13:21 گرينويچ - جمعه 24 اکتبر 2008 - 03 آبان 1387

"قابل توجه اداره راهنمایی و رانندگی لندن"

"راننده ها دم خط عابر پیاده مجبورند که پاشان را محکم بکوبند روی ترمز، چون از قانون می ترسند.

هر وقت در جایی از لندن می خواهم از عرض یک خیابان رد بشوم و می بینم تا رسیدم به مرز پیاده رو و خیابان و مقابل خط عابر پیاده مکث کردم، راننده ها پاشان را محکم می کوبند روی ترمز، خنده ام می گیرد! چرا؟

جوابش باشد، بعد! خوب، وظیفه شان است! مجبورند! با وجود این، من با یک لبخند ساختگی، سرم را به علامت تشکر، بفهمی نفهمی، تکان می دهم. این مال جاهایی که چراغ سبز و قرمز راهنمایی ندارد.

برنامه این هفته را اینجا بشنوید

شما نسخه مناسب فلش را ندارید .فایل پخش نمی شود

تازه ترین نسخه فلش را دانلود کنید

پخش فرمت های دیگر صوت و تصویر

اما هر وقت می خواهم از چهار راهی رد بشوم که چراغ راهنمایی دارد و می بینم که چراغها برای عابر پیاده قرمز است و با وجود این بیشتر عابرها صبر نمی کنند که چراغ سبز بشود و قهرمان بازی در می آورند و خطر می کنند و جلو اتومبیلهایی که دارند باسرعت رد می شوند، چشم بسته می دوند و راننده ها را عصبانی می کنند و آنها را به بوق زدن آشکار و فحش دادن پنهان وامی دارند، گریه ام می گیرد! چرا؟ جواب این هم باشد، بعد! خوب، عابرهای پیاده وظیفه شان نیست! مختارند!

پس حالا چیزهایی را که باید برای خودم و شما روشن کنم، خنده است و گریه، و وظیفه است و مجبور بودن و مختار بودن، که همه اینها هم به هم مربوط است.

"سگهای راهنمای آدمهای نابینا، وقتی یادشان دادند که فقط از خط عابر پیاده رد بشوند و تا چراغ سبز نشده است، حرکت نکنند، هرگز خلاف این قاعده رفتار نمی کنند."

خوب، وقتی می بینم یک آدم معین، مثلا یکی از همسایه های من، وقتی که پشت فرمان اتومبیل است، چه دم خط عابر پیاده، چه در مقابل چراغ قرمز، پایش را محکم می کوبد روی ترمز، و همین آدم، یعنی همین یکی از همسایه های من، وقتی که عابر پیاده است، صبر نمی کند تا چراغ سبز بشود و مثل دیوانه ها جلو اتومبیلها می دود، از دست آدمیزاد، که خودم هم افتخار اسمش را دارم، هم خنده ام می گیرد، هم گریه ام می گیرد.

می بینم آنجا که دم خط عابر پیاده و در مقابل چراغ قرمز محکم پایش را می کوبد روی ترمز، وظیفه اش است و مجبور است، و فقط "قانون" است که این "وظیفه" را تعیین کرده است و همه راننده ها از ترس "جریمه" و "زندان" خودشان را "مجبور" می دانند که "قانون" را رعایت کنند.

اما تا حالا نشده است که یک عابر پیاده را به جرم رد شدن از چراغ قرمز جریمه کنند و در نتیجه آن آدم معین، یعنی یکی از همسایه های من، خودش را "مختار" می داند که صبر نکند تا چراغ سبز بشود و بی اعتناء به چراغ قرمز، جفتک بیندازد جلو اتومبیلها و همیشه کاری را بکند که حتی یکی از سگهای راهنمای همراه آدمهای نابینا هم هیچوقت نکرده است.

"حالا اگر آدم غاز باشد و از وسط خیابان رد بشود، هیچ گور خری از او ایراد نخواهد گرفت."


اینجاست که می بینم ما آدمیزادها، اگر همه مان نه، بیشترمان وقتی می بینیم "اخلاق" می گوید این کار بد است، نکن! مذهب هم می گوید این کار بد است، نکن! باز چون می بینیم که آن کار "منع قانونی" ندارد، یعنی "قانون" ما را مجبور نمی کند و مختارمان گذاشته است، آن کار را می کنیم و ککمان هم نمی گزد، چون نه از "اخلاق" ترسی داریم، نه از "مذهب"!


خوب، با این توضیح من حق ندارم که از دست آدمیزاد، که خودم افتخار اسمش را دارم، هم خنده ام بگیرد، هم گریه؟ و با این توضیح حق ندارم که فکر کنم که در جامعه های انسانی، از شرق شرق گرفته تا غرب غرب، فقط "قوانین مدنی" است که آدم را "متمدن" نگه می دارد، آن هم از ترس جریمه و زندان، و گرنه آدم "مختار" است که شرم اخلاقی داشته باشد یا نداشته باشد، و "مجبور" هم نیست که از نکیر و منکر و آتش جهنم بترسد! قابل توجه اداره راهنمایی و رانندگی لندن!

BBC © 2014 بی بی سی مسئول محتوای سایت های دیگر نیست

بهترین روش دیدن این صفحه بر روی آخرین مرورگر مجهز به CSS است. با اینکه مرورگر کنونی تان قابلیت نمایش سایت را دارد ولی امکان بهترین تجربه تصویری را به شما نمی دهد . لطفا در صورت امکان مرورگر خود را به آخرین نسخه ارتقا دهید.