زندگی تحت سایه فیدل کاسترو

حق نشر عکس AFP

فیدل کاسترو برای چندین دهه در کوبا در قدرت بود. او چگونه توانست برای مدتی چنین طولانی در قدرت باقی بماند؟ چطور توانست وفاداری هوادارانش را جلب کند و در دل مخالفان هراس بیاندازد؟

فرنان گونزالس- تورس که قبلا برای سرویس آمریکای لاتین بی‌بی‌سی کار کرده، خود اهل کوباست. او زندگی تحت حکومت کاسترو را به خاطر دارد، و به یاد می‌آورد کاسترو چگونه برای نیم قرن کوبا را کنترل کرد.

"وقتی من به دنیا آمدم، کاسترو هنوز در کوه های سیئرا مائسترا مشغول جنگ بود. پدر و مادر من مجبور شدند در حالی که مرا در بغل داشتند، از میان مزارع نیشکر فرار کنند تا از درگیری‌ها در امان باشند. مادرم می‌گفت که در آن روزهای اول انقلاب، بچه‌ها در بازی‌هایشان لباس شورشیان را می‌پوشیدند و از الیاف درون غلاف ذرت برای خود ریش مصنوعی درست می‌کردند. کاسترو و شورشیانش قوه تخیل مردم کوبا، بخصوص جوانان را از آن خود کرده بودند.

فیدل مثل سیاستمداران دیگری که می شناختند نبود. بی تکلف، جوان، قد بلند و ریشو بود. بجای کت و شلوار، لباس سبز نظامی می‌پوشید. توانایی فوق العاده‌ای برای سخنرانی‌های طولانی داشت. از سر اعتقاد صحبت می کرد، و از همه مهمتر از تغییر حرف می زد.

بیشتر مردم خواستار اصلاحات بودند. بعضی خواهان کنار رفتن حکومت نامحبوب باتیستا، انتخابات آزاد و عادلانه، و پاکسازی عرصه زندگی عمومی بودند. برخی دیگر اولویت های فوری‌تری داشتتند، مثل شغل، مدرسه و بیمارستان.

حق نشر عکس AP
Image caption مخالفان کاسترو از مرگ او خشنودی می‌کنند

کاسترو برخی وعده هایش را بلافاصله عملی کرد. ولی همه راضی نبودند. وقتی بزرگتر شدم، علاقه خیلی ها به او را درک کردم. ولی در عین حال متوجه نفرت و بیزاری دیگران هم شدم، که بیشتر در صحبت های خصوصی و بعضی وقت ها در حرف های در گوشی ابراز می شد. عده فزاینده ای از مردم احساس می کردند کسی که حمایتش کرده‌اند به آنها خیانت کرده است. ولی نظر آنها سیر وقایع را در کوبا تغییر نمی داد. در برابر آنچه دولت "تهاجم آمریکا" می خواند جایی برای مخالف خوانی نبود.

همه جا چشم‌هایی شما را می پایید. کمیته‌های دفاع از انقلاب هر گونه مخالفتی را شناسایی می کردند. این کمیته‌ها در اوایل کار توسط پیروان کاسترو در محلات مختلف تشکیل شدند، ولی بعدها تقریبا همه به عضویت در آنها تشویق شدند. مهمترین وظیفه آنها آگاه کردن پلیس یا سرویس های امنیتی از هر گونه "فعالیت ضد انقلابی" بود، و این وظیفه را کماکان هم بر عهده دارند. همکاری با آنها برای اکثر کوبایی ها حیاتی بود. مثلا در موقع ثبت نام برای شغلی جدید، از افراد خواسته می شد از کمیته محلی گواهی رفتار انقلابی ارائه دهند.

کاسترو به نحوی از انحاء در زندگی سه نسل از کوبایی ها حضور داشت. ولی نام او بر هیچ مجسمه، خیابان یا میدانی گذاشته نشد، و چهره او روی هیچ سکه ای ضرب نشد. او در ظاهر از چنین نمایش‌های "تکبر انسانی" بیزار بود. در عوض از تلویزیون و رادیو برای اثرگذاری روی حد اکثر افراد استفاده می کرد. نمی توانستید او را نادیده بگیرید. همه کانال ها و شبکه ها سخنرانی های او را پخش می کردند. بعضی از پیروان سرسختش صدای دستگاه هایشان را بلند می کردند. حتی آنهایی که به او علاقه نداشتند هم [به حرف هایش] گوش می دادند.

میان کوبایی های عادی، و پیروان و منتقدان او توافق و اجماع عجیبی وجود داشت که هیچکس یا هیچ چیز نمی تواند کاسترو را سرنگون کتد. آنهایی که عاشق او بودند در تظاهرات سیاسی شان شعار می دادند: "فیدل، فیدل، فیدل چه دارد؟ حتی امپریالیست ها هم نمی توانند او را شکست دهند".

ولی آنهایی که از او خوششان نمی آمد در خلوت می گفتند: "هیچکس نمی تواند این دولت را سرنگون کند، ولی هیچکس هم نمی تواند کاری کند که [این دولت] درست کار کند".

حالا که کاسترو مرده است دائما به این موضوع فکر می کنم که او کسی بود که بعد از پدر و مادرم بیشترین تأثیر را بر زندگی من داشته است. مطمئنم کوبایی های زیاد دیگری احساسی مشابه این دارند.

موضوعات مرتبط

مطالب مرتبط