رحمان اسداللی
پخش این فایل در دستگاه شما پشتیبانی نمی شود.

چمدان: 'چرا نباید مردم بدانند من ایرانی‌ام'

چمدان رحمان در دو قسمت تدوین شده است.

رحمان اسداللهی، سی سال پیش ابتدا از ایران به آلمان مهاجرت کرد. آنجا کم‌کم داشت پا می‌گرفت که سرطان به سراغش آمد.

آقای اسداللهی به علت ابتلا به سرطانِ آرواره، تمامی حنجره و بخش مهمی از گردنش را از دست داده است. برای همین پیشنهاد می‌شود این گفتگو را در محیطی ساکت گوش کنید.

متن واژه به واژه این گفتگوی رادیویی را در زیر بخوانید:

- چرا این همه از هم دوریم ما.

- من سی و سه سال است که زانوهایم می‌لرزد، احساس نمی‌کنم این سرزمین سرزمین من است.

- این ساز من است. من (نواختن) این (ساز) را در اردبیل یاد گرفته‌ام. در تهران یاد گرفته‌ام. من چه کنم. این ساز متعلق به کشور من است اما کشور (مردم) من نمی‌داند که این ساز به آن تعلق دارد. من باید که را ببینم. من باید چه کنم؟

- چرا من باید بمیرم، و بعد از مرگ من مردم ندانند من ایرانی بودم و این قدر زحمت کشیده‌ام.

- رحمان اسداللی هستم. متولد تهران. چهار راه استانبول، پاساژ پروانه. تا دوازده سالگی آنجا بودیم. بعد مدتی در جوادیه و سپس به (محله) قلعه مرغی (تهران) رفتیم و من آنجا بزرگ شدم.

- من (نواختن) گارمون را (ابتدا) از مادرم آموختم. این ساز که الان در دست من است، پنجاه سال با من بوده. پیش از من هم ۱۰۰ سال همراه دائی من بوده. پیش از او هم پدر بزرگم و پیش از او هم پدر پدربزرگم این ساز را ساخته و نواخته. زادگاه این ساز می‌تواند اردبیل باشد. می‌تواند باکو باشد. می‌تواند تفلیس باشد.

- هجده سال که داشتم، با برادرم (وحید) که ۹ سال داشت، تمرین موسیقی می‌کردیم. استاد جاوید ما را به شورای موسیقی برد تا برای استخدام در رادیو آزمون دهیم. آن روز را هرگز فراموش نمی‌کنم. به داخل اتاق رفتیم. اساتید نشسته بودند، استاد حنانه، استاد تجویدی، استاد خرم.

- استاد تجویدی در آن روزها، تازه از باکو بازگشته بود. به من گفت: "نمی‌دانستم در ایران گارمون داریم. چه خوب می‌زنی شما. می‌توانی یک چهارگاه بزنی؟" من چهارگاه را کامل زدم و بعد یک بیات شیراز و یک بیات اصفهان زدم و یک قطعه شور. من و برادرم قبول شدیم.

- از آن روز که در سال ۱۳۴۸ بود من و برادرم استخدام رادیو ایران شدیم و تا سال ۶۴-۱۳۶۳ در رادیو بودم. بعد از بیرون آمدن از رادیو با همسرم به آلمان مهاجرت کردیم.

- در سال ۱۹۹۰ در آلمان بودم که رادیو تلویزیون ملی آذربایجان از من برای اجرای کنسرت دعوت کرد. کارهای من را دیده بودند و پسند کرده بودند. به آذربایجان رفتم و آنجا (به همراه ارکستر رادیو و تلویزیون آذربایجان) ۲۵ الی ۳۰ کنسرت در نقاط مختلف برگزار کردیم.

- سوال: وقتی نام شما را در وبسایت های آذربایجانی جستجو می‌کنیم، منابع زیادی درباره شما پیدا می‌شود اما در فارسی چنین نیست. حتی در برخی منابع از شما به عنوان هنرمند اهل جمهوری آذربایجان یاد شده. آیا این به علت شهرت ساز گارمون در آنجاست؟

- من تا به این لحظه با هر خبرنگار و رسانه‌ای که گفتگو کردم، گفتم آذربایجان ایران. (اگرچه) موسیقی آذربایجانی یکی است (اما) این ساز گارمون، زمانی که ساخته شد هنوز باکو، اردبیل و تبریز (همگی) داخل ایران محسوب می‌شدند. در آن زمان، در اردبیل و باکو شروع به ساخت گارمون کردند؛ یعنی بعد از این که ساز دهنی در آلمان ساخته شد، بقیه شروع کردند به (الگوبرداری) از این ساز. آکاردئون ساخته شد. در هند هارمونیکای هندی ساخته شد و آذربایجانی‌های ایران هم گارمون را ساختند.

- در آلمان که بودم، در سال ۱۹۹۵، از طرف این کشور به مسابقات جهانی هارمونیکا اعزام شدم اما من به عنوان یک ایرانی در این مسابقات شرکت کردم. تنها من هم نبودم، ۲۵ آلمانی هم به همراه من به این مسابقات در سوییس فرستاده شدند. (در این مسابقات) من اول شدم، فرانسه دوم و ایتالیا سوم. همه تعجب کرده بودند. می‌گفتند "این کیست؟ ایران کجاست؟ چرا او اول باید شود؟" یکی از داورها گفت: "من این آقا را نمی‌شناسم، موسیقی او را هم نشنیدم. اما او در عرض بیست دقیقه ۲۸ هارمونی زد. از او پرسیدم چه می‌زنی. گفت شور می‌زنم. من نشنیده بودم اما او ۲۸ گام عوض کرد در بیست دقیقه. من باید به او رای می‌دادم. این را نمی‌گویم که بگویم من، بلکه این موسیقی مملکت من است. اما من آن قدر بیچاره‌ام که مردم من، دولت من، روشنفکر من نمی‌آید بگوید این موسیقی ماست، آن را در بغل نمی‌گیرند، منتظرند کشورهای دیگر بیایند و گارمون را به نام خودشان ثبت کنند. معلوم است، اگر شما نکنید، آنها می‌کنند اما تا من زنده هستم نمی‌توانند. من چه کنم. من که نرفتم این ساز را در باکو یاد بگیرم. این ساز من است. من این را در اردبیل و تهران آموختم. اما کشور من که این ساز متعلق به اوست، خودش نمی‌داند که این ساز از آن اوست. من که را ببینم؟ چه کنم؟

- تازه از کنسرت‌های آذربایجان بازگشته بودم که به اصرار همسرم به نزد دندانپزشک رفتیم. سر حال و خوب بودم. اما همسرم اصرار داشت که وقتی می‌خندم، دندان جلویی من نافرم است و باید درست شود. نزد دکتر رفتیم، دکتر گفت سرطان دارم و ممکن است فقط سه ماه دیگر زنده بمانم...

موسیقی چمدان این هفته "گریه گارمون" نام دارد کاری از رحمان اسداللهی.

برای اطلاعات بیشتر در مورد موسیقی و اسامی لطفا بروی کلمات برجسته شده کلیک کنید.

برای شنیدن سایر مطالب رادیوی بی‌بی‌سی، به صفحه رادیو مراجعه کنید یا برنامه‌ها را از طریق ساوند کلاود بشنوید.

برای گوش کردن به قسمت‌های قبلی برنامه چمدان روی لینک‌های زیر کلیک کنید:

برای تماس با چمدان لطفا به آدرس bamdadi@bbc.co.uk ایمیل بفرستید.