13:21 گرينويچ - جمعه 24 اکتبر 2008 - 03 آبان 1387

"اگر به این می گویند پیشرفت، ما نخواستیم!"

در خیلی از بیمارستانهای لندن "اسنک بار" ساده ای هست که داوطلبهای باز نشسته، بدون دریافت دستمزد، آن را اداره می کنند.

چند وقت پیش یک مشاهده تازه داشتم که دلم گفت برایتان تعریف کنم، امّا عقلم گفت حالا نچینش. هنوز کال است. حرف عقلم را گوش کردم تا امروز که یک مشاهده تازه دیگر پیش آمد و به یادم انداخت که آن اوّلی حالا دیگر کاملاً رسیده است.

در خیلی از بیمارستانهای دولتی لندن، در گوشه ای از سرسرا، یک "اسنک بار" ساده هست که آن را یک انجمن خیریه به اسم "دوستداران بیمارستان فلان" اداره می کند و کسانی هم که در آنجا کار می کنند، داو طلبهای باز نشسته ای هستند که بدون دریافت دستمزد، برای سرگرم کردن خودشان هم که باشد، به جامعه شان خدمت با ارزشی می کنند.

آن پیر زنها و پیر مردهای بازنشسته مهربان و خوش اخلاق کجا رفتند؟

من خودم هر وقت برای دیدن دکتر قلب یا کلیه به بیمارستان فلان می رفتم، یکی از دلخوشیهایم این بود که بعد از آن همه انتظار برای دکتر و بعد از آن همه دلخوری از دیدن دکتر، بروم به همان "اسنک بار دوستداران بیمارستان فلان" و چایی و بیسکویتی بخورم و بیمارهایی را که نشسته اند و دارند صبحانه یا ناهار سالم و ارزان قیمت می خورند و کیف می کنند، زیر چشمی یا کنار چشمی تماشا کنم.

برای شنیدن برنامه پایین را کلیک کنید

شما نسخه مناسب فلش را ندارید .فایل پخش نمی شود

تازه ترین نسخه فلش را دانلود کنید

پخش فرمت های دیگر صوت و تصویر

آن روز دیدم آن اسنک بار فقیرانه، امّا تمیز و خودمانی غیبش زده است و جایش را یک کافه "سلف سرویس" سطح بالا گرفته است با کلّی زرق و برق، که به جای آمدن به گوشه یک بیمارستان، می توانست برود توی یکی از خیابانهای مرکز شهر، سر راه توریستها بساطش را پهن کند! آن پیر زنها و پیرمردهای بازنشسته مهربان و خوش اخلاق کجا رفتند؟ برگشتند توی تنهایی ملال آور خودشان؟ حالا که قیمت همه چیز دو برابر شده است، لابد نصف آن بیمارهای بی پول دیگر نمی توانند بیایند اینجا، صبحانه یا ناهار ارزان قیمت بخورند! این بود آن مشاهده چند وقت پیش که دلم را تاریک کرد و توی دلم گفتم: "اگر به این می گویند پیشرفت، ما این پیشرفت را نخواستیم!"

یکراست رفتم طرف دستشویی "آقایان" دیدم "کافه پیراشکی "وست کورنوال" جای آن را گرفته است.

دیروز عصر که به خانه بر می گشتم، توی ایستگاه، از ترن که پیاده شدم، دیدم پیش از رفتن به ایستگاه اتوبوس محلّی ّ و ایستادن توی صف، باید مختصر دستی به آب برسانم. سرم را انداختم پایین و یکراست رفتم دستشویی دست راست پلّکان که بالایش نوشته است Gentlemen که همان "مردانه" یا "آقایان" خودمان باشد! خوب بود که به در نرسیده سرم را بلند کردم، و گرنه یکراست رفته بودم توی پیشخوان بزرگ یک کافه پیراشکی سطح بالا.

گیج مانده بودم که کجا هستم؟خواب می بینم؟ اگر خواب نمی بینم، پس آن دستشویی مردانه ای که من سی و چند سال در طرف راست پلکان می دیدم، کجا رفت؟

بدو از پلّه ها رفتم بالا و از یکی از مأمورهای ایستگاه پرسیدم: "اگر شرکت متروی لندن مستراح مردانه ایستگاه را تبدیل به کافه پیراشکی کرده است و اجاره داده است به یک شرکت زنجیره ای، پس حالا ..." و مأمور ایستگاه حرفم را قطع کرد و گفت: "بروید پایین، طرف چپ پلکان!" گفتم: "آنجا که مال خانمهاست!" گفت: "بله، امّا وسطش دیوارکشیده اند و دو قسمتش کرده اند!"

چنین "اسنک بار"ی به درد یک بیمارستان دولتی نمی خورد.

تازه این این توآلت زنانه که نصفش کرده اند، خودش از اوّل نصف توآلت مردانه بود! پس حالا برو توی صف تا کی نوبتت برسد!

توی دلم گفتم: "اگر به تبدیل شدن مستراح کهنه و بو گندوی ایستگاه ترن زیر زمینی به یک کافه پیراشکی نو و خوشبوی سطح بالا می گویند پیشرفت، ما این پیشرفت را نخواستیم!" و حالا فهمیدم چرا عقلم گفت آن مشاهده اوّلم هنوز کال است. صبر کردم تا رسید و رسیدم به این نتیجه که پول دارد دنیا را آباد می کند و زندگیها را خراب!

BBC © 2014 بی بی سی مسئول محتوای سایت های دیگر نیست

بهترین روش دیدن این صفحه بر روی آخرین مرورگر مجهز به CSS است. با اینکه مرورگر کنونی تان قابلیت نمایش سایت را دارد ولی امکان بهترین تجربه تصویری را به شما نمی دهد . لطفا در صورت امکان مرورگر خود را به آخرین نسخه ارتقا دهید.