به روز شده:  14:41 گرينويچ - جمعه 10 آوريل 2009 - 21 فروردین 1388

"قضیه ای به اسم اسمسالاری"

آقای "آلفرد رابرتز" بقال و همسر و دو دخترش، مارگارت و موریل.

هشتاد و چهار سال پیش در شهرکی به اسم «گراناتام» در گوشه ای از انگلستان مردی به اسم "آلفرد رابرتز" که یک بقالی دارد و شکر خدا را می کند، صاحب یک دختر می شود و اسم این دختر را می گذارد «مارگارت هیلدا".

انگلیسیها معمولا دوتا اسم کوچک روی بچه هاشان می گذارند. البته اگر بچه مال یک خانواده اشرافی باشد، دو تا اسم کوچک راضیش نمی کند. مثلا ولیعهد بریتانیا اسم کوچکش هست "چارلز فیلیپ آرتور جورج".

برنامه این هفته را اینجا بشنوید

برای پخش این فایل، نرم افزار "جاوا اسکریپت" باید فعال شود و تازه ترین نسخه "فلش" نیز نصب شده باشد

تازه ترین نسخه "فلش" اینجا قابل دریافت است

پخش با "ریل پلیر" یا "ویندوز میدیا پلیر"


بله، این آقای "آلفرد رابرتز" بقال، زنش خانم "رابرتز" است و دختر اولش "موریل رابرتز" است و دختر دومش هم که همین "مارگارت هیلدا" باشد، "مارگارت رابرتز" است که در بیست و شش سالگی نامزد نمایندگی پارلمان می شود و پدرش به او افتخار می کند: "بله، دختر من، مارگارت رابرتز، نامزد نمایندگی پارلمان بریتانیاست!" نخیر، آقای آلفرد رابرتز، مگر فراموش کرده ای که دخترت، "مارگارت"، دیروز با "دنیس تاچر" ازدواج کرد و از در کلیسا که آمد بیرون، اسمش شد "مارگارت تاچر"؟ تو دیگر هیچکاره ای! صبر کن، به زودی او نخست وزیر بریتانیا هم می شود، و تو باید به در و همسایه قسم بخوری که پدر "مارگارت تاچر" هستی.

متأسفانه زن نمی تواند اسم پدرش را زنده نگهدارد! همینکه ازدواج کرد، اسم پدرش می میرد! مارگارت تاچر، زن دنیس تاچر، نخست وزیر بریتانیاست، نه مارگارت رابرتز که دختر توبود!

شوهر برای اینکه زنش از بابت دور انداخته شدن نام خانوادگیش خیلی ناراحت نباشد، یک اسپرم کوچک می گذارد کف مشتش.

ملاحظه می فرمایید! یک مرد با یک اسم خانوادگی شریف می آید، با یک زن که او هم یک اسم خانواگی شریف دارد، ازدواج می کند. زن، بر اساس یک سنت "اجتماعی تاریخی" اسم خانوادگی شریف خودش را دور می اندازد و داغ اسم خانوادگی شریف شوهرش می خورد به پیشانش.

آنوقت این شوهر برای اینکه زنش از بابت دور انداختن نام خانوادگیش خیلی ناراحت نباشد، یک اسپرم خیلی خیلی ریز ذرّه بینی می گذارد کف مشتش. حالا زن باید بار خُرد خُرد سنگین شو یک بچه را نه ماه سر دل بکشد و بعد بمیرد و زنده بشود تا این بچه به دنیا بیاید و دو سال شیره جانش را بخورد و با چه رنجها و دلهره هایی بزرگ بشود و آنوقت اگر دختر باشد، روز از نو روزی از نو، چون حالا نوبت او رسیده است که اسم خانوادگیش را که تا دیروز شریف و گرامی بود، دور بیندازد!

نه خیال کنید که من سنگ زنها را به سینه می زنم! نخیر! فقط می خواهم بگویم که در قرن بیست و یکم میلادی که انسان متمدنِ دنیای متمدن رسماً و قانونا هیچگونه نابرابری بین زن و مرد را تحمل نمی کند، باز هم مرد، بدون اینکه فکرش را کرده باشد، چه اهل انگلستان باشد، چه اهل دالغوزستان، دست از سنت بر نمی دارد، و آقای انگلیسی در موقع آخرین ماچی که پیش از رفتن به مراسم عقد در کلیسا به نامزدش، مثلا دوشیزه "مارگارت رابرتز" می کند، با چه بزرگواری و گذشتی می گوید: "عزیز جان، حالا از کلیسا که برگشتیم، تو می شوی "مارگارت تاچر! می دانم که از این بابت خیلی خوشحالی! من هم همین طور!"

مثلا این "فدریکو گارسیا لورکا" (Federico García Lorca)، یکی از معروفترین شاعران اسپانیا، اسم پدرش بود Federico García Rodriguez و اسم مادرش Vicenta Lorca Romero و او "گارسیا" را از پدرش گرفت و "لورکا" را از مادرش.


باز گلی به گوشه جمال مردهای بعضی از ملتها، از جمله اسپانیاییها و پرتقالیها، که اقلا می گذارند برای یک نسل اسم خانوادگی زنشان در کنار اسم خانوادگی خودشان بماند.

مثلاً خانم مارگارت تاچر بشود خانم "مارگارت رابرتز تاچر"، که اگر رنگ اسپانیایی بهش بزنیم، می شود "مارگاریتا روبرس امپاخادور"! مقصود از همه این عرایض اینکه مرد و زن مساوی هم که بشوند اسم سالاری مرد به جای خودش می ماند!

BBC © 2014 بی بی سی مسئول محتوای سایت های دیگر نیست

بهترین روش دیدن این صفحه بر روی آخرین مرورگر مجهز به CSS است. با اینکه مرورگر کنونی تان قابلیت نمایش سایت را دارد ولی امکان بهترین تجربه تصویری را به شما نمی دهد . لطفا در صورت امکان مرورگر خود را به آخرین نسخه ارتقا دهید.