13:21 گرينويچ - جمعه 24 اکتبر 2008 - 03 آبان 1387

"کابوس، آن هم چه کابوسی!"

"در لندن پشت به کاخ ملکه الیزابت، رو به کوه دماوند ایستاده بودم."

دیشب یک کابوس وحشتناک دیدم که از یک طرف هیچ دلم نمی خواهد آن را برای کسی تعریف کنم، چون یادآوریش دوباره دل مرا جهنّم می کند و روح مرا زمهریر، و از طرف دیگر خودم را در برابر تاریخ و زبان و فرهنگ قومی به نام "ایرانی" مسئول احساس می کنم.

پس بگذارید دل من دوباره جهنّم بشود و روحم زمهریر، امّا این کابوس را، که وقتی بیدار شدم، دیدم در بیداری هم از موضوعش بی خبر نبوده ام، برای فارسی زبانها تعریف کنم تا بتوانم زیر فشار این مسئولیت جهنّمی نفسی تازه کنم.

برنامه این هفته را اینجا بشنوید

شما نسخه مناسب فلش را ندارید .فایل پخش نمی شود

تازه ترین نسخه فلش را دانلود کنید

پخش فرمت های دیگر صوت و تصویر


در لندن، پشت به کاخ ملکه الیزابت، رو به کوه دماوند، مات و مبهوت ایستاده بودم. یک لحظه بعد کوه دماوند شد فرشته ای با زیبایی خیره کننده، به همان بزرگی، در پیراهن حریر سبز، اما نه در حالت ایستاده، بلکه افتاده، دراز به دراز روی زمین، و از هزارها جای بدنش خون تازه و روشن سرازیر بود. صدای ناله اش را شنیدم، نه با گوشهایم، بلکه با درد سوزنده ای که در مغز استخوانهایم افتاده بود.

"پی افکندم از نظم کاخی بلند/ که از باد و باران نیابد گزند."


دور تا دورش هزارها کتاب در یک باد جهنّمی، که می خواست زمین را به آسمان بدوزد، ورق می خورد، ورقها کنده می شد و با باد می رفت و در سیاهی ناپدید می شد. چند تا از ورقها به صورتم خورد. به آنها چنگ زدم و توانستم فقط یکی از آنها را چند لحظه در دستم نگهدارم و نگاهی به آن بیندازم و تا خواندم: "بسی رنج بردم در این سال سی... باد آن ورق را قاپید و برد. بقیه این بیت و دو بیت بعدیش را به یاد آوردم:


عجم زنده کردم بدین پارسی
بناهای آباد گردد خراب
ز باران و از تابش آفتاب
پی افکندم از نظم کاخی بلند
که از باد و باران نیابد گزند!"


در این موقع فرشته مجروح فریادی دردناک کشید که پایه های عرش را لرزاند. سرش را کمی بلند کرد و نگاهی به من انداخت که یک دریای خزر اشک به چشمهایم آورد. آسمان سیاه شد.

رعد و برق در گرفت. در درخشش هر برق گاهی سر آن فرشته را می دیدم، گاهی قلّه دماوند را. فرشته با نگاهش آدمکهایی را به من نشان داد که مثل مورچه به او چسبیده بودند و با قلمهاشان که شبیه خنجر بود، بدن او را سوراخ سوراخ می کردند. آنوقت یک دفعه نفهمیدم کوه بود یا سر فرشته که شروع کرد به آتش فشانی.

"دیدم توی اتاق کار زیگموند فروید هستم و او دارد با زبان فصیح فارسی کابوس مرا تعبیر می کند."

چشمهایم را بستم و باز کردم، دیدم توی اتاق کار "زیگموند فروید" هستم و او دارد با زبان فصیح فارسی در تعبیر کابوس من می گوید: "آقا، آن فرشته دماوندی، زبان فارسی است و آن آدمکها اکثریت نویسندگان و مترجمان رسانه های گروهی هستند که از یک طرف با "فرافکنی" و "فرایند" و "رویکرد" و "رهیافت" و "پسا صنعتی" و هزارها ناسزای بدتر از اینها، به زبان فارسی خنجر می زنند و از طرف دیگر با "تبعات" و "مفاهمه" و "تعامل" و "لحاظ کردن" و "میسور" و "تعاضد"، و هزارها اشتُلُم نخراشیده تر از اینها زبان فارسی را از زندگی سیر می کنند، و از همه اینها تلخ تر و دردناک تر اینکه روی شخصیت و اعتبار زبان فارسی تف می اندازند و آن را برده زبان بریده و مستعمره نظام و قواعد و لغات و ترکیبات زبان انگلیسی می کنند تا دیگر ادّعای شخصیت و تاریخ و فرهنگ و ادبیات نداشته باشد و برود بمیرد!»


"زیگموند فروید" همین طور در تعبیر کابوس من گفت و گفت و گفت، و دیدم همان چیزهایی را می گوید که من سالهاست می گویم. تا خواستم برای تشکر و خداحافظی دستش را فشار بدهم، سرتا پا لرزیدم و از آن خواب توی خواب بیدار شدم!


BBC © 2014 بی بی سی مسئول محتوای سایت های دیگر نیست

بهترین روش دیدن این صفحه بر روی آخرین مرورگر مجهز به CSS است. با اینکه مرورگر کنونی تان قابلیت نمایش سایت را دارد ولی امکان بهترین تجربه تصویری را به شما نمی دهد . لطفا در صورت امکان مرورگر خود را به آخرین نسخه ارتقا دهید.