حكايت مصاحبه با پاموك، داستان‌سراى استانبول

اورهان پاموک حق نشر عکس .

اول فوریه امسال نخستین درخواست مصاحبه‌ام با اورهان پاموک، برنده جایزه ادبیات نوبل و رمان نویس مشهور ترکیه را با ناشرش مطرح کردم. رمان "زن مو قرمز" تازه منتشر شده بود و من کنجکاو از اشاره داستان آن به رستم و سهراب فردوسی در پی فرصتی برای گفت و گو با او بودم. ناشرش به من قول داد در اولین فرصت با آقای پاموک تماس بگیرد ولی در نهایت پس از دو هفته به من گفته شد که هیچ پاسخی به این درخواست داده نشده و بهتر است به طور مستقیم با آقای پاموک تماس بگیرم.

ببینید: به عبارت دیگر: گفت و گوی اختصاصی با اورهان پاموک

اما آقای پاموک جواب ایمیل من را هم نداد. تعجب نکردم. شخصی مثل او نه وقتش را دارد و نه حوصله‌اش را که با همه خبرنگاران صحبت کند. همان زمان متوجه شدم که آقای پاموک قرار است در یکی از کتاب فروشی‌های بزرگ استانبول چند ساعتی حضور داشته باشد و نسخه‌های رمان جدیدش را برای علاقمندان امضا کند. به کتاب فروشی رفتم و بدون ایستادن در صف به سراغش رفتم. به محض معرفی گفت: "می‌شناسمت. سرم شلوغ بوده. ده روز دیگر دوباره ایمیل بده که قرارش را بگذاریم."

اما این بار هم پاسخی به ای میل من نداد و من هم درخواستم را فراموش کردم.

چند روز پیش، در حال خواندن ایمیل‌هایم بودم که دیدم ایمیلی از اورهان پاموک به دستم رسیده؛ نوشته بود که برای گفت و گو با من آمادگی دارد ولی شرطش این است که سوال سیاسی نپرسم. می‌دانستم پیش‌تر به خاطر مصاحبه‌هایش دچار دردسر شده و در شرایط کنونی علاقه‌ای به دردسر بیشتر ندارد. اما برایش توضیح دادم که در شرایط کنونی مخاطب علاقه دارد نظر او را درباره اوضاع کشور بداند. آقای پاموک در پاسخ قبول کرد تنها به یک سوال سیاسی پاسخ می‌دهد و آن هم در حد دو جمله و نه بیشتر.

جاذبه و شخصیت ادبی اورهان پاموک آن قدر اهمیت داشت که بخواهم از خیر سوال‌های سیاسی بگذرم و حتی به رویم نیاورم که هشت ماه معطلم کرده است. به یاد ندارم که در شانزده سالی که خبرنگارم تا به حال این قدر صبور بوده باشم. آقای پاموک پس از دریافت فهرست سوال‌هایم از من خواست که فردایش برای مصاحبه به منزلش بروم و توضیح داد که تا چند روز دیگر برای تدریس در دانشگاه کلمبیا عازم نیویورک است و وقت زیادی ندارد.

قرار مصاحبه را برای یک روز تعطیل گذاشته بود. تصویربرداران دفتر هر دو خارج از استانبول بودند اما نمی‌شد کاری کرد. هر دو به محض دریافت خبر مصاحبه ترجیح دادند به استانبول برگردند. یکی قید تشییع جنازه پدربزرگش را زد و دیگری فرصت استراحت کنار ساحل مدیترانه را.

روز مصاحبه به همراه تصویربرداران به منزل اورهان پاموک در محله جهانگیر استانبول رفتم. محله‌ای قدیمی که به خاطر سکونت طبقه انتلکتوال و کافه‌هایش شناخته می‌شود. خدمتکار آقای پاموک ما را به آپارتمانی راهنمایی کرد که دیوارهایش پوشیده از قفسه‌های کتاب بود و ده‌ها کارتون پر از کتاب در هر گوشه‌اش به چشم می‌خورد. برای آماده کردن محل مصاحبه باید کارتون‌ها را جابجا می‌کردیم. چند لحظه بعد آقای پاموک وارد شد و برایم توضیح داد که در این ساختمان پنج آپارتمان دارد که در یکی زندگی می‌کند و چهار آپارتمان دیگر کتابخانه شخصی او را جا داده‌اند.

حق نشر عکس .
Image caption منظره پنجره خانه پاموك است كه رو به تنگه بسفر باز مي‌شود.

برخلاف من که به خاطر رعایت حال آقای پاموک می‌خواستم مصاحبه را زودتر شروع کنم، او عجله‌ای برای این کار نداشت. گوشه‌ای نشستیم و درباره اوضاع ترکیه، ایران، کتاب‌هایش و تجربه من از زندگی در ترکیه حرف زدیم. دوست داشتنی‌تر و صمیمی‌تر از آن چیزی بود که شنیده بودم. کمی هم نگران بود و برای اطمینان خاطرش سوال‌ها را با او مرور کردم.

به من توضیح داد که هیچ وقت به خاطر نوشته‌هایش دچار دردسر نشده ولی همیشه این مصاحبه‌هایشان هستند که برایش مشکل‌ساز شده‌اند.

طبق قرارمان من مصاحبه را با سوالی درباره وضعیت کنونی ترکیه شروع کردم. گفته بود دو جمله بیشتر پاسخ نمی‌دهد اما جلوی دوربین که نشست پنج- شش دقیقه در این باره صحبت کرد. هم از حضور مردم در برابر کودتاگران تجلیل کرد،‌ هم کشورهای غربی را به خاطر بی‌توجهی به حضور مردم مورد انتقاد قرار داد و هم زندانی شدن متفکران را به زیر سوال برد. در طول این مدت با خودم درگیر بودم که حرف‌هایش را قطع کنم و یک سوال دیگر درباره وضع کشور بپرسم ولی نمی‌خواستم بدقولی کرده باشم. برای همین ساکت ماندم و گذاشتم حرف‌هایش را تمام کند.

در ادامه مصاحبه از آقای پاموک درباره رد پای کودتاهای پیشین در رمان‌هایش، سیاسی بودن یا نبودن او، تاثیر جایزه نوبل بر شخصیت و کارهایش سوال کردم. برایم از تغییر در جامعه ترکیه در چهار- پنج دهه گذشته گفت و تاثیر این تغییرات بر نوشته‌هایش.

در پاسخ به سوالی درباره اوضاع آشفته خاورمیانه گفت که جورج بوش و تونی بلر را به خاطر جنگ عراق در نابسامانی این روزهای خاورمیانه مسوول می‌داند و گفت اگر به فتوای قتل سلمان رشدی اعتراض کرده تنها به خاطر باورش به آزادی بیان است. درباره رمان زن مو قرمز توضیح داد که موضوع داستان سهراب و رستم برای مردم ترکیه چندان ناشناخته نیست و اینکه بسیاری از ملودرام‌های سینمای ترکیه در دهه‌های ۶۰ و ۷۰ میلادی از این داستان تاثیر گرفته بودند.

در پایان هم درباره رمان شب‌های طاعون برایم گفت؛ رمانی که در دست نگارش دارد و داستانش مربوط به جزیره‌ای خیالی در دوران عثمانی است.

حق نشر عکس .

در طول مصاحبه چند باری مصاحبه را قطع کرد تا مطمئن شود همه چیز خوب پیش می‌رود. در صحبت‌هایش گفته بود که شهرت و مسوولیت اجتماعی دریافت جایزه نوبل باعث شده بازیگوشی ذاتی‌اش محدود شود. هر چه از سوال‌های سیاسی دورتر می‌شدیم و بیشتر درباره کارهایش صحبت می‌کردیم، با شور بیشتری حرف می‌زد و برق چشم‌هایش بیشتر می‌شد. آن بازیگوشی را می‌شد کم کم در حرکاتش احساس کرد.

مصاحبه که تمام شد رو به من کرد و گفت:‌ خوشحالم... خوشحالم که مصاحبه را انجام دادم. روی شانه‌ام سنگینی می‌کرد. چایش را سرکشید و چند کتابی را برای من و همکارانم امضا کرد.