دشمن دیروز٬ دوست امروز؛ روایت کهنه سربازان عراقی جنگ هشت ساله

iraq

سه سال پیش وقتی نبرد با داعش اوج گرفته بود دور میز کوچکی در گوشه‌ای از اربیل با با یک سرتیپ هوا نیروز عراق و مشاور آمریکایی‌اش نشسته بودیم و درباره مسایل امنیتی و خطراتی صحبت می‌کردیم که ممکن است در پوشش خبری عملیات هوایی بر فراز موصل با آن مواجه شویم. قرار بود ما در یکی از هلی کوپترهایی باشیم که این عملیات را بر بالای کارخانه کبریت سازی موصل اجرا می‌کنند که گویا محل تمرین نیروها و ساخت خودروهای انفجاری بود.

این اولین باری نبود که من با ارتش عراق همراه می‌شدم و پیش از آن هم با همین تیم و سرتیپ احمد پرواز کرده بودم. اما این اولین باری بود که فرصت این را پیدا کردم که سوالی را که از همان ابتدای آشنایی با او در ذهنم بود بپرسم: "ژنرال، موقع جنگ ایران و عراق چکار می‌کردی؟"

سرتیپ احمد می‌دانست که ایرانی‌ام. از چهره‌اش معلوم بود که از سوالم جا خورده. بعد از چند لحظه سکوت با لبخندی که انگار در پس آن معذب بودن را می‌شد دید گفت: "من خلبان نیروی هوایی بودم و مسئول پرواز بر مناطق مرزی."

این بار من سکوت کردم. در یک آن تمام آن لحظه‌های پراضطراب کودکی از پیش چشمم رد شد؛ بهمن سال ۶۵ و صدای جنگنده‌های عراقی که این بار در ارتفاعی کم پرواز می‌کردند و قرار نبود فقط از بالای ارومیه بگذرند، بعد صدای انفجار مهیبی که شهر را لرزاند. من و خواهر بزرگ‌ترم مدرسه بودیم و مادر و پدرم سرکار. ساعت‌ها طول کشید تا همدیگر را در خانه ببینیم و بدانیم که همگی زنده‌ایم. به سرعت خاطره دیگری به ذهنم آمد؛ بمباران شهر در روز چهارشنبه سوری. غرق این افکار بودم که به سرعت در ذهنم مرور می‌شد. سرتیپ احمد انگار که ذهنم را خوانده باشد از پشت عینک پنسی‌اش نگاهم کرد و گفت: "اما من در بمباران‌ها نقشی نداشتم. ولی چرا می‌پرسی. نفیسه آن روزها گذشته و رفته."

نمی‌دانستم چطور گفتگو را ادامه بدهم؛ کنجکاوی کلنجاری شده بود بین خبرنگاری که می‌دانست نباید احساسش را در کارش دخالت دهد و کسی که کودکی‌اش با روایت‌ها و لحظه‌های جنگ گذشته بود. اینجا بود که مشاور آمریکایی با خنده از سرتیپ احمد پرسید خب راستش را بگو موقع آمدن ما در سال ۲۰۰۳ کجا بودی؟

"مشغول دفن کردن جنگنده‌ها زیر شن." نیروی هوایی عراق در زمان حمله آمریکا تعدادی از میگ‌هایش را زیر شن‌های صحرای اطراف پایگاه تقدم دفن کرد تا شاید اگر آمریکایی‌ها شکست خورند دست کم این میگ‌ها برای جنگ‌های احتمالی بعدی سالم بمانند.

با جواب سرتیپ احمد مشاور آمریکایی خنده‌ای کرد و گفت: "من هم خلبان بودم و مسئول این که دنبال شماها باشم و اگر می‌دیدمتان حتما شلیک می‌کردم." بعد هر دو خندیدند و به من گفتند: "ببین همه چیز چقدر تغییر کرده؟ حالا ما سه تا نشسته‌ایم و داریم درباره دشمنی با هم حرف می‌زنیم."

گفتگوی آن شب را بارها و بارها با خودم مرور کرده‌ام. برایم آن جمع به نوعی چکیده‌ای بود ازعراق امروز و البته گویای نگاه سربازانی که انگار خیلی راحت‌تر با تناقض‌های جنگ و پس از آن کنار می‌آیند.

دراین چهار سال بویژه هنگامی که نبرد با داعش شدت گرفت با نظامیان و فرماندهان عراقی دیگری هم آشنا شدم که در زمان جنگ ایران و عراق علیه ایران می‌جنگیدند اما حالا مشاوران نظامی ایرانی داشتند. از آنها هم همان سوال را پرسیده‌ام. بعضی انگار معذب بودند و بی‌رغبت به اینکه خیلی از آن روزها حرف بزنند اما بودند فرماندهان ارشدی هم که می‌گفتند حضورشان در آن جنگ به حکم وظیفه بود و برای دفاع از وطن. یک جمله اما در همه جواب‌ها تکرار می‌شد: "آن روزها خیلی وقت است که گذشته."

دلیل اصلی این نگاه شاید تعدد جنگ‌ها باشد و نابسامانی‌هایی که عراق پس از پایان جنگ با ایران تجربه کرده و می‌کند. شرایطی که سرلشکر جبوری یکی از فرماندهان نیروهای ویژه واکنش سریع برایم خلاصه کرد: "ما جنگ زیاد دیده‌ایم. اگر بخواهیم زیاد به آن دوره و اتفاقاتش فکر کنیم باید با همه همچنان درگیر باشیم. با ایران با کویت٬ با آمریکا... این ممکن نیست."

نیروهای واکنش سریع نقشی کلیدی در نبرد با داعش داشتند و جالب آنکه سپهبد ثامر فرمانده کل این نیروها کسی است که در زمان جنگ عراق و ایران همراه رزمنده‌های ایرانی در جبهه مقابل ارتش عراق می‌جنگید و در دوره اوج جنگ با داعش هم مشاوران ایرانی داشت هم آمریکایی. البته پیشینه‌اش سبب شده بود که برای مدتی این نیروها از حمایت آمریکا برخوردار نباشند اما به مرور این یخ هم کم کم آب شد و مشاوران نظامی آمریکایی بخصوص در نبرد موصل نیروهای واکنش سریع را همراهی کردند. با توجه به همه آنچه در منطقه در جریان است٬ این تصویر ممکن است از دور ضد و نقیض به نظر بیاید اما در قاب عراق این تصویر عادی است.

حالا سه دهه پس از پایان جنگ هشت ساله عکس رهبران ایران را می‌توان در بسیاری از خیابان‌های عراق دید. بخشی از نیروهای حشد شعبی یا بسیج مردمی که نقشی حیاتی در نبرد با داعش داشتند و هنوز هم دربرخی مناطق با این گروه می جنگند٬ آقای خامنه‌ای را مرجع تقلید و برخی حتی فرمانده خود می‌دانند. کم نیستند شخصیت‌های سیاسی و نظامی عراقی که همه آن سال‌ها در ایران بودند و در جبهه مقابل صدام می‌جنگیدند و حالا در عراق صاحب منصبند.

Image caption بدور و ماجد

البته این شرایط به کام همه کهنه سربازان عراقی نیست. در بغداد به شهرک ذری می‌رویم که صدام به سربازانی اختصاص داده بود که در جنگ با ایران دچار نقص عضو شده بودند. محله‌ای که برای ورود و فیلم برداری در آن باید از دستگاه امنیتی عراق اجازه ویژه می‌گرفتیم: "اینجا هنوز کسانی هستند که به نوعی وابسته حزب بعث به حساب می‌آیند و برای همین گاه و بیگاه اینجا مشکلات امنیتی داریم. بعضی از اینجا به داعش و قبل آن به القاعده پیوسته‌اند. البته همه اینطور نیستند." این را مامور امنیتی می‌گوید که برای استقبال و البته همراهی ما به ورودی شهرک آمده. همینطور که در کوچه‌ها می‌گردیم جلوی در بعضی خانه‌ها مردانی را می‌بینیم که همه بر ویلچر نشسته‌اند. مقصدمان خانه زن و شوهری است که هر دو در زمان جنگ عراق و ایران در ارتش بودند.

ماجد حسون سرباز وظیفه بود و همان روز اول جنگ به بصره فرستاده شد. دیری نگذشت که در انفجاری پایش را از دست داد. بدور عبدالله هم در کارخانه اسلحه‌سازی کار می‌کرد. مانند بسیاری از سربازان ارتش عراق این زن و شوهر شیعه هستند و به گفته بدور، این زندگی را در آن زمان برایشان سخت کرده بود:

"صدام حکومت شیعه بیخ گوشش نمی‌خواست. ما هم که شیعه بودیم بیست و چهار ساعته تحت نظر بودیم که کجا می‌رویم و از کجا می‌اییم و با کی تلفنی حرف می‌زنیم چون فکر می‌کردند ممکن است با ایران در ارتباط باشیم."

بدور سکوتی می‌کند و بعد لب به گلایه از وضعیت کنونی باز می‌کند و می‌گوید که پس از سقوط صدام هم شرایط مطلوب کسانی مثل او و همسرش نشده؛ به دلیل نفوذ ایران در عراق:

"چون ایران شیعه است و حکومت جدید هم شیعه٬ ایران به خودش حق دخالت در امور عراق را می‌دهد. حالا هم تا حرفی می‌زنیم می‌گویند شما بعثی هستید و علیه ایران جنگیدید. اما ما چکار می‌توانستیم بکنیم؟ ما مجبور بودیم بجنگیم."

من موضوع اجبار به جنگ را از خیلی‌ها شنیده‌ام اما هستند کسانی مانند احمد عراقی که هم از حضورشان در جنگ هشت ساله دفاع می‌کنند هم از روابط کنونی با دشمن پیشین. با احمد درهمان محله ذری آشنا می‌شویم. او در زمان جنگ ایران ستوان یکم بوده اما جنگ کویت پایش را از او گرفته. احمد حالا مربی تیرکمان برای کسانی است که بیشتر در جنگ‌ یا انفجار دچار معلولیت شده‌اند. وقتی از او درباره نگاهش به جنگ با ایران می‌پرسم خیلی محکم می‌گوید که حضور در جنگ برای حفظ کشور واجب بود اما تعریف می‌کند که پس از سقوط صدام برای اردوی ورزشی به اهواز سفر کرده و آنجا با سربازان و حتی فرماندهانی آشنا شده که زمانی در جبهه مخالف بودند: "اول که هم را دیدیم معذب بودیم اما بعد که جز ورزش درباره مسایل دیگر هم حرف زدیم٬ انگار از همه پیش‌داوری‌‌ها و برداشت‌های اشتباه در باره هم پاک شدیم. زخم‌ها و معلولیت‌مان شبیه هم بود و درک مشترک داشتیم؛ همه ما برای دفاع از خاکمان جنگیدیم. حالا رابطه‌ای داریم که دایم احوال هم را می‌پرسیم و دلتنگ می‌شویم."

Image caption احمد عراقی در گفتگو با نفیسه کوهنورد

دشمن دیروز عراق در جای جای امروز این کشور نقش دارد؛ از نبرد با داعش گرفته تا عرصه سیاست. هرقدر هم که این نفوذ با چالش‌ها و موانعی مواجه باشد باز هم بخشی از واقعیت موجود است.

هنوز بخاطر دارم اولین باری که پس از پایان جنگ به گمانم در اخبار ساعت دو صدا و سیما مجری گفت کشور "دوست و برادر عراق" حیرت کردم و با آنکه سنی نداشتم و هنوز ابتدایی می‌رفتم برایم غیر قابل هضم بود و تا مدت‌ها از بزرگ‌ترها می‌پرسیدم چطور می‌شود عراق را دوست و برادر خطاب کرد. سال‌های سال بعد وقتی از نزدیک شاهد همکاری نیروهای عراقی با ایرانی‌ها و آمریکایی‌ها بودم تا حدی جوابم را گرفتم که چطور دشمن دیروز می‌تواند دوست امروز شود؛ چه به جبر زمان و شرایط باشد چه بخاطر درک مشترک.