رسمی غریب در اندونزی؛ مردگانی که از میان زندگان نمی‌روند

مرگ، واقعیتی است که همه ما دیر یا زود با آن رو به رو خواهیم شد، ولی اکثر ما نمی دانیم که چطور باید با آن کنار بیاییم. مثل من که سه سال پیش پدرم را از دست دادم، ولی هنوز نتوانستم با این واقعیت کنار بیایم.

اما مردمانی هستند که فکر می کنند این دانش را دارند. در جزیره سولاویزی اندونزی با جمعیتی بیش از یک میلیون نفر، قرن هاست که مرده ها بخشی عادی از زندگی روزمره زنده ها هستند.

اینجا تشریفات یک آیین باستانی بومی با مسیحیت و اسلام گره خورده است. به این نقطه عجیب دنیا سفر کردم تا با رسم و رسوم منحصر به فرد آنها آشنا شوم.

در یک مهمانی خودمانی، اعضای فامیل برای صرف قهوه دور هم جمع شده بودند. یکی از مهمان ها جویای حال پدر میزبان شد و نگاه همه به سمت اتاق کوچکی در کنار سالن پذیرایی رفت. داخل اتاق مردی سالمند روی تخت دراز کشیده بود. دخترش ممک لیسا، همان طور که از جایش بلند می شد گفت: «او هنوز مریض است». لیسا وارد اتاق کوچک شده و آرام پدرش را تکان می دهد: «پدر جان مهمان ها می خواهند به عیادتت بیایند. امیدوارم معذب و عصبی نشوی»و بعد من را به داخل اتاق دعوت کرد.

پیرمرد بی حرکت بود. حتی پلک هم نزد. چشم هایش را از پشت عینک مطالعه اش که خاک گرفته بو به سختی می توانستم ببینم. پوستش طوسی رنگ و پر است از سوراخ های ریز. بقیه بدنش هم زیر لایه های لباس مخفی است.

نوه های خردسالش که در همین خانه زندگی می کنند به داخل اطاق دویدند - دختر بچه بینی پدربزرگ را گرفت و گفت: «پدر بزرگ چقدر می خوابی؟ بیدار شو بریم غذا بخوریم». اما مادرشان دعوایش کرد و گفت: «مزاحم پدربزرگ نشو او خوابیده است. وگر نه او را عصبانی خواهی کرد.»

همه این ها برای من خیلی عجیب بود چون این پیرمرد - سیریندا، در واقع دوازده سال است که فوت کرده، اما اینجا همه، از جمله خانواده اش باور دارند که او هنوز زنده است. دخترش با آرامش برای من توضیح داد که به اعتقاد آنها، آن مرحوم صدایشان را میشنود و روحش هنوز آنجاست. حفظ ارتباط انسانی با مرده ها- هم از نظر معنوی و هم از نظر فیزیکی برای توراجایی ها خیلی مهم است و من توانستم این را به وضوح ببینم.

صدها سال است که توراجایی ها جسد مردگانشان را ماه ها و گاهی سال ها داخل خانه نگه می دارند. در طول این مدت، آنها با او طوری رفتار می کنند که انگار مریض است. مثلا روزی دو بار برای او غذا، سیگار و قهوه می آورند، او را مرتب می شویند و لباس هایش را عوض می کنند. همچنین او را هرگز داخل خانه تنها نمی گذارند و وقتی هوا تاریک شد چراغ ها را برای او روشن می کنند. خانواده ها نگرانند که اگر از مردگان خوب نگهداری نکنند روحشان آنها را آزار خواهد داد.

در گذشته تواجایی ها برای حفاظت از بدن اجساد، گیاه های خاصی را روی پوستشان می مالیدند، اما در چند سال اخیر، مایعی شیمیایی به نام فرمالین را به بدن تزریق می کنند. بوی تند این ماده شیمیایی فضای اتاق را پر کرده بود.

لیسا، همان طوز که با عشق گونه های سرد پدرش را نوازش می کرد، از ارتباط معنوی قوی که هنوز بین آنها وجود دارد به من گفت. اینطور که به نظر می آید اعضای دیگر فامیل با اینکه مسیحی هستند همین احساس را دارند. آنها دائما یا به عیادتش می آیند و یا زنگ می زنند و از دخترش حالش را می پرسند.

زندگی با اجساد در خانه برای توراجایی ها یک عمل طبیعی است که از بچگی به آن عادت کرده اند. آنجا اثری از ترس و وحشت نسبت به مرگان ندیدم.

وقتی پدر من فوت کرد، ما او را بعد از دو روز دفن کردیم و همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد. بعد از این همه مدت من با این واقعیت کنار نیامدم و هنوز در شوک هستم. ولی لیسا احساس می کند که زندگی با جسد پدرش زیر یک سقف به او کمک کرده تا راحتتر با مرگش کنار بیاید. او توضیح داد که اگر او را زود خاک می کردند، غم از دست دادنش هم خیلی ناگهانی به سراغشان می آمد: «در آن صورت دیگر وقت نداشتیم که با این واقعیت کم کم کنار بیاییم و به شرایط جدید عادت کنیم. ولی الان که او اینجاست، ما می توانیم ارتباطمان را همچنان قویی نگه داریم».

توراجایی ها در طول زندگیشان سخت کار می کنند. اما به جای خرج کردن برای بهبود زندگی، پولشان را برای مرگ پس انداز می کنند. وقتی خانواده ها بالاخره برای خداحافظی آماده اند، مرده ها برای اولین بار پس از مردن، خانه را ترک می کنند، آن هم در مراسم تتشییع جنازه ای که بیشتر شبیه به یک جشن بزرگ است. مراسم ختم تواراجایی ها چند روز طول میکشد و هر چه فرد درگذشته ثروتمند تر باشد، تشریفاتش هم باشکوه تر است.

بر اساس آموزه های آیین باستانی این منطقه که «الک تو دو لو» نام دارد، اینجا است که روح مردگان بالاخره زمین را ترک می کند و به ملکوت می رود. قربانی کردن حیوانات، یکی از بخش های اصلی این آداب و رسوم بشمار می آید، مخصوصا قربانی کردن گاو میش که به باور توراجایی ها، روحش به عنوان حامی روح درگذشته، در راه سخت و طولانی که بعد از مرگ پیش رو دارد، با او همراه می شود، تا زمانی که او به مرحله تناسخ در جسم تازه برسد. همه بالاخره به این مرحله می رسند، ولی بعضی ها زودتر و بعضی ها دیرتر - این بستگی به زندگی درگذشته در طول حیات و البته ثروتش دارد. پس هر چه شخص پولدارتر باشد، روحش هم زودتر و راحتتر این مسیر را طی می کند!

قرن هاست که توراجایی ها مرده های خود را بعد از مراسم ختم در غارهای اطراف می گذارند. یک مکان عجیب دیگر که در ظاهر این دنیا را به آن دنیا متصل می کند. این غارها کیلومترها عمق دارند و پر هستند از تابوت ها، اجساد و حتی تکه های استخوان انسان. دوستان و آشنایان وقتی که به دیدن مرده هاشان می روند، برایشان هدیه های مختلف می آورند؛ از جمله آب و سیگار.

در سنتی که به دوران قبل از عکاسی برمی گردد، تصویر مردها و زن های ثروتمند بر چوب حک می شود. این مجسمه ها که به تاوتاو معروف است، لباس، جواهرات و حتی موی مرده ها را هم به تن دارند و از جایگاهی که روی دیواره کوه ساخته شده، به دنیای زنده ها نظارت می کنند. قیمت آنها به طور متوسط هشتصد دلار است و در سال های اخیر، دزدان محلی و خارجی بعضی از آنها را دزدیده اند.

ولی برای توراجایی ها، حتی این هم آخر کار نیست و ارتباط فیزیکی بین مرده ها و زنده ها همچنان ادامه دارد.

«مانه نه» که به اون «نظافت اجساد» هم می گویند اسم سنتی دیرینه است که در آن، هر چند سال یک بار اعضای فامیل دور هم جمع می شوند و مرده هایشان را از داخل قبر در می آورند. سپس در یک مهمانی منحصر به فرد همه فامیل دور هم جمع می شوند - زنده و مرده. در طول این مراسم، زنده ها برای مرده هایی که از داخل قبر در آمده اند هدیه هایی مثل غذا، آب و سیگار می آورند. آنها همچنین مرده هایشان را تمیز می کنند و با آنها عکس یادگاری می اندازند.

برای دیدن این مراسم به یک روستای دیگر تواراجایی سفر کردم. صبح یکشنبه بود و مثل خیلی از مسیحیان دیگر دنیا، مردم این روستا هم برای دعا در کلیسایی کوچک جمع شده بودند. بعد از دعا همه به سمت ساختمانی کوچک به راه افتادند که با کاشی های نارنجی تزیین شده بود. این آرامگاه زنی است به نام ماریا سولو. او سه سال پیش در سن نود و سه سالگی در گذشت و یک سال بعد او را در این آرامگاه دفن کردند. آن روز قرار بود که او را برای اولین «ما نه نه» از قبر در آورند.

صدای گریه و شیون زنها با آواز محلی مردهای فامیل در هم آمیخته بود. چند نفر تابوت قرمز استوانه ای ماریا سولو که با نقش و نگارهای هندسی رنگارنگ تزیین شده بود را از اتاقک بیرون آوردند و جلوی آرامگاه گذاشتند.

جو این مراسم خیلی سنگین تر بود از آنچه که انتظارش را داشتم. کم کم زمان باز کردن تابوت داشت فرا می رسید ولی من نیاز به هوای تازه و کمی فاصله داشتم. اما هر جا که می رفتم نمیتوانستم از مرگ فرار کنم. چند خوک را قربانی کردند و قربانی آخر یک گاو میش بود. بعد از آن بالاخره در تابوت را باز کردند. باری دیگر بوی تند فرمالین و نم فضا را پر کرد.

بدن ظریف یک زن سالمند بی حرکت داخل تابوت بود. دهان و چشم هایش نیمه باز مانده بودند و پوست طوسی رنگش او را بیشتر شبیه یک مجسمه سنگی جلوه می داد. ماریا سولو زیر لباس ها و وسایلش تقریبا گم بود و افراد فامیل یکی یکی آنها را بر می داشتند و به نشانه احترام ماریا را نوازش می کردند. من هم برای ادای احترام همین کار را کردم. پوستش سرد و مثل سنگ سفت بود. موهای سفیدش هم که مرتب و شانه شده پشت سرش جمع کرده شده بود هنوز نرم بود.

خیلی برایم جالب بود که بدانم بچه های ماریا بعد از دیدن مادرشان در این وضعیت چه احساسی دارند. پسر ارشدش که خیلی آرام به نظر می رسید. او به من گفت که دیدن مادرش به این صورت نه تنها ناراحتش نکرده بلکه خاطرات او را برایش زنده می کند «مثلا اینکه او چقدر صبور است و تا چه اندازه ای مرا دوست دارد».

بعد از اینکه در تابوت باز شد، دیگر اثری از سوگواری و غم دیده نمی شد. جو دیگر آنقدر سنگین نبود و حتی من هم مثل همه خیلی آرامتر شده بودم. یکی دیگر از مهمان ها که با ماریا سولو خیلی نزدیک بود استرسوبون، عروسش است. او به من گفت که این مراسم به او کمک می کند که با غم درونیش رو در رو شود و این به او اجازه می دهد که خودش را خالی کند و سبک شود.

خیلی از این سنتها کم کم از بین میروند. بعد از اینکه مبلغ های هلندی کمتر از یک قرن پیش به این منطقه آمدند، اکثر توراجایی ها دینشان را از آیین باستانی به نام «الک تو دو لو» به مسیحیت تغییر دادند. مثلا در «مانه نه» ماریا، به جای اینکه مثل گذشته، لباس های او را کلا با لباسهای جدید عوض کنند، او را فقط در یک کفن سفید پیچیدند.

در توراجا زنده ها تلاش می کنند ارتباطشان را با مرده ها از هر طریقی که می توانند حفظ کنند. درست است که روش آنها برای خیلی ها از جمله خود من عجیب است ولی اینکه ارتباط قلبی آنها با عزیرانشان را حتی مرگ هم نمی تواند از بین ببرد برای من خیلی زیباست.

مرگ واقعیت تلخی است که روزی به سراغ همه ما خواهد آمد. اما چیزی که من از توراجایی ها یاد گرفتم این بود که خاطرات و عشقی که ما نسبت به هم داریم را، حتی مرگ هم نمی تواند از ما بگیرد. درست مثل حس خود من، به پدرم.