مقاله‌ای از علی مدنی پور

فرهنگ کلانشهری

تمدن و شهرنشینی ریشه های مفهومی و لغوی مشابه و مشترکی دارند. با ظهور کلانشهرها، این سوال پیش می آید که آیا تغییری ماهوی در مفهوم تمدن پیش آمده، آیا می توان به پدیده ای به عنوان فرهنگ کلانشهری قائل بود، و اگر چنین است، ویژگیهایی آن چیست.

هر شهر روندی تاریخی است که در مثلثی از تراکم، تکثر و تضاد تبلور می یابد. یکی از ویژگیهای اصلی شهر به طور اعم، و کلانشهر به طور اخص، وجود تمرکز و تراکم خارق العاده افراد و اشیا، نیروها، نهادها، خاطره ها و اندیشه ها در فضایی نسبتا محدود است. راس دوم مثلث، تکثر عناصر متشکله شهر است، و هر تراکمی در این مقیاس تراکم انواع است و نه تراکم همگونان. راس سوم مثلث، تضاد و نابرابری درونی و بیرونی، نمایانگر سلسله مراتب حاکم بر روابط شهری و وابستگی متقابل با جهان پیرامون است. این روند تاریخی و مثلث حاصله پدیده ای ثابت نیست و دائم در حال ایجاد و تغییر است، و در بستر فضایی بزرگتر شکل می گیرد، که با آن رابطه ای تنگاتنگ دارد.

سه بعد تراکم، تکثر و تضاد را در رابطه با یکدیگر و با محیط اطراف می توان شناخت: چگونه شکل می گیرند، چه نیروهایی درکارند، چه شرایطی ایجاد می کنند و چه عواقبی برای افراد و گروه های گوناگون دارند. ترکیب آنها در ابعاد وسیع اوضاع خاصی را در شهرهای بزرگ ایجاد می کند که در سایر نقاط وجود ندارد، مرزهایی مشخص دارد، و در عین حال پدیده ایست سیال که از دنیای اطراف جدا نیست. تمرکز قدرت و ثروت سیاسی و اقتصادی، پویایی و نوآوری علمی و فرهنگی، و سرزندگی اجتماعی را با تنهایی، ازخود بیگانگی، گسستگی روابط، اعتیاد، بزه کاری، فقر، بی عدالتی و محرومیت اجتماعی ادغام می کند. از طرفی باعث اصراف در انرژی، تولید فزاینده زباله، و آلودگی محیط زیست خود و جهان است؛ از طرفی دیگر مایه ای برای پاسخگویی به مشکلات زیست محیطی.

شهر پدیده ای تاریخی و در حال تغییر مدام است، که نمی توان برای آن هویتی ثابت و یکپارچه تصور کرد. هر شهر حاصل فرآیند تاریخی ظهور و شکل گیری ویژه ایست که آن را از دیگران متمایز می سازد. کلانشهرها شباهتهای زیادی با هم دارند، ولی در عین حال هیچ دو کلانشهری یکسان نیستند. مقیاس کلانشهر و رابطه آن با سایر شهرها با تاریخ کشورها پیوند خورده و به عنوان مثال، در ممالکی متمرکز چون فرانسه و بریتانیا متفاوت از کشورهایی غیر متمرکز چون آلمان و ایتالیاست. برای تحلیل فرهنگ کلانشهری نمی توان از تقلیل گرایی یا ذاتگرایی کمک خواست.

تراکم، که شاید شاخصه اصلی شهر باشد، در کلانشهر ابعادی نوین می یابد، تا جایی که تا چندی پیش آن را معضلی عمده می پنداشتند، و لذا تراکم هراسی و تراکم زدایی رایج بود. در ابتدای انقلاب شوروی، شهر را مظهر انباشت سرمایه می دانستند و به دنبال از هم پاشی آن بودند. در انقلاب فرهنگی چین و در کامبوج خمر سرخ، این گرایش را به اوج رساندند و هزاران نفر را بزور از کلانشهرها راندند. کشورهای غربی هم در نیمه قرن بیستم تراکم را باعث فقر و بزه کاری می شناختند و به دنبال تراکم زدایی بودند، تا جاییکه دولت آمریکا با جاده سازی و حمایت مالیاتی حومه ها را توسعه میداد، و طرح جامع لندن جابجایی یک میلیون جمعیت پایتخت را به شهرکهای حومه توصیه می کرد. با ظهور فناوری های نوین حمل و نقل و اطلاعات و ارتباطات، بعضی صاحب نظران بر آن بودند که نیاز به شهرها از میان خواهد رفت.

ولی امروزه نحوه نگرش به تراکم شهری گردشی کامل کرده و آنرا عاملی مثبت می شناسند. با جهانی شدن فرهنگ و اقتصاد، شهرنشینی رشدی بی سابقه داشته، تا جایی که حالا اکثر مردم دنیا شهرنشین اند و کلانشهرها نقاط عطف نظام جهانی شهری شده اند. در تاریخ تجدد غرب، در طلوع چشمگیر ژاپن، و در رشد حیرت انگیز اقتصادی چین، که در دهه های اخیر بزرگترین فرآیند شهری شدن را در تاریخ بشری تجربه کرده، صنعتی شدن و شهرنشینی همدوش بوده اند. در نظریه های اقتصادی دانش پایه، نوآوری و رشد عناصر پایه و اقتصاد مقیاس را از طریق ترکیب تراکم و تکثر در ایجاد خوشه های تخصصی و علمی ترغیب می کنند. در نوآوری هنری و فرهنگی هم سعی در ایجاد خوشه های خلاق در شهرها دارند، تا هم نشینی هنرمندان و نهادهای فرهنگی منجر به شکوفایی صنایع فرهنگی گردد. برخورد آزاد بین آرا و اندیشه های مختلف را بانی نوآوری در علم، هنر، و اقتصاد می دانند. به همین علت، ایجاد و تقویت فضاهای رابطه و تعامل را تشویق می کنند تا برخورد آرا، و همچنین همکاری و تسامح اجتماعی، تسهیل شود. مساله تبدیل به چگونگی اداره تراکم، و نه نفی کامل آن، شده است.

از دیرباز تکثر را از ویژگی های عمده شهر شناخته اند، و به گفته ارسطو شهر محل تکثر است. بعضی از صاحب نظران بر آنند که جهانی شدن فضا و زمان را نابود کرده، اما در واقع کلانشهر دستخوش تکثیر پایان ناپذیر فضا و زمان است. شهر بزرگ در واقع یک شهر نیست، بلکه از شهرهای بسیاری، در کنار و یا همپوش باهم، در راستای طبقات اجتماعی، تنوع فرهنگی، و تحولات تاریخی، تشکیل شده است. علاوه برتکثر و تنوع فضایی حاصله از گسترش شهر، سرعت بالای تغییرات، و ضربان تند زندگی، منجر به تکثر زمانی شهر می شود، که در آن میلیونها آهنگ مختلف در یک زمان نواخته می شود. تکثر زمانی و مکانی اما ساکنان کلانشهر را به لغزیدن بر روی سطوح عادت میدهد؛ جاذبه هایش عادی شده و تجدد ابزاری بر روابط غلبه می کند. به گفته متفکر آلمانی گئورگ زیمل، ذهنیت کلانشهری مانع ایجاد ارتباطات عاطفی عمیق شده و تشبث به نقاب بی تفاوتی، زندگی در نظام انتزاعی کلانشهری را میسر می کند.

در شرایط تکثر، نمی توان به تعریفی واحد رسید که شرح حال میلیونها نفری باشد که در یک کلانشهر زندگی می کنند. تجربه شلوغی های شهر بزرگ برای یکی جاذب است و برای دیگری دافع. مردم کلانشهر دائم در سفرند و به دیدن هزاران نفر در هر روز، بودن با غریبه ها، و به نوعی غریبه بودن خود، عادت دارند. به همین دلیل، بعضا آغوشی باز برای تجربه و آستانه بالایی از تحمل دارند، دیگران را بهتر می پذیرند، و برایشان برابری، جهانشمولی و مردمسالاری ظاهرا قابل پذیرش است. شاید همین تکثر در لندن و سایر شهرهای بزرگ بریتانیا، که تنوع قومی و فرهنگی بالایی دارند، شهروندان را در همه پرسی اخیر به ماندن در اتحادیه اروپا ترغیب کرده است. در عین حال، فرهنگ کلانشهری الزاما به جهانشمولی نمی انجامد، کما اینکه در نیمه اول قرن بیستم، برلن ملی گرا به دنبال خلوص قومی و فرهنگی می گشت، و بارسلون امروز مرکز ملی گرایی کاتالان و پیشتاز جدایی طلبی در اسپانیاست. مساله آنست که چگونه در این تکثر بی سابقه کلانشهر مدرن، می توان به چشم انداز هایی مشترک دست یافت و در عین حال از کوته نظری و سرکوبگری احتراز کرد.

بعد سوم کلانشهری، تضاد، آیینه ایست که در آن چهره دو بعد دیگر را می توان بهتر شناخت؛ محکی است برای ارزیابی ترکیب بالقوه دلفریب یا دلهره آور تراکم و تکثر. آیا ارزش دادن به پویایی تراکم و تکثر، روی دیگر سکه را، که همان تضاد و نابرابری است، نادیده می انگارد؟ آیا بها دادن روزافزون به روابط اقتصادی و سرزندگی اجتماعی، حمایت از طبقات محروم و نقاط حاشیه ای را فراموش میکند؟ آیا همسایگی کارتن خوابی و کاخ نشینی امری ناپذیر و عادی میشود؟ آیا تکثر فرهنگی به مصرف کالاهای گوناگون و تنوع نحوه زندگی خلاصه می شود، که هر روز رنگی دیگر می گیرد و سرابی پر نگار، اما موقتی، ایجاد می کند؟ آیا در تکثر قومی و فرهنگی، فقط توجه به زیبایی های ظاهری شهری برای رشد مصرف گرایی و جذب گردشگران می شود، یا تلاشی برای درکی عمیق از فرهنگهای همزیست کلانشهری در کارست؟ آیا خرده فرهنگها و فرهنگهای حاشیه ای جایی برای ابراز وجود دارند، یا دستمایه ترس از دیگرباشان می شوند؟

فشار برای اداره توده های متراکم در رابطه ای متضاد باتکثر شهری و آزادی خواهی مردمی قرار می گیرد. آیا عزت انسانی امکان شکوفایی و اظهار می یابد، یا به مهره ای ناچیز در جهانی انتزاعی بدل می گردد؟ آیا در تشدید تضاد های اجتماعی و نابرابری، مردم سالاری و برابری خواهی امکان رشد دارند، یا اینکه نابرابری منجر به سرخوردگی اقشار محروم شده، و به سیاستهای عوامفریبانه دامن میزند؟ تضاد، نابرابری و گسیختگی ظاهری بین اجزائ مختلف شهر، و بین شهر و بستر آن، گاهی به این تصور در کلانشهر دامن میزند که گویی کامل و قائم به ذات است و از دیگران بی نیاز، گویی که تمامی جهان خارج حاشیه ای بیش نیست. کلانشهر اما بسترمند است، در ارتباطی مستقیم و متعامل با اجزای متشکله آن و با ابعاد مختلف جهان پیرامون. ترکیب دائم التغییر تراکم، تکثر و تضاد کلانشهر را هر روز می سازد و دگرگون می کند.