به روز شده:  17:39 گرينويچ - جمعه 29 مه 2009 - 08 خرداد 1388

"حقیقت جوهای خوشخیال"

اسحاق نیوتن، کاشف نیروی جاذبه، که افتادن سیبی از درخت او را به فکر فرو برد و در این کشف بزرگ الهام بخش او شد.

به همسایه انگلیسیم، که بر عکس بیشتر انگلیسیها، سرش برای بحثهای طولانی و بی نتیجه درد می کند، گفتم: "با این اوضاع پیسی که دنیای امروز دارد، هیچوقت شده که به خودت بگویی: ای کاش دویست، سیصد سال، یا هزار پیش به دنیا آمده بودم؟"

مثل همیشه چند لحظه ای ساکت به من نگاه کرد. فکر کردم لابدُ باز حرف من شرقی را با گوش غربیش شنیده است و حالاست که بزند زیر خنده و بگوید: "این چه سؤالی است؟" امّا نه، قیافه ش خیلی جدّی بود و معلوم بود که دارد فکر می کند.

فکرهاش را که کرد، گفت: "نه، هیچوقت! فکر می کنم این حرف را باز هم شنیده باشم، امّا یادم نمی آید که خودم گفته باشم. راستش من اصلاً دلم نمی خواست در هیچ دوره ای از گشته به دنیا می آمدم، چه صد سال پیش، چه هزار سال پیش، چه ده هزار سال پیش!

برنامه این هفته را اینجا بشنوید

برای پخش این فایل، نرم افزار "جاوا اسکریپت" باید فعال شود و تازه ترین نسخه "فلش" نیز نصب شده باشد

تازه ترین نسخه "فلش" اینجا قابل دریافت است

پخش با "ریل پلیر" یا "ویندوز میدیا پلیر"

تا آنجایی که من می دانم، همیشه عادت مردمِ هر دوره ای این بوده است که خیال کنند، در دوره های گذشته زندگی آسان تر بوده است و مردم خوشبخت تر! امّا اگر بخواهم جواب تو را بدهم، می گویم دلم می خواست پانصد سال دیگر به دنیا می آمدم، چون تا آنوقت طبیعت جوابِ آخر را به انسان داده است و دماغ غرورش را به خاک مالیده است و مزد خطاهایش را کف دستش گذاشته است.

آنوقت اگر هنوز حیاتی مانده باشد و آدمیزادی، کره زمین برای یک مدّت دراز بهشتِ خدا خواهد بود!" و جملۀ آخر را که گفت، زد زیر خنده!

یعنی تو دلت نمی خواست که به جای "من" و "جورج بوش" و "مادونا"، با آدمهایی مثل "گوته" و "پوشکین" و "بالزاک" قهوه می خوردی؟


گفتم: "فکر می کنم حرفت را فهمیده باشم. می خواهی بگویی که آدمیزاد همین است که هست! صد بار دیگر هم که خدا به صورت یک جفت آدم و حوا خلقش کند، یا از صلب و رحم میمون درش بیاورد، باز بهشت خدا را ول می کند و زندگی آدمیزادی را شروع می کند و آن را می رساند به اینجایی که ما حالا هستیم!

حرفت منطقی است، امّا این را هم باید در نظر داشته باشی که از اول تا حالا همه چیز، در همه دوره های گذشته، به این پیسی نبوده است که حالا هست.

همین دویست، سیصد سال پیش دنیا آدمهایی هم داشت که با یک لقمه نان می ساختند و دود چراغ می خوردند و تمام عمرشان را صرف این می کردند که هر کدام به سهم خودش بشر را، با علم ومعرفت، یک قدم به حقیقت نزدیکتر کند و با اکتشاف و اختراع زندگی بشر را یک خُرده راحت تر! یعنی تو به جای حالا دلت نمی خواست در عهد آدمهایی مثل "گالیله"، بانی کیهان شناسی جدید، "اسحاق نیوتُن"، کاشف نیروی جاذبه، "لویی پاستور"، کاشف میکروب، "چارلز داروین"، صاحب فرضیه تکامل"، "گرگور یوهان مَندل"، پدر علم ژنتیک، و امثال اینها زندگی می کردی و به جای من و "جورج بوش" و "مادونا"، با آدمهایی مثل "گوته" و "پوشکین" و "بالزاک" قهوه می خوردی؟"

همسایه انگلیسی با یک لحن خیلی جدّی گفت: "باز هم می گویم نه!"

آلکساندر پوشکین (Aleksandr Pushkin- Алекса́ндр Пу́шкин) بنیادگذار ادبیات جدید روسیه، که بسیاری از صاحبنظران او را بزرگترین شاعر روس می دانند.

با تعجّب گفتم: "چرا نه؟"

گفت: "برای اینکه این دود چراغ خورهای دویست، سیصد سال پیش خیال می کردند که با این اکتشافها و اختراعات و هنرهاشان، دنیای دویست، سیصد سال بعد، که دنیای امروز باشد، بهشت برین خواهد شد و آدمیزاد پیش خدا جای فرشته ها را خواهد گرفت. دیگر نمی دانستند که علم به دست تکنولوژی خواهد افتاد و تکنولوژی به دست تجارت و سیاست، و پول خدای روی زمین خواهد شد! حالا من که دارم این را به رأی العین می بینم، دلم به حال آنها می سوزد که حقیقت جو زندگی کردند، امّا خوشخیال مردند!"

BBC © 2014 بی بی سی مسئول محتوای سایت های دیگر نیست

بهترین روش دیدن این صفحه بر روی آخرین مرورگر مجهز به CSS است. با اینکه مرورگر کنونی تان قابلیت نمایش سایت را دارد ولی امکان بهترین تجربه تصویری را به شما نمی دهد . لطفا در صورت امکان مرورگر خود را به آخرین نسخه ارتقا دهید.