"خواندن هم مثل نوشتن دو جور است! "

Image caption حضرت ارسطو، معلّم اوّل و استادش حضرت افلاطون، غفّرالله ذنوبهم و نوّرالله تربتهم.

بگذارید مقدّمه را، چون می خواهم از بزرگان نقل قول بکنم، به لفظ قلم عرض کنم. یکی از اساتید علم اللغه یا لسانیات فرموده است: "زبان آیینه اندیشه و احساس انسان است!" و من با رضایت و بدونِ اجازه آن استاد بزرگ در تفسیر این حرف بزرگ می گویم که حرف هر آدمیزادی ترازوی افکار و احساسات اوست!

یعنی هر آدمیزادی هیچ فکر و احساسی ندارد که نتواند آن را به زبان بیاورد. پس وقتی که یک نفر در موقع بیانِ فکر یا احساسی، گیر می کند و می گوید: "چه طوری بگویم؟" شما با حدس خودتان به او کمک نکنید و فکر یا احساس خودتان را به او نسبت ندهید. به روح معلّم اوّل، حضرت ارسطو، قسم اگر مهلتش بدهید، بالاخره با کلمه هایی که در ایوان و پستوی ذهنش دارد، فکر یا احساسش را برایتان بیان خواهد کرد.

معنای این حرف این است که درک و فهم آدم از دنیا و مافیها به اندازه زبانش است. بنا بر این هر آدمیزادی، اگر کتاب بخواند، کتابی می خواند که زبان آن را می فهمد، یعنی کتابی که درک و فهم نویسنده اش از دنیا و مافیها خیلی بیشتر از مال او نیست.

بر این اساس است که من تازگی کشف کرده ام که همه نویسنده های عالم ، و ایضاً همه خواننده های عالم را می شود به دو دسته کلّی تقسیم کرد. حالا برایتان می گویم که چه طور به این کشف بزرگ نائل شدم. لابد این را می دانید که بهترین کتابهای عصر جدید در قرن نوزدهم و نیمه اول قرن بیستم نوشته شده است.

Image caption یکی از جاهایی که با زحمت زیاد و حوصله زیادتر می شود کتابهای خوب و نایاب را پیدا کرد، مفازه های خیریه است.

حالا هم البته کتابهای خوب در می آید، اما خیلی، خیلی کم، چون در دوره ای که معیار همه چیز و آرزوی همه کس شده است پول، از ناشرها نمی شود انتظار داشت کتابهایی چاپ کنند که در تمام مملکت شصت میلیونی بریتانیا، بیشتر از دو سه هزارتا خریدار و خواننده نداشته باشد!

بنابر این بیشتر کتابهایی خوبی که در یک قرن و نیم پیش چاپ شده بود، دیگر تجدید چاپ نمی شود، و یکی از جاهایی که با زحمت زیاد و حوصله زیادتر می شود آنها را پیدا کرد، دست دوم فروشیها و مغازه های خیریه است. برای همین است که بیشتر کتابهایی که من دارم، دست دوّم است، و بیشتر آنها میراث پدر بزرگهایی بوده است که نوه های ناخلف امروزیشان، نخوانده، خودشان را از شرّ آنها خلاص کرده اند.

همین الآن دارم کتابی می خوانم به اسم "بررسیهای ادبی"، به قلم آدمی به اسم جان مورلی (John Morley) ، سیاستمدار و ادیب انگلیسی، که در 1891، یعنی صد و هجده سال پیش در لندن چاپ شده است. وقتی داشتم یادداشتهای حاشیه بعضی از صفحه های آن را اوّل می خواندم و بعد آنها را پاک می کردم تا جا برای یادداشتهای خودم باز شود، یکدفعه این فکر به ذهنم آمد که تقریباً همه کتابهای دست دومی که من خوانده ام، از این یادداشتها داشته است.

Image caption همین الآن دارم کتابی می خوانم به اسم "بررسیهای ادبی"، به قلم آدمی به اسم جان مورلی (John Morley) ، سیاستمدار و ادیب انگلیسی، که در 1891، یعنی صد و هجده سال پیش در لندن چاپ شده است.

آنوقت به این کشف رسیدم که یک جور کتاب داریم که در آن خواننده با نویسنده همصحبت می شود و صدای نویسنده را توی ذهنش می شنود و با بعضی از حرفهای او موافق است و با بعضی از حرفهاش مخالف، و در خیلی از آنها خودش را کشف می کند، و از این همصحبتی آموزنده لذّت می برد.

اینها را از همان یادداشتهای حاشیه کتاب می شود فهمید. یک جور کتاب هم داریم که خواننده را در گیر خودش نمی کند و خواننده هم اصلاً با نویسنده آن حرفی ندارد. بخوانش، سرگرم شو، بعد هم بیندازش دور! با این کشف بود که فکر کردم به دسته اوّل بگویم "نویسنده" و "خواننده" و به دسته دوم بگویم "کتاب نویس" و "کتابخوان". البته این کشف و نظر من است که شما می توانید صد در صد با آن مخالف باشید!