13:21 گرينويچ - جمعه 24 اکتبر 2008 - 03 آبان 1387

"اما آخر، آواز کجا رفت؟"

"آنوقتها که فقط گرامافون کوکی داشتیم و صفحه، فقط یک اسم بود و یک آواز."

آنوقتها که فقط گرامافون کوکی داشتیم و صفحه، فقط یک اسم بود و یک آواز. کسی که می خواند سر و صورت، و برو بالا نبود، فقط صدا بود، و صدا باید شش دانگ می بود، تصنیف "روح انگیز" می بود، آهنگ "دلکش" می بود تا خواننده خیلی معروف می شد، و صفحه هایش توی خانه هر آدم باذوقی پیدا می شد. به همین دلیل خواننده زیاد نبود، تا اینکه رادیو آمد.

رادیو خواننده می خواست، زیاد هم می خواست و نمی توانست صبر کند تا مادر دهر صداهای شش دانگ بزاید. برای همین بود که می دیدی یار دو سه دانگ بیشتر صدا ندارد، اما دارد توی رادیو می خواند. اما چون رادیو برنامه موسیقی و آواز زیاد داشت، ذوقهای متفاوت می توانستند میان این برنامه ها فقط آنهایی را که دوست دارند، بشنوند، و خلاصه هنوز هم موسیقی، موسیقی بود و آواز، آواز. بعضی از صداهای دلخواهت را از صدای خودت هم بهتر می شناختی، اما باید حدس می زدی که صاحب هر صدایی چه قیافه ای می تواند داشته باشد.

برنامه این هفته را اینجا بشنوید

شما نسخه مناسب فلش را ندارید .فایل پخش نمی شود

تازه ترین نسخه فلش را دانلود کنید

پخش فرمت های دیگر صوت و تصویر


این قیافه حدسی و خیالی توی ذهنت می ماند تا یک روز توی روزنامه ای، مجله ای عکس آن آدم را می دیدی و با تعجب می گفتی: "اصلا باور نمی کنم! این قیافه و آن صدا!"


اما تلویزیون که آمد، در آواز و موسیقی انقلاب کرد، آن هم چه انقلابی! با این انقلاب حالا دیگر یارو با شش دانگ صدای خوش و دلنشین، اگر مرد باشد و حسن صورت یوسف را نداشته باشد، و اگر زن باشد و حوران بهشتی از حسادت به زیبایی او دق نکنند، نباید انتظار داشته باشد که تلویزیونها برایش سر و دست بشکنند و کمپانیهای "صدا و سیما پرکنی" قراردادهای خداد میلیونی باهاش امضاء کنند.

"آنوقتها خواننده رادیو باید صدایی ششدانگ و دلنشین می داشت، مثل صدای قمر، ملوک ضرابی، دلکش، مرضیه، بنان، عبدالوهاب شهیدی، ایرج، ویگن و... تا معروف بشود."

اینجا در لندن، تلویزیون را روشن می کنی، برنامه آواز دارد، بیشتر آواز یکی از همین خداد میلیونیها. صحنه باز می شود. قصر قیصر روم! چراغهای رنگی پر نور فضای صحنه را به رقص درآورده است.

کف صحنه پوشیده است از یک لایه ابر مواج. چند لحظه سکوت چشم منتظران را خیره تر می کند. آنوقت فشفشه هایی در صحنه منفجر می شود و الهه آواز از دور، از بالای پله های مخملی، پیدایش می شود. اول یک سایه است. جلوتر که می آید: فتبارکَ اللهُ احسنُ الخالقین! او لب باز نکرده، بدنش سر تا پا زبانی است که می گوید من خودم موسیقی ام، رقصم، آوازم! خیلی شیرین تر از مدلهای لباس قدم بر می دارد، اما این بدن او نیست که لباس را نمایش می دهد، بلکه لباس اوست که با کمال سخاوت، از جای دو تا برگ انجیر که بگذریم، بقیه بدن او را به نمایش می گذارد.

اول صدای او زمزمه ای است که نمی شنوی. بعد که صدایش کم کم اوج گرفت، از دو طرف صحنه شش هشت جفت زن و مرد جوان می پرند بیرون و فضای صحنه را با رقصهای عجیب خود حالی به حالی می کنند. نمی شود گفت رقص.

"فتبارک الله احسن الخالقین! امّا آخر آواز کجا رفت؟ آواز چی شد؟

حرکات دو تا، چی بگویم؟ کلمه هایش را دارم، ولی حجب و حیا نمی گذارد آنها را به زبان بیاورم. الهه آواز هم که تنهاست، به جای همه مردهای عالم به خودش دست می مالد، به همه جای خودش دست می مالد، و حالا دیگر در همه جای صحنه جفتک می زند و جیغ می کشد، اما صدای انواع آلات موسیقی آن قدر بلند است که نمی گذارد آدم جیغ او را بشنود، ببیند بنفش است یا قرمز!


از پسر بچه های نزدیک به بلوغ گرفته تا پیرمردهای یک پا توی گور، کی هست که نخواهد بنشیند و این شهر فرنگ شور آفرین و شهوت انگیز و دل آتش زن و روح از قالب درانداز را تماشا کند؟ این به جای خود! اما آخر آواز کجا رفـت؟ ها؟ پس آواز چی شد؟

BBC © 2014 بی بی سی مسئول محتوای سایت های دیگر نیست

بهترین روش دیدن این صفحه بر روی آخرین مرورگر مجهز به CSS است. با اینکه مرورگر کنونی تان قابلیت نمایش سایت را دارد ولی امکان بهترین تجربه تصویری را به شما نمی دهد . لطفا در صورت امکان مرورگر خود را به آخرین نسخه ارتقا دهید.