مجسمه‌هایی برای برافراشتن، مجسمه‎هایی برای سرنگونی

پایین کشیدن مجسمه

اگر می‌خواهید ملتی را به خوبی بشناسید باید مجسمه‌هایی را که برافراشته‌اند کنار بگذارید و مجسمه‌هایی را بررسی کنید که پایین کشیده‌اند.

در سال ۱۳۵۷ میلادی، مقامات محلی شهر سیه‌نا در توسکانی تصمیم گرفتند مجسمه ونوس، ایزدبانوی زیبایی، باروری و عشق در اسطوره‌های رومی، را که خیلی سرخوش و بی‌حیا در آب‌نمایی عمومی نصب شده بود، بردارند. با این‌که این مجسمه مدت‌ها به عنوان "اثری شگفت‌انگیز و هنری" محبوب مردم شهر بود، اما به گفته لورنتسو گیبرتی، هنرمند قرن چهاردهم میلادی، نگرش و برخورد ساکنان شهر در پی شکست در میدان نبرد به سرعت تغییر کرد.

عقیده عمومی بر این بود که این شکست چیزی جز مجازات الهی نبوده؛ مجازاتی که نتیجه گمراهی ناشی از ضعفشان در مواجهه با ایزدبانویی اغواگر بود (به گفته یکی از مردم :کاملا واضح است که باعث و بانی بدبختی ما کیست). این‌گونه شد که افراد مسئول، مقداری طناب برداشتند و شروع کردند به کشیدن مجسمه.

با این‌که مورخان احتمالا به نابودی ونوس سیه‌نا به چشم از بین رفتن یکی از پله‌های تکامل تصویرسازی نگاه می‌کنند، اما ناپدید شدن این مجسمه خود روایتی بسیار سلیس از رشد آگاهی یک ملت در اختیار ما می‌گذارد. ایالات متحده هم حالا با اختلافات آتشین فرهنگی دست‌وپنجه نرم می‌کند و مشتاق است وجدان مجروح خود را با از بین بردن مجسمه‌های شخصیت‌های جنوبی حامی برده‌داری، تسکین دهد. اما نابودی این جادوگران متعصب در موج خروشان تغییر چیزی نیست که همه را به وجد آورده باشد.

دونالد ترامپ، رئیس‌جمهور آمریکا، در جریان کنفرانس خبری به روشنی اعلام کرد که برداشتن مجسمه‌های متعلق به ایالات مؤتلفه آمریکا چیزی جز تحریف گذشته نیست. او گفت "شما دارید تاریخ را عوض می‌کنید. دوست دارم بدانم هفته بعد نوبت چه کسی می‌شود.؟ جورج واشنگتن؟ لابد هفته بعدش هم نوبت توماس جفرسون می‌رسد. راستش سوالی که باید از خودتان بپرسید این است که انتهای این مسیر کجاست؟"

آقای ترامپ همچنین در توییتر خود نوشت: "این‌که دارند تاریخ و فرهنگ کشور بزرگ ما را با برداشتن مجسمه‌ها و آثار تاریخی نابود می‌کنند خیلی ناراحت‌کننده است." او در حالی چنین نظرات جنجالی را بیان کرد که چند روز پیش از آن، یعنی روز ۱۲ اوت، نژادپرستان سفیدپوستی که برای اعتراض به برداشته شدن مجسمه رابرت ای لی، ژنرال ارتش ایالات مؤتلفه آمریکا، در شهر شارلوتزویل ایالت ویرجینیا تجمع کرده بودند، با مخالفان خود درگیر شده بودند. نتیجه این درگیری مرگ یکی از مخالفان نژادپرستی و مجروحیت ۱۹ نفر دیگر بود.

Image caption مجسمه سرباز جنوبی که در برابر ساختمان دادگاه دورهام نصب شده بود، هفته پیش توسط معترضان سرنگون شد

در دوشنبه بعد از وقایع شارلوتزویل، معترضان در برابر ساختمان دادگاه دورهام در ایالت کارولینای شمالی تجمع کردند تا نگرانی خود از افزایش تنش‌های نژادی را اعلام کنند و خواهان نابودی بناهایی شوند که در شهرشان به یاد آرمان ایالات مؤتلفه آمریکا بر پا شده. آن‌ها سپس طنابی دور گردن مجسمه یک سرباز جنوبی انداختند و آن را پایین کشیدند.

عکس‌هایی که از این اتفاق در رسانه‌ها پخش شد، مانند نقطه اوج هر سرنگونی فرهنگی دیگری از لحاظ زیبایی‌شناختی بسیار قدرتمند بود - لحظاتی چون سرنگونی مجسمه فلیکس ژرژینسکی، مؤسس چکا، پلیس مخفی اتحاد جماهیر شوروی، در میدان لوبیانکای مسکو در سال ۱۹۹۱، حمله شورشی‌های لیبیایی به مجسمه سرهنگ قذافی در طرابلس در سال ۲۰۱۱، و البته سرنگونی دراماتیک مجسمه صدام حسین در میدان فردوس بغداد در سال ۲۰۰۳.

آیا حق با آقای ترامپ است؟ اگر جامعه‌ای بناهای یادبود کهنه‌ای را که زمانی در دفاع از عقایدی عقب‌افتاده ساخته، تخریب کند، باید آن را به تحریف گذشته‌اش متهم کرد؟ یا باید چنین تخریب‌هایی را به حساب قطع اعضای مبتلا به قانقاریایی گذاشت که برای حفظ جان باقی بدن الزامی است؟ آمریکا از ابتدای تاسیسش با این پرسش‌ها درگیر بوده است.

در یک روز داغ تابستانی دیگر در سال ۱۷۷۶ و مدت کوتاهی پس از قرائت اعلامیه استقلال این کشور در نیویورک، جمعیتی پرروحیه به طرف بولینگ گرین، یعنی جایی که تنها چند سال قبل مجسمه‌ای از جورج سوم، پادشاه بریتانیا، در آن نصب شده بود هجوم بردند. انقلابیون پرانرژی که از ادبیات این اعلامیه، مخصوصا انتقادش از نخوت نظام پادشاهی، به وجد آمده بودند، مقداری طناب دست‌وپا کردند و شروع کردند به کشیدن مجسمه جورج سوم.

Image caption روایت بصری یوهانس اورتل (۱۸۵۹) از سرنگونی مجسمه جورج سوم در نیو یورک (۱۷۷۶)

سرنگونی این مجسمه حتی تا قرن نوزدهم هم موضوعی جذاب برای هنرمندان آمریکایی بود. برداشتن مجسمه سربی جورج سوم - که تنه و دست‌ها و پاهایش برای ساخت گلوله ذوب شد - برای همیشه در مخیله آمریکایی‌ها به عنوان نماد خودمختاری حک شد. نمادی که توسط ویلیام والکات در ۱۸۵۷ و دو سال بعد از آن توسط یوهانس اورتل، نقاش آلمانی-آمریکایی، به طرق مختلف روایت شده. هر دو نقاش تصمیم گرفته‌اند که لحظه بسته شدن طناب‌ها به پیکر عظیم و مرتفع پادشاه سوار بر اسب را تصویر کنند، انگار که مردم دارند برای مهار انرژی پیش‌بینی‌نشدنی و خام یک جانور وحشی تلاش می‌کنند.

این‌که آیا حمله به بولینگ گرین، که آغازگر مجموعه‌ای از تابوشکنی‌ها برای پاک کردن نمادهای سلطنت از مستعمرات بود، نقشی تعیین‌کننده در شکل‌دهی به روحیات آمریکایی‌ها داشته یا نه، یک مساله جامعه‌شناختی است. نظر جورج واشنگتن درباره سرنگونی مجسمه سربی پادشاه این بود که باید جانب احتیاط را گرفت و در حالت ایده‌آل این کارها را "برای اجرا به مقامات دارای صلاحیت سپرد"، اما از "پسران آزادی" به خاطر "جانفشانی در راه آرمان مردمی" قدردانی کرد. قرار دادن عکس‌های سرنگونی مجسمه سرباز جنوبی در دورهام کنار نقاشی‌های سقوط مجمسه جورج سوم یادآور این واقعیت است که هویت یک ملت به همان اندازه از چیزهایی که نیست تشکیل می‌شود، که از چیزهایی که هست.