13:21 گرينويچ - جمعه 24 اکتبر 2008 - 03 آبان 1387

"دغدغه وجدان و لقلقه واجدان! "

گدای خیابانی در انتظار آدمهای با کمی وجدان.

در این دنیا آدمیزادی پیدا نمی شود که وجدان نداشته باشد، چون اگر وجدان نداشت آدمیزاد نمی شد. اینکه یکوقت کسی کار نادرست یا بیرحمانه ای کرده باشد و پشت سرش یا جلو رویش بگویند: "ای بی وجدان!"، معنیش این نیست که واقعا طرف وجدان ندارد.

نخیر، همین آدم ممکن است توی خیابان دست بکند توی جیبش و عوض پنجاه پنس، پنج پوند بدهد به یک گدا و توی چشم آن گدا هم نگاه نکند تا مبادا خدا نکرده به عزت نفس او لطمه ای وارد بشود. منظور از "بی وجدان" یعنی کسی که وجدانش در خواب است و نمی بیند که صاحبش دارد چه کار می کند.

برنامه این هفته را اینجا بشنوید

شما نسخه مناسب فلش را ندارید .فایل پخش نمی شود

تازه ترین نسخه فلش را دانلود کنید

پخش فرمت های دیگر صوت و تصویر

گفتم که آدم وقتی آدم شد که وجدان پیدا کرد. این را هم بگویم که تا وجدانش به کار افتاد، دید که یک لحظه از دستش خلاصی ندارد. آنوقت یک رقیب برای وجدانش درست کرد تا همیشه از صدای درونی وجدان که دنگ دنگ توی مغزش می پیچید، در عذاب نباشد. اسم این رقیب را گذاشت "واجدان" تا اولا با "وجدان" تفاوت داشته باشد، ثانیا این تفاوت آن قدر کم باشد که با وجدان اشتباه بشود! این بود که کم کم، غیر از تک و توکی آدم غیر عادی، همه عادت کردند که با واجدانشان جلو مزاحمتهای وجدانشان را بگیرند.

بیشتر سیاستمدارهای دنیا غیر از لقلقه زبان هیچ چیز دیگر ندارند.


لابد بعضیها خیال می کنند "واجدان" که من می گویم، یک کلمه "من درآوردی" است. نخیر. این بعضیها اگر به لغتنامه مراجعه کنند، می بینند «واج» یعنی کلمه، کلام، گفتار، سخن. پس "واجدان" که ضد "وجدان" باشد، یعنی "زبان". آدمهایی که وجدانشان بیشتر اوقات در خواب است، "دغدغه وجدان" ندارند، یعنی یک چکشی که مدام دغ دغ بکوبد توی سر وجدان تا خوابش نگیرد.

دغ، دغ، دغ، دغدغه وجدان. خیلی از آدمهایی که دغدغه وجدان ندارند، زبانشان، از بس دروغ سوار می کند و حیله پیاده می کند، دچار لقی می شود. پس می توانیم بگوییم که هرچه آدم دغدغه وجدانش کمتر باشد، لقی واجدان یا لقلقه زبانش بیشترمی شود. دیده اید که، اگر نگوییم همه، بیشترسیاستمدارهای همه جای دنیا غیر از لقلقه زبان تقریبا هیچ چیز دیگر ندارند.


شما که وجدانتان همیشه بیدار است و همیشه گرفتار دغدغه، خوب می فهمید که چرا من می خواهم یک مثال پیش پا افتاده بیاورم. بله، تا همین بیست سال پیش توی پیاده روهای لندن، هر پنجاه صد قدمی یک ظرف آشغال بود تا هرکس هر آشغالی داشت، توی پیاده رو یا توی خیابان نیندازد. اما هرچه مالیاتها بیشتر شد، دولت خرجهایش را کمتر کرد، به طوری که حالا توی بعضی از خیابانهای فرعی هر پانصد قدمی هم یک ظرف آشغال پیدا نمی شود. به همین علت، که البته به علتهای دیگر اضافه می شود، توی پیاده روها پر از آشغال است، آشغالهایی که ته سیگار توی آنها گم می شود. از در خانه، عصا به یک دست و کیف به دست دیگر، ته سیگارت را می خواهی یک جایی بیندازی.

تا همین بیست سال پیش توی پیاده روهای لندن، هر پنجاه صد قدمی یک ظرف آشغال بود...

روی زمین که دغدغه وجدان ابدا اجازه نمی دهد! وسط گل و گیاه باغچه یکی از خانه ها؟ نه! توی یکی از سوراخهای زهکش آب باران؟ نه! توی یکی از جعبه ها و کیسه های روزنامه و بطری و شاخ و برگ که جدا جدا گذاشته اند کنار پیاده رو تا کامیونهای شهرداری ببرد؟ نه! اینجا؟ نه! آنجا؟ نه! حالا ده دقیقه است داری راه می روی و نمی دانی با این ته سیگار چه کار کنی! پس کجا؟ وجدانت می گوید: "بگذارش توی جیب پالتوت، وقتی رسیدی اداره، بیندازش توی ظرف آشغال!" حالا حساب کنید اگر این آدم بخواهد یک گناه اجتماعی بزرگتر از انداختن ته سیگار توی خیابان مرتکب بشود، وجدان پر دغدغه اش چه بلایی سرش می آورد!

BBC © 2014 بی بی سی مسئول محتوای سایت های دیگر نیست

بهترین روش دیدن این صفحه بر روی آخرین مرورگر مجهز به CSS است. با اینکه مرورگر کنونی تان قابلیت نمایش سایت را دارد ولی امکان بهترین تجربه تصویری را به شما نمی دهد . لطفا در صورت امکان مرورگر خود را به آخرین نسخه ارتقا دهید.