بوده است. اگر یکی پیدا می شد و یک مربی خوبی داشت و خودش هم پشتکار داشت، به جایی می رسید. به همین دلیل می بینید ما چند سال یک قهرمان را داریم بعد او که می رود بعد از آن دیگر کسی مدال نمی گیرد، علتش این است. من فکر می کنم اگر ما برنامه ریزی داشته باشیم وضعیت تفاوت خواهد کرد.

ولی درمورد شخص خود شما چطور؟ این صحبتی که شما می کنید و این حرفی که می زنید به نظر می رسد خیلی دلگیر و ناراحت هستید که این حرف را می زنید. تجربه شخصی شما در این زمینه چه بوده است؟

خوب البته من توقع نداشتم، می دانید من علاوه بر آن ۶ مدالی که شما فرمودید در دو بازی آسیایی اول شدم در چهار کاپ بین المللی تهران اول شدم، در یک کاپ تفلیس اول شدم که فقط یک نفر دیگر از ایرانیان آنجا در کاپ تفلیس توانست اول بشود، برای این که آنجا روسیه ۶ تیم می گذاشت، در وزن ما ۶ قهرمان دنیا بود که یکی از آنها سیناوسکی بود که حتما اسمش را شنیده اید، من آنجا هم اول شدم. منتهی به همین دلیل من آنها را کمتر از مسابقات جهانی و المپیک نمی دانم.

حالا چه اتفاقی افتاد که من پیگیری نکردم، برای این که در سال های آخر کشتی ما حوادثی اتفاق افتاد که قابل پیش بینی نبود. در بازی های المپیک ۱۹۷۲ دست من آسیب دید و پزشک برای من گواهی نوشت، هم پزشک تیم ما یعنی به اصطلاح پزشک کاروان ایران و هم پزشک بین المللی کمیته المپیک، این که من حق ندارم یعنی نمی توانم ادامه بدهم. البته اگر آنها هم می گفتند که من نمی توانم ولی من اگر می توانستم ادامه می دادم، ولی دستم واقعا از کار افتاده بود، دست راستم، به این دلیل من مسابقات را کنار گذاشتم و برگشتم. توقع نداشتم به من پاداش بدهند یا از من قدردانی کنند ولی توقع نداشتم که آنها نسبت به من بدی کنند. من را محروم کردند و من را ممنوع الخروج کردند، من را از شرکت در کلیه ورزش ها محروم کردند، حالا من آن وقت فقط در کشتی قهرمان بودم ولی چرا من را از کلیه ورزش ها محروم کردند نمی دانم.

فکر می کنید علت آن چه بود؟ چون ظاهرا شما با ساواک مشکل داشتید.

بله.

یعنی آیا علتش این بوده است که شما در خانواده تان شاید برادر بزرگ تر شما یک مقدار گرایش های سیاسی داشت، یعنی در زمان گذشته بعد از کودتای ۲۸ مرداد، یا این که شخص خود شما بودید که بهرحال مخالفت می کردید؟

شنیده اید که گفته اند "حقگویی را زبان ملامت بود دراز"، اما الان زبان حقگو را می برند. آن وقت من عادت نداشتم، هنوز هم عادت ندارم، اگر ببینم یک چیزی واقعیت ندارد، فرق نمی کند برای من چه کسی است، ما همه روی این زمین آدم هستیم حالا یکی وزیر است یکی وکیل است یکی کارگر زحمتکش است، ارزشیابی و معیار من روی آدم ها هرگز به پست و شغلی که دارند نیست، چون من مدتی کار مکانیکی کرده ام می دانم که در یک ماشین حتی یک واشر کوچک ممکن است کار موتور را مختل کند، یک واشر کوچک و یک وکیوم لاین کوچک. این است که در یک جامعه تمام اعضای جامعه برای جامعه مفید هستند. ما نمی توانیم یکی را بر دیگری ارجح بدانیم. البته کسی که بهتر است مطمئنا از امکانات بیشتری برخوردار خواهد بود. به این دلیل من باتوجه به این فکری که در سرم هست، البته به کسی هیچوقت بی احترامی نکرده ام الان هم نمی کنم، ولی دلیلی نمی بینم دست کسی را ببوسم، هیچوقت این کار را نکرده ام.

هیچ آدمی پیدا نمی شود دروغ نگفته باشد، ولی دانسته من دروغی به کسی نگفته ام، یعنی اگر بدانم این حرف دروغ است هیچوقت به شما نمی گویم. خانواده ما این طوری است، یک خانواده فرهنگی بودیم، پدر ما معلم بود که متاسفانه خیلی زود فوت کرد، یعنی وقتی من ۵ سالم بود. برادر بزرگ من معلم بود، برادر دیگر من معلم بود، برادر سوم من استاد دانشگاه بود، برادر چهارم من مهندس مخابرات بود، خود من هم معلم دانشگاه تربیت معلم بودم، و برادر دیگرم که آریزونا است او هم معلم بود، ما خانواده فرهنگی بودیم.

یعنی درواقع چطور شد، چه اتفاقی درمورد شما افتاد که سبب شد که شما را از تمامی ورزش ها محروم بکنند.

من گواهی پزشک داشتم که دست من آسیب دیده است، به هر خبرنگاری مراجعه کردم متاسفانه آنها گفتند که از ساواک می ترسند این را در روزنامه بگذارند، این است که هیچ کس آن را نگذاشت. من هم که نمی توانم بروم در رادیو اعلام کنم که من این حرف را دارم. خلاصه مسئله را لوث کردند. نگذاشتند که مردم بفهمند برای چه من را محروم می کنند، به چه دلیل. ممکن بود مردم اعتراض کنند اگر این مطالب را بدانند.

وقتی که شما را محروم کردند، شما درخواست کردید و با آقای معینیان، که آن موقع رئیس دفتر شاهنشاهی بود، ملاقات کردید؟

بله.

به شما چه گفتند؟ چرا شما را محروم کردند؟

هیچوقت یادم نمی رود. البته آقای معینیان من را خوب می شناخت، یک رئیس دفتری داشت به نام آقای کاظم زاده، من را خیلی خوب می شناخت. من چون واقعا عاصی شده بودم، چون همه تلاش من این بود که بیایم و پی اچ دی (دکترا) را بگیرم و برگردم و بتوانم به مملکتم خدمت کنم. من خدمت کردن را دوست داشتم، بخصوص معلمی را دوست داشتم. آقای معینیان به من وقت دادند و من پیش او رفتم، کمی صحبت کردند و چایی آوردند خوردیم. گفت خوب موحد چه شده است که آمده ای؟ گفتم آقای معینیان چرا من را محروم کرده اند، حالا عیب ندارد من کشتی نمی خواستم بگیرم، ولی چرا من را ممنوع الخروج کرده اند، آخر من چه گناهی کرده ام. بعد به من گفت که، عین این جمله آقای معینیان را هیچوقت یادم نمی رود، گفت خوب برای تو گزارشات بدی داده اند. گفتم آقای معینیان به شما می گویند شما چشم و گوش شاه هستید، من برای همین پیش شما هستم. چه کسی بهتر از من می تواند حقایق را برای شما بگوید. دلیلی ندارد که من چیزی را کتمان کنم، اگر هست بگویم نیست. حقیقت را به شما بگویم دیدم نه، چیزی نیست، او هم مثل بقیه است، از او چیزی عاید ما نمی شود از نظر کمک کردن به ما. گفتم خیلی ممنون آقای معینیان، تشکر کردم و آمدم. از در بیرون که رفتم ناگهان یادم افتاد، در را باز کردم و این را هیچوقت یادم نمی رود که گفتم آقای معینیان من اهل شمال هستم هوای ابری زیاد دیده ام اما آفتاب می آید و ابر همیشه نمی ماند، این حکومت دوام نمی آورد. در را بستم و آمدم. باور کنید، یعنی این را قشنگ یادم است.

یعنی درواقع آن در را که بستید، با آن صحبت تان در را بر روی هر امکان دیگری برای برگشتن به ورزش هم به روی خودتان بستید؟

بله. لازم نیست آدم چاپلوسی کند برای این که زحمت می کشید. شما این همه اینجا زحمت می کشید آیا احتیاج دارد که بی جهت کرنش کنید و دست کسی را ببوسید. من پای یک پیرزن ضعیف را می بوسم هیچ عیبی ندارد. اما کسی که ادعای قدرت بکند من حاضر نیستم.

درواقع شما خودتان توضیح داده اید در شعری به نام "پهلوان یا قهرمان"ف یک بخشی از آن هست، شعر خود شماست، که می گویید که "پهلوانی رسم و راه دیگری است پهلوان از ناجوانمردی بری است، سرنسازد خم بر نامردمان گرچه در این ره ببازد جسم و جان، گر ندارد قهرمان زینها نشان قهرمانش خواند فقط نه پهلوان". یعنی این منش و فلسفه فکری شماست؟

صددرصد. اصلا مسئله پهلوانی همین چیزهاست. البته من یک چیزی به آن اضافه کنم که دلیلی نیست که پهلوان حتما کشتی گیر باشد، هر آدمی حتی ورزشکار هم نباشد می تواند پهلوان باشد. پهلوان کسی است که نظر خیر داشته باشد و قدمش در راه خیر باشد و کارهای نیک انجام بدهد، اگرنه قهرمان بودن تنها آدم را پهلوان نمی کند.

حالا شما، آقای موحد، وقتی آن تیتر را در روزنامه ها دیدید، تیتر درشتی که نوشته بودند "موحد از شرکت در کلیه ورزش ها محروم شد"...

اینجا [در مغزم] حک شده است.

حالا باتوجه به این که شما بیشترین مدال طلا را برای کشورتان آورده بودید و شما را نابغه کشتی خوانده بودند و در سطح جهانی شما را می شناختند و برای هر کشوری این افتخار برزگی است که آدمی مثل شما داشته باشد، وقتی این تیتر را آنجا دیدید، آن لحظه احساس شما چه بود؟ چقدر از همه این مسائل ناامید شدید؟

باور کنید این را صمیمانه می گویم، شاید کوچک بوده ام کتک خورده ام و گریه کرده ام، اما در هیچ سختی من اشک از چشمم نیامد ولی آنجا دو قطره اشک از چشمم ریخت، الان هم یادم می افتد متاثر می شوم که چرا یک مملکت باید این طوری باشد.

من می بینم الان هم خیلی متاثر شدید، ببخشید به یاد شما آوردم. بگذارید به خاطرات خوش تر برگردیم. بهترین لحظه زندگی حرفه ای شما کی بود؟ زمانی بود که اولین مدال طلا را مثلا در مسابقات جهانی گرفتید، یا این که وقتی مدال المپیک را گرفتید؟

البته هر یکی از آن مدال ها برای من خاطره خوشی بوده است، برای این که مسابقات جهانی، شروع آن مسابقات و بردن ها بود که در سال ۱۹۶۵ بود و سال ۱۹۶۶ و سال ۱۹۶۷ بود و بعد سال ۱۹۶۸ المپیک بود، که اگر من آنها را یکی یکی نمی گرفتم آن طور در بین قهرمان های دنیا جا باز نمی کردم. واقعا قهرمانان دنیا حساب می کنند روی کشتی گیری که می بینند باخت ندارد و امتیاز به کسی نمی دهد روی تشک می آید راحت برنده می شود و می رود. این خودبخود یک نوعی به اصطلاح وارنتی (ضمانت) می شود برای این که او قهرمان می شود. این برای من خیلی مهم بود.

شما اشاره کردید به خصلت پهلوانی، درواقع آن شعر شما هم نمودار آن بود، و در تاریخ پهلوانی ایران هم شخصیت های زیادی در این زمینه ها هستند، در دوران معاصر هم از غلامرضا تختی بعنوان یکی از این پهلوان ها اسم می برند. شما خودتان چقدر با آقای تختی نشست و برخاست داشتید، چقدر او را می شناختید، و این را چطوری ارزیابی می کنید؟

من آقای تختی را قهرمان بسیار کم نظیری می دانم، از نظر پهلوانی هم می توانیم او را پهلوان بنامیم برای این که دارای خصایص خوب انسانی بود. تختی آن وقت اگر اشتباه نکنم تنها کشتی گیری بود که در بین بقیه شطرنج بازی می کرده است و من هم شطرنج خوب بلد بودم. من سه اردو و سه مسابقه با او بودم، یعنی سه سال با هم بودیم، سال ۱۹۶۲ بود، سال ۱۹۶۳ ایشان کشتی نگرفت، سال ۱۹۶۴ دوباره آمد کشتی گرفت، سال ۱۹۶۵ کشتی نگرفت و دوباره سال ۱۹۶۶ آمد کشتی گرفت، که متاسفانه هیچ کدام برای او موفقیت آمیز نبود.

من با او زیاد شطرنج بازی کردم، ضمن این که از نظر سنی طوری نبود، در کشتی مقدار زیادی جوانان نسبت به مسن ترها ماخوذ به حیا هستند سعی می کنند احترام و حرمت آنها را نگه دارند. برای ما هم تختی مستثنی بوده است و نسبت به بقیه فرق می کرد و ما همیشه احترام او را داشتیم. بخاطر همین خوب می نشستیم با هم شطرنج بازی می کردیم. من او را بخوبی می شناسم و می شناختم. انسان بسیار خوبی بود، اگر کسی او را پهلوان نامید بحق نامید.

شما قبلا والیبال بازی می کردید و در قایقرانی هم قهرمان شدید و استعداد نشان دادید. اولا چه شد که به کشتی رفتید، یعنی چه کسی شما را به کشتی گیری علاقمند کرد؟

برادر بزرگتر از من، که دو سه سال از من بزرگتر است، کشتی می گرفت. او به باشگاه فردوسی می رفت تمرین می کرد. خود ما در محله "دلگشا" می نشستیم من جستجو کردم و به باشگاه تهرانجوان در خیابان ژاله که سر ایستگاه بهنام بود رفت. من دبیرستان مروی می رفتم، از خط پیاده می شدیم می رفتیم ورزش مان را می کردیم بعد به خانه می رفتیم.

یک روزی دیدم یک مربی خیلی خوبی آمده است و دارد با بچه ها کشتی کار می کند، واقعا دلسوزانه. من این را خوب نگاه کردم ضمن این که خودم ورزش می کردم. آمدم خانه به برادرم گفتم مهدی بیا یک مربی خوب کشتی آنجا آمده است. گفت تو که کشتی بلد نیستی چطور این را می گویی. گفتم من مطمئن هستم که او خوب است. بهرحال آدم که ورزش می کند یک چیزهایی از کارهای مربی می فهمد. خلاصه من برادرم را آنجا آوردم. من او را از باشگاه فردوسی آوردم، او هم من را از ورزش های دیگر به کشتی برد. اول یک آسیبی دیدم، او هر چه می گفت من می گفتم دیگر نمی آیم...

چی شد، آسیب تان چه بود؟

یک فن برات می گویند یا کلندو،ن او من را دو دست گرفت، من با پیشانی روی تشک خوردم و گردنم به طور بدی آسیب دید. البته اشتباه او بود برای این که من کشتی گیر نبودم و نباید این فن را به من می زد، ولی خوب او هم قصد و غرضی نداشت. این پیش آمد و مدت یک ماه گردن من ناراحت بود. تا به من می گفت، من می گفتم نه مهدی جان من دیگر اهل کشتی نیستم. خلاصه یواش یواش دوباره ما به کار کشتی مشغول شدیم...

بالاخره علاقمند شدید تا آن جایی که قهرمان شدید.

بله. من یک عادتی دارم، حقیقت را به شما بگویم، در کلیه کارهایی که از من برمی آید، من نمی گویم کارهایی که از من برنمی آید، سعی می کنم بهترین کاری که می توانم را انجام بدهم. توصیه من به همه شاگردانم هم همین بوده است. درمورد رفتار اجتماعی هم فکر من همیشه همین بوده است، اگر آدم می تواند خوبی بکند، اگر خوبی نکرد بدی به کسی نکند.

شما البته در عرصه های دیگری هم آن سنت خانوادگی تان را حفظ کرده اید و آن تعلیم و تربیت است. شما علاوه بر کشتی در تحصیلات هم خیلی موفق بودید تا درجه دکترای تربیت معلم رفتید. وقتی سبک و سنگین می کنید کدام یک بیشتر برای شما لذتبخش بوده است، درس دادن و تدریس یا کشتی؟

من معلمی را بیش از کاری در عمرم دوست داشته ام البته هنوز هم دوست دارم. البته من را به کار دعوت کرده اند اما سعدی یک چیزی دارد که می گوید "زبان بریده به کنجی نشسته صم و بکم به از کسی که زبانش نباشد اندر حکم". آدم اگر می خواهد برود یک جا کار کند باید بتواند حرف بزند، من نمی گویم برود و حرف های بی ربط بزند ولی بتواند آن چیزی که لازم است را صحبت کند و از کارش نتیجه بگیرد. روی این حساب من دیگر در کار ورزش نرفتم.

بعد از سال ۱۳۵۷ بود که موضوع ممنوع الخروج بودن شما حل شد و به شما پاسپورت دادند و شما خارج شدید. چرا از ایران خارج شدید؟ چرا در ایران نماندید، حالا زمانه عوض شده بود و ممکن بود این بار درمورد شما یک طوری دیگر برخورد بکنند و قدر شما را بدانند، به آن شکلی که می بایست؟

من اشتیاق زیادی به تحصیل کردن داشتم و فوق لیسانسم را در ایران گرفتم، در تعلیم و تربیت کودکان، آنجا هم شاگرد اول شدم، با معدل ۲۰ یعنی "ای پلاس". بیشتر اشتیاق داشتم بیایم، چون ما در دانشگاه کار می کردیم، گفتم این تئوری من بود که آدم باید یک کاری را شروع نکند یا بهترین کاری که از آدم برمی آید را انجام بدهد. اگر آدم می خواهد در کار تعلیم و تربیت برود و معلمی بکند باید آن مدارج عالی معلمی را بگذراند اگرنه یک جای کارش همیشه لنگ خواهد بود.

این است که من سعی کردم ضمن این که کار تدریسم را انجام می دادم یواش یواش زبان خواندم، من ایران و آمریکا می رفتم آنجا ۱۹ ترم زبان خواندم...

انجمن ایران و آمریکا در تهران.

بله. باور کنید آن موقع پیپر (مقاله) بهتر می نوشتم از الان که ۳۳ سال است که اینجا هستم. زبانم خیلی خوب بود که من آمدم.

یعنی شما برای ادامه تحصیل خارج رفتید، ولی چرا به ایران برنگشتید؟

برنگشتنم بسیار ساده است. وسط های تزم بودم دیدم که یک نامه آمده است، حکومت عوض شده بود. حالا من نمی دانم کدام آدم بی انصافی در بین همه مردم دست روی اسم ما گذاشت. دیدم یک نامه آمده است که شما در اسرع وقت برگردید. من نگاه کردم که وسط تزم هستم من این همه زحمت کشیده ام، عمری. من یک نامه برای آنها نوشتم، نامه را هم تا همین چند سال پیش داشتم، که خیلی محترمانه به رئیس دانشگاه گفتم خواهشمند است که به من اجازه بدهید که من درسم را تمام بکنم که بتوانم خدمتگزار بهتری باشم، به این امید که نامه می رود و آنها موافقت می کنند. چون من حقیقتا از صمیم قلبم می گویم من خارج را هرگز دوست نداشتم من ایران را از همه جا بیشتر دوست دارم این هیچ تعارف و اینها نیست، من اینجا هستم زندگی ام خیلی راحت است ولی دائم سرفه می کنم، ولی می روم و در هوای کثیف تهران سرفه ام قطع می شود. من آنجا را دوست دارم حالا به هر دلیلی نمی دانم، شاید تعصباتی هست.

بعد از دو ماه نامه آمد که دیدم من را از دانشگاه اخراج کرده اند. وقتی من را اخراج کردند من یک نگاهی کردم، دیگر آدم چه کار می تواند بکند، همه درها به روی من بسته شد. اگر برمی گشتم من نمی دانستم که اوضاع چه طوری است، البته من سابقه یا چیزی نداشتم که کسی بخواهد از من ایراد بگیرد، ولی من باز همان حرف های سعدی یادم می آید می گوید "روباه را دیدم فرار می کند، گفتم کجا فرار می کنی، گفت شیر را به بیگاری می گیرند، گفت برو تو شیر نیستی یک وجب، گفت یکی حسود است بگوید این شیر است تا من ثابت کنم شیر نیستم من را کشته اند".

ولی شما شیر بودید واقعا.

نه. بهرحال تا آدم بیاید ثابت کند که من کار خلافی نکرده ام مشکلات زیادی برای آدم پیش می آید. این است که من راستش را بخواهید نرفتم، و یک چیزهای دیگر هم هست که فکر نمی کنم گفتنش لازم باشد، اتلاف وقت است برای شما.

ولی، آقای موحد، ظاهرا در آمریکا هم به شما مراجعه شده است، برای مربی گری در تیم آمریکا. چرا قبول نکردید؟

بله، آقای بابی داگلاس بود و یکی دیگر آقای گیمل، و هر دوی آنها مدتی سرمربی تیم آمریکا بودند. هر دو آنها اینجا پیش من آمدند، من آن وقت پمپ بنزین داشتم، در هلن دورن ویرجینیا. پیش من آمدند کمی با هم نشستیم از من دعوت کردند که من بروم و با آنها از نزدیک همکاری بکنم، به اصطلاح تیم آمریکا را راه بیاندازیم. راستش را بخواهید من خیلی دوست داشتم بروم ایران کار کنم، نمی دانم شاید این برای بعضی ها خوشایند نباشد، اما من دوست نداشتم چیزهایی را که بلدم به کسی یاد بدهم که برود و ایرانی ها را زمین بزند. من این طوری بودم.

یعنی عرق ملی شما گل کرد.

ترجیح دادم آنها را پیش خودم نگه دارم.

از طرف دیگر، آقای موحد، این رشته ورزش مورد علاقه شما بود که بهرحال شما صاحب نام ترین در آن هستید. این امکانی برای شما بود که باز به آن رشته بازگردید؟

بله عرض کردم، منتهی چیزی که بود من دلم نمی خواست اینجا چیزهایی را که بلدم [به دیگران یاد بدهم]، گفتم آرزوی من این بود که کشتی را کنار گذاشتم بروم بعنوام مربی تیم ایران همراه جوان ها کار کنم. من البته خواهش می کنم که حمل بر خودستایی نشود، یک وقتی شنونده ها فکر نکنند که ما داریم از خودمان تعریف می کنیم، نه. من چیزهایی در کشتی بلد بودم که قبل از خودم ندیدم و بعد از خودم هم ندیدم.

البته عنوان نابغه کشتی به شما داده اند، اساسا به همین دلیل است.

یک چیزهایی که با فشار خیلی کم شما می توانید نتیجه خوب بگیرید، بهرحال من اینها را در اثر فکر و کار یاد گرفته بودم.

آقای موحد، ایران درمجموع در تمام طی تاریخ المپیک مثل اینکه ۱۱ مدال طلا گرفته است، درمجموع ظاهرا، حالا اگر شما فکر می کنید این درست نیست...

۱۱ طلا نگرفت، شاید مجموع مدال هایی که گرفت...

نه در کشتی، منظورم در همه ورزش ها است.

من می دانم که محمد نصیری یک بار مدال طلا گرفته است و یک بار نقره گرفته است.

بهرحال در وزنه برداری و غیره و همه اینها درمجموع. شما فکر می کنید این در حدی است که از ایران انتظار می رفت یا این که فکر می کنید انتظار بیشتری از ایران می رفت که در این زمینه ها مدال بگیرد؟ یعنی می خواهم وضع ورزش ایران را از زبان شما بشنوم که طی این سال ها چطوری بوده است.

من اول گفتم، اگر یادتان باشد، من اشاره کردم که ورزش ما ورزش دیم بوده است.

یعنی هنوز هم به نظر شما همچنان دیم است؟

به نظر من هنوز هم دیم است. هر چند صباحی یکی پیدا می شود، می بینیم می درخشد یک یا دو مدال می گیرد، این می رود دیگر نفر بعدی پیدا نیست که آن مدال ها را تکرار کند. مثلا من یادم است که در وزن من بعد از ۱۰ یا ۱۲ سال هیچ کسی در این وزن از ایران مدال نگرفت. خوب من فکر می کنم که دلیل آن این است که مثلا برای این کار زحمت اساسی و به اصطلاح علمی انجام نشده است. همین طوری یکی پیدا می شود استعداد ذاتی دارد و اشتیاقش نسبت به ورزش زیاد است، آن موجب می شود که او بالا بیاید.

یعنی افراد هستند که با پشتکار خودشان جلو می روند تا با یک سازماندهی علمی درست.

بله. در کار ورزش، دیم یعنی همان خود ورزشکار.

خیلی متشکرم، آقای عبدالله موحد، از شرکتتان در برنامه "به عبارت دیگر". ممنون از شما.

قربان شما، تشکر از لطف شما.