13:21 گرينويچ - جمعه 24 اکتبر 2008 - 03 آبان 1387

"بیعرضه، آخرش رفت معلم شد!"

بیعرضه، به هیچ کاری قبولش نکردند، آخرش رفت معلم شد!

به یادم می آید که در سال 1331، یعنی پنجاه و شش سال پیش حقوق ماهانه یک معلم در سال اوّل خدمت صد و سی و پنج تومن بود.

با این حقوق هیچکس دلش نمی خواست معلّم بشود. البته باز هم کسانی بودند که می رفتند، معلم می شدند، وگرنه مدرسه ها بی معلم می ماند. اینها که معلم می شدند، سه دسته بودند. یک دسته آنهایی که واقعا دلشان می خواست معلم بشوند، و کمی حقوق معلمی را که کمی بیشتر از حقوق سپور یا رفتگر بود، تحمل می کردند.

برنامه این هفته را اینجا بشنوید

شما نسخه مناسب فلش را ندارید .فایل پخش نمی شود

تازه ترین نسخه فلش را دانلود کنید

پخش فرمت های دیگر صوت و تصویر

اینها در اقلیت بودند و یک در صد معلمهای شاغل هم نمی شدند. دسته دوم فارغ التحصیلهای دانشسرای مقدماتی بودند و دولت برای پولی که در دو سال شبانه روزی خرج آنها می کرد، ازشان تعهد می گرفت که حد اقل پنج سال معلم بمانند و بعدش اگر کار بهتری پیدا کردند، می توانند استعفا بدهند. اینها عده شان از دسته اولیها کمی بیشتر بود. اما دسته سوم که اکثریت معلمها را تشکیل می دادند، آنهایی بودند که معلم می شدند تا کار بهتری پیدا کنند، یا لیسانسی بگیرند و دست خودشان را جای دیگری، مخصوصا به یکی از سازمانهای دولتی بند کنند.

روی یک میدان چمنکاری دراز، با یک چماق آهنی یک توپ سفید کوچولو را توی چند تا سوراخ می اندازند و اسمش هست "گلف"

برای اینها معلمی کار نبود، پله ای بود بین بیکاری و کار بهتر. به هر حال فرق نمی کرد که یک معلم از کدامیک از این سه دسته باشد. وقتی که حرف یک معلم پیش می آمد، معمولا می گفتند: "بیعرضه، به هیچ کاری قبولش نکرندند، آخرش رفت، معلم شد!" با این حساب، وای به حال آن نسلی که پایه تعلیم و تربیتش را این معلمها بریزند، و وای به حال آن جامعه ای که از روی ندانمکاری باعث بشود که یکی از مهمترین و شریفترین شغلها را به "بیعرضگی" تبدیل بکند!

حالا، به قول خبرنگارهای امروز، "در این رابطه" این را هم عرض کنم که در دنیای امروز، تلویزیون آیینه ای است که مردم جامعه شان را توی آن می بینند و اگر چیزی باشد که توی آن نباشد، حد اقل بچه ها و نوجوانها این طور حالیشان می شود که آن چیز، اگر هم هست، نه مهم است، نه پولی ازش در می آید.

می بینی در انگلستان یک جوانک بیست و دو سه ساله قهرمان اول مسابقه اتومبیلرانی شده است و برای یک دوره پنج ساله یک قرارداد باش بسته اند، چهل و پنج میلیون دلار! تلویزیونها با عکس و تفصیلات خبرش را پخش می کنند و بچه ها را نشان می دهند که از کول هم بالا می روند تا برای تبرک دستشان به او بخورد یا بختشان یاری کند، از او امضائی بگیرند.

یادتان باشد که نوجوانهای امروز همه شان یک ماشین حساب توی جیبشان دارند!

یا می بینی در امریکا یک جوان سی و دو سه ساله که ده دوازده سال پیش وارد میدان یک شبه ورزش دیگر شد، حالا حساب کرده اند که در ده سال گذشته در حدود هفتصد میلیون دلار درآمدش بوده است و تا دو سال دیگر میلیاردر خواهد شد. در این "شبه ورزش"، روی یک میدان چمنکاری دراز با چند تا چاله آب و چند تا چاله ماسه، با یک چماق آهنی یک توپ سفید کوچولو را توی چند تا سوراخ می اندازند و اسمش هست "گلف".

و باز هم "در این رابطه" عرض می کنم که حقوق یک پزشک در حدود هشتاد هزار پوند، یعنی در حدود صد و سی هزار دلار در سال است. اگر یک پزشک بخواهد فقط حقوق منهای دو برابر مزایای پنج سال آن جوان بیست و سه ساله اتومبیلران را داشته باشد، باید در حدود سیصد و پنجاه سال کار کند. به اینها اضافه کنید فوتبالیستها و مدلهای خوشگل و خوش اندام و مجریهای برنامه های تفریحی تلویزیون و خواننده های پاپ و امثال اینها را و آنها را با تبلیغات و تشویقات بگذارید روی سرتان، حلوا حلوا کنید، آنوقت فکر کنید کدام نوجوان دیگر دلش می خواهد برود پزشک یا مهندس یا معلم بشود؟ یادتان باشد که نوجوانهای امروز همه شان یک ماشین حساب توی جیبشان دارند!

BBC © 2014 بی بی سی مسئول محتوای سایت های دیگر نیست

بهترین روش دیدن این صفحه بر روی آخرین مرورگر مجهز به CSS است. با اینکه مرورگر کنونی تان قابلیت نمایش سایت را دارد ولی امکان بهترین تجربه تصویری را به شما نمی دهد . لطفا در صورت امکان مرورگر خود را به آخرین نسخه ارتقا دهید.