جنگی که از تاریخ عراق حذف شده

خیابان متنبی
Image caption خیابان متنبی

نامش 'نصب شهید' یا یادمان شهید است؛ یکی از معروفترین نمادهایی که وسط پارکی در قلب بغداد نشسته و دورش را دریاچه‌ای مصنوعی گرفته که آب دجله به آن می‌ریزد. تنها سه سال از آغاز جنگ عراق و ایران می‌گذشت که صدام دستور ساخت این بنا را داد؛ به یاد سربازان کشته شده عراقی در نبرد دو همسایه.

اسماعیل فتاح ترکی گنبدی فیروزه‌ای را طراحی کرد که از میان به دونیم شده و از دلش شعله و پرچم عراق برمی‌آمد. زیر آن موزه‌ای شد که بر دیواره‌هایش به مرور نامه حدود پانصد هزار سرباز عراقی را حک کردند. البته در دیواره‌های داخلی اسامی سربازان غیر عراقی هم که دوشادوش ارتش صدام می‌جنگیدند و کشوری که از آن آمده بودند به چشم می‌خورد. یمن و سودان گویا بیشترین سهم را داشتند بعد به ترتیب مصر٬ فلسطین٬ اردن٬ سومالی٬ سوریه٬ لبنان و موریتانی. در میان نام کشورها اسم یک شهر را هم می‌بینم : الاحواز یا همان اهواز خودمان که زیرش فقط دو نام ثبت شده.

همینطور که نام‌ها را می‌خوانم محمد کحط راهنمای ما در موزه توضیح می‌دهد که گویا صدام نمی‌خواسته خیلی‌ها بدانند که نیروهای خارجی هم اجیر شده بودند٬ برای همین اسم آنها را نه در دیواره‌های بیرونی که در داخل ثبت کرده‌اند. گرچه همان موقع هم همه می‌دانستند که مثلا نیروهای مجاهدین خلق دارند با صدام در یک جبهه می‌جنگند و خبرنگارهای خارجی چندین بار اجازه پیدا کردند که عملیات آنها را پوشش دهند.

اما جز نام‌هایی که بر سنگ‌های نمای درون و بیرون موزه حک شده‌اند، دیگر اثری از دوره صدام در موزه نیست. بر بالای همین اسم‌ها هم بزرگ نوشته شده‌ ‌‌"بعثی جایی در عراق جدید ندارد."

حالا در موزه نه خاطرات سربازهای کشته شده در جنگ هشت ساله که یادگار آنها که به دستور صدام کشته شدند جا گرفته؛ از وسایل و یونیفرم نظامیانی که در مقابلش ایستادند تا عکس‌ها و آثار بجا مانده از شیعیان و کردهایی که بر ضدش قیام کردند.

نام این یادواره هنوز همان نصب شهید مانده اما این لقب دیگر به آنها که این بنا را به خاطرشان ساختند٬ داده نمی‌شود. محمد می‌گوید اول سربازان آمریکایی در سال ۲۰۰۳ و بعد گروه‌های طرفدار ایران می‌خواستند اینجا را خراب کنند اما نمی‌دانم چطور تصمیمشان عوض شد. به مرور به خاطر نفوذ ایران در عراق معنای این بنا کاملا عوض شد چرا که حکومت جدید با ایران نزدیک است و آن جنگ و کشته شده‌هایش را بعثی می‌داند و نه کشته‌های راه وطن.

Image caption قهوه خانه "شهدا"

یادمان شهید یکی از معدود آثاری است که در دوران جنگ عراق و ایران ساخته شده و هنوز پابرجاست. بیشتر آثاری که صدام یا به نشانه پیروزی در جنگ یا برای گرامی‌داشت خاطره سربازان کشته شده عراقی ساخت در همان ماه‌های اول ورود آمریکایی‌ها به بغداد ویران شدند و بقیه را هم حکومت جدید یکی یکی از خیابان‌ها حذف کرد.

خیابان متنبی در بغداد خیابانی است با بافت قدیمی که به لطف ساختمان‌های تاریخی اطرافش زیبایی خاصی دارد و از دیرباز پاتوق کتابخوان‌ها و نسل پیر و جوان بوده. گشتی می‌زنم میان کتاب‌ها تا ببینم چه از جنگ دو همسایه می‌توانم پیدا کنم. کتاب‌های تاریخ مدارس را که ورق می‌زنم چیزی پیدا نمی‌کنم. هر چه هست از شاهان قدیم عراق است و نبردهای آن دوران و قیام‌هایش. تاریخ انگار به یکباره به دوره صدام که می‌رسد تمام می‌شود. یکی از دستفروش‌ها کتاب‌های درسی را یکی یکی نشانم می‌دهد و می‌گوید بچه‌های ما چیزی از آن جنگ نمی‌خوانند، اصلا انگار آن دوره وجود نداشته.

برخلاف عراق، در ایران هنوز هم نسل جدید بعد از سی سال پس از پایان جنگ هشت ساله، کلی موضوع و درس درباره آن می‌خوانند و از رسانه ملی می‌شنوند و می‌بینند اما دانسته‌های نسل جدید عراقی بیشتر برپایه روایت‌های بزرگ‌ترها است و چیزهایی که در شبکه‌های اجتماعی منتشر می‌شود که معمولا چندان اطلاعات درستی هم نمی‌دهند.

"راستش ما فقط می‌‍دانیم که صدام عصبانی بوده و به جنگ خمینی می‌رود و هشت سال طول می‌کشد جنگ این دو تمام شود." این را علی جوان بیست و چهار ساله‌ای می‌گوید که در یکی از قدیمی‌ترین و معروفترین قهوه‌خانه‌های خیابان متنبی با دوستانش نشسته و قلیان می‌کشد. او البته این را اول با طنز و خنده عنوان می‌کند و بعد در جواب من که ازش می‌پرسم درباره آن جنگ واقعا چه می‌دانی تاکید می‌کند که هم از خانواده خودش هم از قوم و خویش‎‌های دوستانش در آن جنگ شرکت داشته و یا کشته شده‌اند یا قطع عضو. اما از نظر علی از آن جنگ دیگر خیلی گذشته و حالا کمتر کسی می‌خواهد درباره‌اش صحبت کند و یادآور می‌شود که در مدرسه کلمه‌ای در مورد آن نخوانده‌اند.

در جمع دوستان علی بحث جایگاه سربازان کشته شده پیش می‌آید. در این جمع دوستانه هم در این باره اختلاف نظر هست که آیا آنها باید شهید خطاب شوند یا نه؟ علی به نوعی معتقد است که آن جنگ رژیم صدام بوده و جنگ مسلمان علیه مسلمان. با این حال در ادامه با تردید اضافه می‌کند که "البته اینکه آنها شهیدند یا نه دست خدا است." اما دوست همنام و هم سن و سالش حرف علی را قطع می‌کند و می‌گوید: "تا آنجا که من می‌دانم هرکه برای دفاع از خاکش بجنگد و کشته شود شهید است. آنها هم برای خاکشان جنگیدند."

Image caption ديوار داخل موزه يادمان شهيد

عباس نیز که عمویش در جنگ عراق و ایران کشته شده تاکید می‌کند که بیشتر آنها که به جنگ رفتند مجبور بودند و چاره‌ای نداشتند چون اگر قبول نمی‌کردند صدام آنها را اعدام می‌کرد. چیزی که مشترک بود این بود که می‌گفتند نسل جدید عراق خود آنقدر جنگ‌های مختلف دیده و عملا با جنگ بزرگ شده‌اند که دیگر خیلی برایشان مهم نیست در هشت سال جنگی که سه دهه از تمام شدندش می‌گذرد چه اتفاق‌هایی افتاده.

حرفی که صاحب سالخورده قهوه خانه هم تایید می‌کند. محمد کاظم شاه بندر بیش از پنج دهه است که این قهوه خانه را دارد؛ کافه‌ای که دیوارهایش پر است از عکس‌های سیاه و سفید ملک‌ها یا پادشاهان معاصر عراق و نویسندگان و شخصیت‌های معروف. تاریخ در این قهوه خانه هم در همان دوران پیش از صدام متوقف شده؛ جز یک دیوار در سمت چپ محمد جایی که او پشت صندوق نشسته و بر دیوار عکس چهار پسرش آویخته شده است. دوتا از پسرهای محمد در زمان جنگ ایران و عراق در سن سربازی بوده‌اند و محمد تعریف می‌کند که چطور پسرانش که در دانشگاه موصل درس می‌خواندند درسشان را کش می‌دادند که نروند جنگ. می‌پرسم چرا می‌گوید چون به نظر بچه‌هایم آن جنگ٬ جنگ مسلمان علیه مسلمان بود و به حق نبود. هر دوی آن پسرها اما سال‌ها بعد وقتی دیگر صدامی در کار نبود در انفجاری مقابل قهوه‌خانه کشته شدند. محمد دو پسر دیگرش را هم در انفجار دیگری در بغداد از دست داده است. بعد از آن بود که نام اینجا شد مقهی‌الشهدا یا قهوه‌خانه شهدا. وقتی از او سوال می‌کنم که احساس خودش درباره جنگ هشت ساله چه بوده با تبسم نگاهی می‌کند و می‌گوید: "راستش آن جنگ مثل هر جنگی ویرانمان کرد اما بعد از صدام و آمدن آمریکایی‌ها ما آنقدر جنگ دیدیم و هنوز هم می‌بینیم که دیگر اصلا یادمان نمی‌آید هشت سال با همسایه‌مان هم ‌جنگیدیم. جنگ‌های بعدی آن هشت سال را شست و برد."

اما این تنها نابسامانی و ناامنی‌های پانزده سال اخیر نیست که سبب شده جنگ عراق و ایران به نوعی در حافظه بسیاری از عراقی‌ها کمرنگ شود یا کمتر از آن صحبت کنند. در این چند سال اخیر که بیشترش را در عراق گذراندم و پای صحبت خیلی‌ها از فرماندهان نظامی گرفته تا مردم عادی نشستم٬ دیدم خیلی‌ها رغبتی ندارند در باره آن جنگ صحبت کنند. چیزی که فهمیدم این بود که این عدم تمایل جز جنگ‌ها و ناآرامی‌های سال‌های اخیر عراق دلیل دیگری هم دارد. اینکه آن هشت سال جنگ اینجا برای خیلی‌ها در جنگ صدام خلاصه شده و بس و حالا هم کسانی سر کار آمده‌اند که مخالف صدام بودند یا حتی در آن جنگ در کنار ایران جا گرفتند. کسانی هم که غیر از این فکر می‌کنند به ندرت آن را به زبان می‌آورند تا مبادا بعثی خوانده شوند. حالا خیابان‌های بسیاری از شهرهای عراق پر شده از تصاویر نیروهای شیعه که در جنگ با داعش کشته شده‌اند. نیروهای معروف به حشد شعبی یا بسیج مردمی که بیشترشان از حمایت ایران برخوردارند. در گوشه پوسترهای بسیاری از "شهدای حشد شعبی" می‌توان تصویر آقای خامنه‌ای را دید که اغلب این گروه‌ها او را مرجع تقلید یا حتی فرمانده خود می‌دانند.

این شرایط اما برای بعضی مثل مشتاق که پدرش را در جنگ با ایران از دست داده ناخوشایند است. پدر مشتاق وقتی او تنها دو سال داشت در تالاب هورالعظیم کشته شده است. از او جز پرچمی که روی تابوتش کشیده شده بود و چند نامه و دو قطعه عکس چیز دیگری برای فرزندانش نمانده است. در گوشه اتاق خانه مشتاق عکس پدرش جا گرفته که زیرش نوشته شده "شهید قهرمان" اما خانواده مشتاق دیگر خانواده شهید محسوب نمی‌شوند. حنا عمه مشتاق که برادرزاده‌اش را بزرگ کرده تعریف می‌کند که چطور برادرش به اجبار راهی جنگ شد و چند ماه بعد از رفتن هم خبر آوردند که کشته شده؛ درست روزی که خواهر کوچک مشتاق بدنیا آمد: "در زمان صدام هر ماه به ما مستمری می‌دادند اما بعد از سقوطش به ما گفتند شما دیگر خانواده شهید نیستید. اما من دعا می‌کنم برادرم در درگاه خدا شهید شمرده شود چون او به زور رفت جنگ."

تفاوت نگاه به جنگ عراق و ایران را در همین خانواده کوچک هم می‌توان دید. حنا تنها صدام را باعث جنگ می‌خواند و مدام در صحبت‌هایش به او لعنت می‌فرستد اما مشتاق حرفش را قطع می‌کند و می‌گوید: "صدام و خمینی."

او از کودکی‌اش تعریف می‌کند که در مدرسه مدام به آنها گفته می‌شد ایران دشمن و بد است و به عراق حمله کرده: "آن‌موقع ماهواره یا اینترنت نبود. همانی بود که در مدرسه و تلویزیون دولتی می‌گفتند و به همین دلیل من در بچگی به شدت از خمینی و ایرانی‌ها نفرت داشتم اما بزرگتر که شدم درباره‌اش خواندم و شنیدم و فهمیدم که جنگ هم اشتباه صدام بوده هم خمینی."

از او نگاهش را درباره تصاویر رهبران ایران در خیابان‌های بغداد جویا می‌شوم و می‌پرسم درباره اینکه منِ ایرانی الان در خانه‌اش هستم چه احساسی دارد؟ مشتاق بی‌رودربایستی نظرش را می‌گوید: "خب راستش حس می‌کنم اذیت می‌شوم. اگر بچه بودم ایرانی می‌دیدم می‌زدم اما الان بزرگتر که شدم منطقی‌تر نگاه می‌کنم اما باز هم ته دلم ناراحت می‌شوم مخصوصا با دیدن این عکس‌ها. مگر عکس مراجع ما در خیابان‌های ایران هست که عکس رهبران ایران اینجا باشد؟ از خودم می‌پرسم اینها همان‌هایی نیستند که هشت سال با آنها جنگیدیم؟"

Image caption مشتاق و عمه اش حنا

مشتاق به گفته خودش حالا بغض و خشم کمتری به ایرانی‌ها دارد اما پنهان نمی‌کند که هنوز هم ایرانی برای او یادآور کسانی است که پدرش را کشته‌اند و تاکید می‌کند که می‌داند احتمالا در ایران هم فرزندان سربازان ایرانی که جانشان را در آن جنگ از دست داده‌اند همین حس را به عراق و عراقی‌ها دارند.

حنا اما همچنان تکرار می‌کند که آن جنگ خطای صدام بوده و در حالی که دو قطعه عکس رنگ و رو رفته از برادرش را نشانم می‌دهد که گویا در جبهه میان نخل‌های نزدیک بصره گرفته شده از روزی می‌گوید که پایان جنگ اعلام شد. او تعریف می‌کند که چطور همه رخت عوض کرده و به جشنی می‌رفتند که صدام به نشانه "پیروزی" در میدان شهر برگزار کرده بود. آنها برای برادرشان اشک می‌ریختند: "مردم هم شاد بودند هم غمگین. خوشحال بودیم که جنگ تمام شده اما از خودمان می‌پرسیدیم خب اگر قرار بود اینطور بعد از هشت سال تمام شود پس چرا جوان ما کشته شد؟ چرا جوان‌های دو کشور کشته شدند؟"

شاید برای ما ایرانی‌ها بخصوص هم سن و سال‌های من و کسانی که جنگ ایران و عراق و روایت‌هایش خواسته و ناخواسته در تار و پودمان تنیده، درک این که چطور این طرف مرز همه چیز کم رنگ شده است خیلی آسان نباشد اما به نظر می‌رسد عراق حالا انگار فرسنگ‌ها از آن جنگ فاصله گرفته. اینجا نبرد هشت ساله قداستی ندارد. هرچند هنوز پرسش‌های بی‌جواب زیادی باقی است٬ مثل همان که حنا پرسید.

موضوعات مرتبط