به عبارت دیگر
پخش این فایل در دستگاه شما پشتیبانی نمی شود.

به عبارت دیگر: گفتگو با فرامرز اصلانی

فرامرز اصلانی، مهمان برنامه به عبارت دیگر، ۳۹ سال قبل وقتی در یک شب بارانی در ترافیک گیر کرده بود صدای برف پاک کن ماشینش در ذهن او ترانه ای ساخت که هنوز که هنوز است الهام بخش هر گیتار به دستی است در هر بزم و محفلی، ترانه ای از هراس از سفر. اما زندگی خودش پر از سفر است، از هم نشینی با رهی معیری و بنان در تهران گرفته تا تحصیل روزنامه نگاری در دانشگاه لندن، از قلم زدن در روزنامه های انگلیسی زبان تهران گرفته تا سالن های کنسرت لس آنجلس. اما در عین حال سال هایی هم خبری از او نبوده است. او که کارش با ساز و آواز است چرا خودش اینقدر آرام و کم پیداست؟ تاریخ پخش: ۲۰۱۲/۰۱/۱۷

فرامرز اصلانی، به برنامه "به عبارت دیگر" خوش آمدید.

عصر شما بخیر، آقای فانی. با سپاس از بی بی سی و شما که من را به این برنامه دعوت کردید.

آقای اصلانی، هنوز هم این ریتم و صداهای روزانه زندگی در ذهن شما ترانه می سازد، مثل آن طوری که "اگه یه روز" ساخت؟

هم ضربه هایی که در روز از هر گوشه و کنار گوش می رسد و هم خاطره ها و یادبودهایی هست که آنها هم برای خودشان کوبش خودشان را دارند و ریتم خودشان را دارند.

حالا تقریبا ۴۰ سال از اولین ترانه شما می گذارد، و خیلی ها این سوال را از شما دارند که برای ۴۰ سال کار مداوم موسیقی ۶ آلبوم کافی است؟

شاید از ۶ آلبوم هم کمتر باشد، ولی در هر صورت چون خودم باید ترانه را بسازم و آهنگ را بسازم و بخاطر این که این کارها را بتوانم بعنوان یک مجموعه عرضه بکنم و این که حقیقتا بتوانم سرم را برای آنها بالا بگیرم باید یک زمانی زندگی هم بکنم تا به آن مرحله ضبط کردن کارها برسم. من در هر زمانی ۳۰ یا ۴۰ تا شعر و آهنگ آماده دارم ولی یک زمانی یک دفعه دلم می خواهد بروم و ضبط شان هم بکنم. البته می دانم که کارهایی که من می کنم باید بیشتر باشد ولی خوشبختانه الان با وجود اینترنت و با وجود رسانه های نوینی که هر روز با آن روبرو هستیم یک مقدار کار من آسان تر شده است بخاطر این که می توانم خودم را بیشتر به گوش برسانم.

البته من این سوال را به این جهت می کنم، آقای اصلانی، که شما بارها گفته اید که ترانه سرایی و آهنگ سازی برای شما آسان ترین کار است...

درست است.

حتی بعضی موقع ها شما صحبت از این کرده اید که در اول برنامه شما چند تا لغت بگویید و من تا آخر برنامه برای شما یک ترانه می سازم. با این صحبت هایی که شما دارید می کنید از این نظر من فکر می کنم که، یا خیلی های دیگر فکر می کنند که، حجم یا تولید کار هنری شما خیلی کم بوده است.

وقتی که من می گویم برای من آسان ترین کار است، بله، من بسیاری وقت ها شده است که کنسرت داشته ام و به هر ردیفی گفته ام که هر کدام یک واژه بدهند و ۴ واژه گرفته ام و تا وسط های برنامه با آنها یک چهارپاره ساخته ام. آسانی آن برای من فرق می کند با این که من بخواهم آنها را ضبط بکنم و آنها ماندگار بشوند. من خیلی راحت می توانم شعر بنویسم، من از هر سوژه ای که شما به من بدهید شعر درمی آورم، منتها کاری که حقیقتا بتواند ماندگار باشد و کاری باشد که خودم بتوانم با آن خیلی راحت باشم و من را بیان بکند آن یک مقدار بیشتر کار می برد.

خوب البته این را هم از شما نقل قول بکنم که شما می گویید آدم بهتر است کم کار بکند تا این که بد کار بکند.

بله، گفتم کم کاری از بدکاری بهتر است.

بله. حالا به این اندازه کاری که شما انجام دادید خودتان واقعا راضی هستید؟

خودم، بله.

از همه کارهای تان راضی هستید؟

بله، از بسیاری از کارهایم راضی هستم. می دانم کسانی که به من توجه دارند همیشه می گویند که من کم کار کرده ام، این را می پذیرم، این را قبول دارم. سعی می کنم بیشتر کار بکنم چون الان با چرخش نوینی که در زندگی هنری من آغاز شده است با این توری که ما داشتیم و از سال گذشته آغاز کردیم و هر روز و هر شب ما در شهرها و نقاط مختلف دنیا با مردم خودمان بوده ایم، این است که یک مقدار شوق و شعف من هم بخاطر بیشتر کار کردن زیادتر شده است.

شما، آقای اصلانی، یک سبک خاص شاید منحصر به فردی در آهنگسازی و در ترانه خوانی دارید، درواقع یعنی صدایتان و سبکی که می خوانید، سبکی است که دربین دیگران دربین خوانندگان جدیدتر بعد از شما کمتر تقلید شده است، در حالی که از دیگران خیلی تقلید شده است. حالا این سبک شما از کجا می آید؟ یعنی تحت تاثیر احیانا چه کشوری هستید که این سبک را بوجود آوردید؟

نمی توانم بگویم تحت تاثیر بوده است، ولی دستمایه ای که من گرفتم اولا از موسیقی سنتی خودمان است و از موسیقی اسپانیا است و از موسیقی اروپا بخصوص فرانسه و ایتالیا است. چون از همان اولی که من شروع به کار موسیقی و به کار خودم و به کار دلم کردم این نوع موسیقی به من یک عالم دیگری را بخشیده بوده است. بخصوص همانطور که شما اشاره کردید به زنده یاد بنان، من از کودکی با صدای ایشان بزرگ شده ام. یعنی من ارزش صدا و ارزش این که آدم چطور می تواند واژه را به این زیبایی در قالب ترانه و در قالب آواز بیان بکند از ایشان شنیدم و به دلم نشست. لاجرم وقتی که شما کار می کنید اینها در مخیله شما هست و در نظر شما است که چه شعری به شما آن شوق و شعف را داده است که خودتان هم می خواهید بسرایید.

من چون از کودکی علاقه ام به شعر و موسیقی بوده است لاجرم به سراغ این راه رفتم. اگر من مثلا به جای این که زنده یاد بنان را ببینم یا زنده یاد یاحقی را در منزل مان ببینم مثلا یک استاد نقاشی دیده بودم شاید برای بیان خودم الان یک نقاش شده بودم. ولی چون با او نزدیکی داشتم و با آن دنیا نزدیکی داشتم برای بیان خودم از قالب ترانه استفاده کردم.

خوب حالا با این صحبت هایی که شما کردید در ذهن من یک سوال دیگری مطرح شد و آن این که شما که بقول خودتان از بچگی با موسیقی و با اساتید موسیقی دمخور بودید قاعدتا باید سراغ موسیقی می رفتید، ولی شما رفتید و روزنامه نگاری خواندید. چرا؟

بله، بخاطر این که از ایران بیرون آمده بودم، در سنین بقول معروف "تینی جری" (نوجوانی) از ایران بیرون آمده بودم. می دانید که قاعده این بود وقتی شما را بیرون می فرستند باید درس بخوانید. می خواستند که من حقوق بخوانم، چون پدر من حقوق خوانده بود و حقوقدان بود می خواستند که من هم از او دنباله روی بکنم. ولی خوب من دلم در گرو چیز دیگری بود و چون می خواستم با واژه ها سروکار داشته باشم دیدم نزدیک ترین چیز به من و این که بتوانم مدرکی داشته باشم روزنامه نگاری است. وقتی رفتم داخل شدم به من چسبید، دیدم که چه دنیای عجیب و غریبی است و خیلی چیزها را دربرمی گیرد. باز هم چون با کلمات سروکار داشتم و با نوشته سروکار داشتم، این بود که برای من آنقدر سخت نبود تا این که بروم حقوق بخوانم یا طب بخوانم، چون می دانستم در آن راه هیچ چیزی نخواهم شد.

خوب البته شما در حرفه روزنامه نگاری هم کار کردید، هم اینجا در بریتانیا و هم در ایران.

بله، در ایران من در "تهران ژورنال" کار کردم.

بله، در تهران ژورنال کار کردید. ولی الان هر از گاهی به فکر شما می رسد یا این حس را دارید که فرض کنید دوباره به این حرفه ما برگردید؟ مثلا الان شما اینجا جای من نشسته بودید و با کس دیگری صحبت می کردید؟

راستش دیگر آن زمان را گذرانده ام. من وقتی که کار روزنامه نگاری می کردم در ایران بودم و وقتی که به انگلستان آمدم، که بقول معروف موطن دوم من است، اینجا هم یک مقدار کارهای ترجمه می کردم و کارهای روزنامه نگاری می کردم. ولی الان دیگر از آن مرحله گذشته ام چون زمانم کمتر است بخاطر این که کار دلم را بکنم. ولی خوب همیشه برای این حرفه احترام قائل بوده ام و همیشه به آن همبستگی و پیوستگی داشته ام و می دانم چه حرفه بسیار بسیار سختی است در حالی که خیلی آسان به نظر می آید.

حالا که کار تولید موسیقی شما مثل خواننده های دیگر زیاد نبوده است، یک سوال کمی خصوصی است و اگر دوست ندارید می توانید جواب ندهید، این که امورات شما از موسیقی می گذرد یا درآمد دیگری از جاهای دیگری دارید؟ البته مطمئنم هر چیزی که هست از روزنامه نگاری درآمدتان بیشتر است.

آن که مسلم است، بله دقیقا همینطور است، بخصوص اگر بخواهید یک روزنامه نگاری باشید که آن "قسم نامه" را خورده باشید. ولی بله، البته که صددرصد امورات ما از این راه نمی گذرد ولی ۱۰ درصد آن می گذرد.

شما، آقای اصلانی، اصولا یک کمی درخودتان بودید و مثل بقیه زیاد سروصدا نداشتید و تبلیغات نمی کردید و بعضی وقتها هم اصلا برای مدتها مخفی می شدید. این است که درمورد زندگی شخصی شما و خانوادتان شاید کم بدانند. شما می توانید توضیح بدهید که مثلا شما چند فرزند دارید.

من دو تا دختر دارم که هر دو آنها در لندن زندگی می کنند، از ازدواج قبلی من. این که می گویید گوشه گیری، گوشه گیری لازم است بخاطر این که شما بتوانید کار بکنید. اگر شما قرار باشد که در کار هنری فکرتان همه اش این باشد که خودتان را نشان بدهید و بخواهید برای خودتان تبلیغ بکنید، یک مقدار زمانتان و توجه تان به طرفی می رود که حقیقتا در هنر یک مقدار زیادی است. چون من فکر می کنم که اگر کاری خوب باشد کافی است که فقط به گوش برسد و آن گوش ها و زبان ها به گوش ها و زبان های دیگر می رسانند و این نقل می شود. این است که آن حالت "گوشه گیری" که می گویید و درمقابل اگر بخواهید "جنجال" را بیاورید من از آن گریزان هستم، از جنجال هنری گریزان هستم.

حالا یکی از مخاطب های ما یک سوالی از شما کرده است و آن این است که اقای اصلانی، شما خودتان هم مثل ترانه تان زندگی عشقی تلخی داشته اید یا زندگی با غم و دردی داشتید؟

نه. من وقتی که ترانه می نویسم شاید از زبان کسی می نویسم که آن درد را دارد و نمی تواند بگوید، چون کار هنری باید اینطور باشد. حتما اینطور نیست که اگر یک نفری یک کتابی نوشته است حتما بیوگرافی خودش است. شما یک کاری را می بینید و در یک فضای فکری قرار می گیرید، شاید [در فضای] یادبودهایتان [قرار بگیرید]، و بیشتر گذشته یادی در کارهای من است، من بیشتر به زمانی برمی گردم که از نظر من پاک تر بوده است از نظر من کوچه های خاکی من بوده است. آن زمان من از زبان کسانی می نویسم که دلشان می خواهد این را بگویند و نمی توانند، می دانید چه می گویم، از آن زبان می گویم. این الزاما خود من نیستم.

یعنی ممکن است که تجربه شخصی خود شما نباشد. یعنی شما تجربه دیگران را حس می کنید و بعد آن را بیان می کنید.

بله. من وقتی ترانه هایم را عاشقانه می نویسم عشق تلخ نیست شاید عشق شیرین است، چون لازمه عشق و شیرینی عشق شاید در جدایی است. اگر لیلی و مجنون به هم می رسیدند شاید این اثر نظامی وجود نمی داشت.

درست است. حالا در ترانه "آهوی وحشی" شما که براساس شعر حافظ است، لااقل حسی که من همیشه از این شعر حافظ می گیرم یک حالت نوستالژیک عجیب و غریبی است که در این شعر هست و همینطور در "ساقی نامه" حافظ هست. آیا شما وقتی که این را برداشته اید که ترانه اش بکنید و روی آن آهنگ گذاشته اید با همان حس سراغ آن رفته اید؟

دقیقا. ببینید اولا من یک زمانی شد که به خودم اجازه دادم که این کار را بکنم و روی شعرهای حافظ آهنگ بگذارم. ۸ غزل حافظ را، غیر از آهوی وحشی که مثنوی حافظ است، ۷ غزل و یک مثنوی حافظ را در یک آلبومی به نام "بنام حافظ" پخش کردم، آن زمان برای کمپانی "سی بی اس" که به ایران آمده بود. حقیقتا من یک چیزی را می شنوم باید به خودم بفهمانم که من فهمیدم این شعر معنایش چه است. چون همانطور که قبلا خدمت شما عرض کردم هر واژه ای موسیقی خودش را دارد، شما باید به این دقت داشته باشید، دقت به این بکنید که این واژه چه نوع موسیقی را به شما القا می کند و شما چه نوع موسیقی را برای این می توانید در نظر بگیرید که اولا شایسته آن کلام باشد و بعد با همدیگر منافات نداشته باشند.

شما می بینید که بعضی موسیقی ها از لحاظ تلفیقی هیچ ربطی به شعر ندارد، آن برای خودش دارد یک طرف می رود و آن دیگر هم یک طرف، موازی با هم می روند و هیچ وقت هم به هم نمی رسند. یک زمانی هم هست که شما این را در خودتان جذب می کنید و می بینید که مثلا وقتی که می گوید "الا ای آهوی وحشی کجایی" این یک نوع موسیقی را در شما بوجود می آورد، [یک نوع موسیقی] از وجود شما گذر می کند، که آن موسیقی است که من شنیده ام و آن را بیان کرده ام.

شما در ترانه "روزهای ترانه و اندوه" یک نوع نوستالژی دیگری را آنجا علم می کنید. بهرحال نوستالژی خیلی ملموس امروزی است و همه هم می توانند آن را بفهمند و شخصیت هایی هم که در این ترانه مطرح می کنید همه می توانند بشناسند. یعنی این درواقع نوستالژی زمان سپری شده است...

درست است.

چه ربطی می بینید بین این ترانه و "آهوی وحشی" حافظ؟

درحقیقت شاید هر دو اینها یکی باشند. باز یک گمشده ای هست. شما همیشه یک گمشده ای دارید، همیشه دنبال آن گمشده می گردید، سعی می کنید که با شعر و موسیقی آن گمشده را پیدا کنید. این راه را رفتن تا گمشده را پیدا کردن و این مسیر را طی کردن، این وسط یک کاری بوجود آمده است. ولی دلیلی ندارد که شما گمشده را پیدا کرده اید چون همیشه باید مدام جلو رفت و به دنبال گمشده گشت بخاطر این که کار ادامه پیدا بکند، اگر موسیقی است، اگر شعر است، اگر نقاشی است، اگر مجسمه سازی است، اگر فیلم سازی است، هر چه که است آن گمشده همیشه وجود دارد.

شما، همانطور که خودتان هم گفتید، روی اشعار کلاسیک کار کرده اید و ترانه ساخته اید. ولی اخیرا با داریوش ترانه "دیوار" را خوانده اید که این ترانه را یک ترانه سرای جوان از ایران برای شما درست کرده است. شما از این انتخاب و از این اجرا راضی هستید؟

بله. بخاطر این که بچه هایی که الان در ایران هستند فضایی که دارند یک فضای دیگر است، آشنایی داشتن با آن فضا برای منی که آنجا نیستم و دور هستم در نظر اول جالب است که بدانم طرز فکرها چه است، دردها چه است، تنگناها چه است، خوب عبارات هم قشنگ هستند، واژه ها هم قشنگ هستند، شعر هم زیباست.

وقتی من و داریوش به همدیگر می رسیم مثلا داریوش می گوید این شعر هست و این آهنگ هم با آن است، می نشینیم و با همدیگر این را مزه مزه می کنیم می بینیم یک کار خوبی درمی آید و خوشبختانه [مردم] آن را پسندیدند و مردم این شعر را دوست دارند، شعر "دیوار" را. یک چیز جالبی هم که این ترانه دارد این است که هم به شعرهای من و ترانه های من اشاره دارد و هم به ترانه هایی که داریوش خوانده است. وقتی که "گل گندم" را می گوید و وقتی "شقایق" را می گوید اشاره دارد به ترانه هایی که داریوش خوانده است، وقتی که راجع به "دیوار" و آن "درخت انجیر" صحبت می کند راجع به ترانه های من است که سال ها از ایجاد آنها می گذرد.

حالا "فرامرز اصلانی" اصولا بعنوان یک خواننده تکرو، یک خواننده ای که با گیتارش ترانه هایش را ساخته و می خواند و اجرا می کند شناخته شده است. کمتر با ارکستر برنامه اجرا کرده اید و یا با خواننده های دیگر، البته بوده است و نمونه هایی هم هست. ولی الان شما فکر می کنید که دیگر دارید از آن "فرامرز اصلانی" تک و تنها با گیتارش خارج می شوید و وارد یک عرصه دیگر کار می شوید؟

آن همیشه هست. آن همیشه هست، چون اصل من آن است. موجودیت من آن آدمی است که خودش را با یک گیتار و با آهنگ ها و شعرهای خودش بیان می کند. منتها این گردشی که ما آغاز کرده ایم، این توری که من و داریوش با هم از فوریه گذشته آغاز کرده ایم که تا الان حدود ۱۰ ماه است و تا یک سال به طول خواهد انجامید چون چند برنامه دیگر در آینده داریم، در اصل این بود که من و داریوش خیلی با همدیگر راحت بودیم، چون اگر با همدیگر راحت نبودیم نمی شد. همانطور که دیگران آمدند که تجربه بکنند و نتوانستند این کار را بکنند، بعد از یکی دو برنامه یا با هم دعوایشان شده است یا از همدیگر دلخور شده اند. ما خوشبختانه خیلی با هم دوست هستیم و تا حالا خیلی دوستانه غیر از گل به همدیگر نگفته ایم که همیشه همینطور خواهد بود. این خودش برای خودش یک چیز جدیدی بوده است یک چیز تازه ای بوده است.

آن روزی با خود داریوش صحبت می کردم گفتم داریوش فکر می کنم که این واقعا یک درسی است که می شود با همدیگر کار کرد. چرا با همدیگر کار نمی کنید، مگر کسانی که در دنیا دارند این کار را می کنند با همدیگر همکاری نمی کنند همخوانی نمی کنند. نمی دانم چرا همیشه همه می خواهند آن آرتیست اولی باشند، خوب با هم همکاری کنید. آن کسی که به شما گوش می دهد اهمیت دارد، شما عرضه می کنید.

سال هاست، آقای اصلانی، گفته می شود که هنرمند یک تعهدی به مردم دارد دین به مردمش دارد و باید در مبارزات حق طلبانه مردمش شریک باشد و کمکشان باشد. چقدر شما به این مسئله معتقد هستید؟

اعتقاد من این است که شما وقتی که کار هنری می کنید در زمانه خودتان قرار دارید، آن زمانه و هر چیز که در آن می گذرد و هر چیزی که در مردم شما تاثیرگذار است مسلما بر شما تاثیر می گذارد و شما را متاثر می کند، شما نمی توانید از آن جدا باشید. حالا یا شما یک خط جلو می روید و با آن روبرو می شوید و یا در لفافه با آن روبرو می شوید و یا در شعر یا در طنز، بالاخره شما نمی توانید متاثر از زمان خودتان که دارد می گذرد نباشید.

من هم خوب با وجودی که دور هستم ولی خیلی هم نزدیک هستم، چون الان همانطوری که خدمت شما عرض کردم با وجود رسانه های همگانی که هر روز هم تماس ها راحت تر می شود آدم خیلی خبرها را می گیرد و خیلی کسان می توانند با آدم تماس داشته باشند، که قبلا خوب به این راحتی نبوده است. من می دانم که چه دارد می گذرد و من می دانم که چه باید بشود و چه طور باید بشود که بچه ها راحت باشند، آزادی می خواهند.

حالا صحبت سر این است که این وسط نقش هنرمندان چه است...

نقش هنرمندان حمایت است...

حالا بخصوص این مسئله بعد از ماجرای انتخابات سال ۱۳۸۸ و پیدایش جنبش سبز خیلی جدی تر و بیشتر همه جا دربین هنرمندان مطرح شد. بسیاری ازجمله خود شما این دستبند سبز را به دست کردند و خیلی جاها بطور آشکار می گفتند که ما هم با شما هستیم...

درست است...

شما در عمل برای این جنبش سبز چه کرده اید، اگر به آن متعهد هستید؟

تعهدی که من به جنبش سبز می توانم داشته باشم [این است که] من از اول گفتم من این دستبند را فقط بخاطر حمایت از جوان ها و مردمی که به خیابان رفتند و خواسته شان را مطرح کردند به دست کردم، شخص بخصوصی نبوده است، هیچ وقت شخص بخصوصی نبوده است، ولی جمعی بوده است که آن جمع خواسته ای داشته است و من از آن خواسته حمایت کردم، چون یک خواسته منطقی است، هیچ خواسته شاقی نیست، من آزادی می خواهم، می خواهم آزاد باشم، آزاد فکر کنم، آزاد بتوانم هرچه می خواهم ببینم، این خواسته شاقی نیست.

کاری که من می توانم بکنم و تعهدی که من می توانم داشته باشم حمایت از آن طرز تفکر است. من نباید شعار بدهم، من می توانم در کار خودم یک مقدار از لحاظ هنری به آن حیطه گرایش داشته باشم. من مخالف هستم که مستقیم و شعاری حرفم را بزنم، من به این اعتقاد ندارم چون آن را خوب نمی توانم بیان بکنم. ولی می توانم خیلی راحت یک چیزی را بنویسم که آن را دربربگیرد و کسی که می شنود و کار من را می شناسد و [با کار من] آشنایی دارد می داند که من از کجا برمی خیزم.

شما ترانه "دیوار" را که اجرا کردید، همانطور که گفتید از یک ترانه سرای داخل کشور بوده است، ولی اصولا این نسل نوی بعد از شما و ترانه سراهای نسل بعد از شما بخصوص در داخل ایران، شما چطور آنها را ارزیابی می کنید؟ فکر می کنید آنها چه آینده ای دارند؟

خودشان طور دیگری فکر می کنند، الان کسانی که در ایران هستند، چرا می آیند با ما که در خارج هستیم کار می کنند. این دو سه دلیل می تواند داشته باشد: یکی این است که دلشان می خواهد یک کسی مثل داریوش شعر و آهنگشان را اجرا بکند، این که مسلم است، این خواسته ای است که بسیار منطقی است. [دلیل دیگر این است که] یک راه رهایی برای خودشان می بینند، درحین این که شعرشان در خارج بیاید به گوش مردم برسد و به آن توجه پیدا بکنند و باز دوباره به آنها شعر سفارش بدهند، یک قضیه هم قضیه اقتصادی است که این وسط است که شما مثلا وقتی برای شعری که آنجا سروده می شود به دلار پول می فرستید این کمکی می کند و آن کس شاید بتواند راحت تر زندگی بکند و به کار هنری اش بپردازد، یک مقدار هم از این بابت است و ما این فکرها را هم می کنیم که با شعرای داخل ایران کار می کنیم. دلیل دیگر هم این که در بسیاری از این ترانه ها یک تازگی می بینیم که در خارج نمی تواند ملموس باشد، آنجا می تواند این رنگ و بو را به مشام ما برساند، این هم یک رابطه برقرار می کند.

وقت ما خیلی کم است، آقای اصلانی، یک سوال دیگر من از شما بکنم و آن این است که این "اگه یه روز" درواقع یک ترانه ماندگاری شده است که الان به لهجه های مختلف [توسط مردم کشورهای مختلف] می توانید در یوتیوب ببینید، از کره ای گرفته تا آمریکایی گرفته، خیلی جالب است. مایه این ترانه همان هراس از سفر است. شما خودتان در زندگی تان از چه نوع سفری هراس دارید؟ از سفر چه کسی هراس دارید؟

والله من از سفر آخرت هراس ندارم، از چه سفری می توانم هراس داشته باشم. حقیقتا من از دوری هراس دارم، نه از سفر. از دوری هراس دارم، دوریی و جدایی برای من هراس بزرگی بوجود می آورد. این که می گویید بله خوب مثلا آژدا پکان در سه آلبومش سه طور مختلف "اگه یه روز" را خوانده است. مثلا دنیز سکی که در ترکیه خیلی معروف است ویدئویش را هم درست کرده است. آن را به زبان اسپانیایی خوانده اند، به هر زبانی که شما بگویید آن را خوانده اند...

بهرحال یک ترانه ماندگار است که ماندگار هم خواهد ماند.

جالب اینجاست که طرفداران آنها فکر می کنند که آن آهنگ مال آنهاست. ولی خوشبختانه آژاد پکان در آلبوم خودش می نویسد که آهنگساز من هستم و این سوء تفاهم را از بین می برد.

بسیار متشکرم، فرامرز اصلانی، از شرکتتان در برنامه "به عبارت دیگر". ممنون از شما.

خواهش می کنم. من از شما تشکر می کنم. متشکر از شما و دعوت شما. شب شما بخیر.