13:21 گرينويچ - جمعه 24 اکتبر 2008 - 03 آبان 1387

«دوستت دارم... عاشقتم...»

طبیعت اسمش را در دفتر طاعت و اطاعت خط زده است و او را از صحنه سلامت بیرون انداخته است.

این طور که من فهمیده ام، تا وقتی که بازی طبیعت با آدم تمام نشده است و آدم بازیچه و بازیگر هوسهای اوست، به ندرت مجال پیدا می کند که برای خودش در بحر چیزی فرو برود، و ناچار است صبرکند و تحمل کند تا آن وقتی برسد

که دیگر به درد هوسهای طبیعت نخورد و طبیعت اسمش را در "دفتر طاعت و اطاعت» خط بزند و او را از "صحنه سلامت" بیرون بیندازد، و آنوقت آدم چند صباحی مال خودش باشد و سرش را روی زانویش بگذارد و در بحر همه چیز فرو برود.

یکی از چیزهایی که من به تازگی در بحرش فرو رفته ام، فصلهای "دوستت دارم" و "عاشقتم" در زندگی آدمیزاد است. اگر به غربت نیفتاده بودم و بچه شیرخوره همسایه انگلیسی جلو چشم من بزرگ نشده بود و خودش پدر و صاحب دو تا بچه نشده بود، شاید هیچوقت تصور هم نمی کردم که جای فصلهای "دوستت دارم" و "عاشقتم" در "شرق" و "غرب" فرقی بکند! و لابد فکر می کردم که چون آسمان در همه جا یک رنگ است، پس ترتیب فصلهای دوست داشتن و عاشق بودن هم باید مثل هم باشد.

برنامه این هفته را اینجا بشنوید

شما نسخه مناسب فلش را ندارید .فایل پخش نمی شود

تازه ترین نسخه فلش را دانلود کنید

پخش فرمت های دیگر صوت و تصویر

در شرق تقریبا همه جوانها زندگی زناشویی را با فصل "عاشقتم" شروع می کنند و این فصل خیلی کوتاه است.

البته من از شرق فقط همان یک گوشه اش را می شناسم که آنجا به دنیا آمدم و بزرگ شدم و پدر شدم، و از غرب هم فقط با همین یک گوشه اش که در آنجا پیر شده ام و برای طبیعت، به اصطلاح، از حیز انتفاع افتاده ام، اندک آشنایی ای دارم.


آنجا که بودم، می دیدم که تقریبا همه جوانها زندگی زناشویی را با فصل "عاشقتم" شروع می کنند و این فصل خیلی کوتاه است. فردا یا پس فردا یا چند هفته دیگر یا دست بالاش چند ماه دیگر فصل "عاشقتم" آنها تمام می شد، و فصل بعدی هم دیگر بستگی داشت به آدمیت و عقل و شعور زن یا شوهر. گاهی می دیدی هنوز شش ماه از دوره زناشویی یک نفر نگذشته، این یک نفر به یک نفر دیگر گفته بود "عاشقتم" و با رسوایی بساط زناشویی را از هم می پاشید و به خودش و همسرش مهلت نمی داد که بعد از فصل "عاشقتم"، فصل "دوستت دارم" را با هم تجربه کنند. لابد اصطلاح "امروز عاشق، فردا فارغ" هم بر اساس همین تجربه ساخته شده است. البته کسی که عادت دشته باشد زود "عاشق" بشود، به "فراغت" نمی رسد، فقط خودش را از عشق قبلی خلاص می کند تا بتواند با آزادی گرفتار عشق بعدی بشود.


اما اینجا، در این گوشه از غرب، دست کم بعد از دوره ملکه ویکتوریا، یعنی از اوایل قرن بیستم به بعد کم کم زن و مرد عادت کردند که بعد از آشنا شدن با همدیگر، اول بگویند "I like you"، یعنی "دوستت دارم"، به همان قاعده و قراری که می گوییم "چلو کباب برگ را دوست دارم...من قرمه سبزی را دوست دارم! با این مفهوم، "دوستت دارم" با "از تو خوشم می آید" خیلی فرق نمی کند.

دو کبوتر: نه شرقی، نه غربی ! نه عاشقتم، نه دوستت دارم. فقط می خواهمت!

در فصل «دوستت دارم"، از استثناءها که بگذریم، زن و مرد همخانه و همخواب می شوند، سعی می کنند بچه دار نشوند، و اگر به ندرت بچه دار هم شدند، آسمان به زمین نمی آید، چون حالا دیگر اینجا هیچکس حرامزاده حساب نمی شود. خلاصه، فصل «دوستت دارم» چند سالی ادامه پیدا می کند تا اینکه هر دو خوب فکرهاشان را می کنند و می بینند، دلشان می خواهد با هم زندگی بکنند و آنوقت به همدیگر می گویند "I love you"، یعنی "عاشقتم" و می روند، ازدواج می کنند. یا اینکه می بینند، نمی خواهند با هم زندگی کنند و دوستانه به همدیگر می گویند "تو را به خیر و ما را به سلامت!"
حالا از این دو تا "رفتار اجتماعی" کدامش بهتر است، من نمی دانم! من نه استاد "رفتارهای اجتماعی" هستم، نه قاضی «اخلاق اجتماعی". فقط در بحر بعضی چیزها فرو می روم!

BBC © 2014 بی بی سی مسئول محتوای سایت های دیگر نیست

بهترین روش دیدن این صفحه بر روی آخرین مرورگر مجهز به CSS است. با اینکه مرورگر کنونی تان قابلیت نمایش سایت را دارد ولی امکان بهترین تجربه تصویری را به شما نمی دهد . لطفا در صورت امکان مرورگر خود را به آخرین نسخه ارتقا دهید.