"گردش علمی یا اکسکورسیون پداگوژیک"

آدم وقتی که پیر می شود، گاهی که چند تا بچّه را می بیند، بی اختیار موقعیتِ آنها را با موقعیت خودش، در سنّ و سال آنها به یاد می آورد و یکی از حسرت هایش تازه می شود. تازه شدنِ حسرت دست خود آدم نیست، امّا خوش قلب که باشد، خیلی خوشحال می شود که حالا دیگر خیلی از بچّه های همطبقه خودش حسرت خیلی از چیزها به دلشان نمی ماند.

چند روز پیش رفتم سوار اتوبوس بشوم، یک صف دراز دیدم از بچّه های دبستانی، دختر و پسر، با لباس اونیفورم مخصوص مدرسه خودشان، و همه شان هم جلیقه ایمنی زرد و نقره ای به تنشان.

داد و قال و خنده شان انگار تمام عالم را گرفته بود و گوش فلک را کر می کرد. پنجاه، شصت نفری می شدند و همراهشان ده، دوازده نفری زن جوان و میانه سال که لابد معلّمهاشان بودند.

یکی از این خانم ها تا اتوبوس رسید، به من گفت: "اول شما سوار بشوید!" با تشکر سوار شدم و نشستم. آنوقت دست کم نصف آن پنجاه، شصت نفر آمدند بالا و حالا گوش های نیمه کر من بود که داشت به کلّی کر می شد. فکر کردم لابد می روند کلیسا.

از یکیشان که گوشش نزدیک دهنم بود، پرسیدم: "تا کجا می روید؟" ترسید که جواب بدهد. معلمش که کنارش ایستاده بود، لبخند زد و گفت: "می بریمشان موزه ملّی نقاشی." گفتم: "مسئولیت بزرگی است! خدا همراهتان!" گفت: "خیالتان راحت باشد. برای هر شش نفر یک معلّم یا مادر همراهیشان می کند و مواظبشان هست!"

Image caption یک وقت چوب و فلک فقط مخصوص بچه های مدرسه نبود، بزرگها را هم توی کوچه و خیابان فلک می کردند و شلاق می زدند

بقیه راه، دیگر داد و قال بچّه ها را نمی شنیدم، چون رفته بودم به دوره بچگی خودم، کلاس چهارم ابتدایی، و فرّاش بلند قدّی را می دیدم که بچّه ها را به دستور ناظم فلک می کرد و معلّم حسابی را که گوش بچّه ها را می کشید و مداد لای انگشتهاشان می گذاشت و به هرکس صدایش در می آمد، می گفت: "ای گوساله، ای بزغاله!" و معلم قرائت و دیکته و انشایی را که به بچه ها معما می داد حل کنند و به قید قرعه به یکی از آنها جایزه می داد.

جایزه ش بیشتر یک مجلّه "خواندنیها" بود که خودش آن را خوانده بود و به درد خواندن بچّه ها هم نمی خورد. امّا همین جایزه برای ما یک دنیا ارزش داشت.

یک بار معمّایی که فقط من توانسته بودم آن را حلّ کنم این بود که چشمه ای که بهش می گویند "شام گرما" اسم درستش چی هست؟ و من قضا قورتکی فکر کرده بودم که چون این چشمه، چشمه آب گرم است و لابد شاه آنجا آبتنی می کرده است، اسمش را گذاشته اند "شاه گرماب".

Image caption خرکی را به عروسی خواندند / خر بخندید و شد از قهقهه سست!

شصت و دو سه سال پیش که دوره تجدّد شروع شده بود و تازه در کتاب های قرائت دبستانی شعر "خرکی را به عروسی خواندند / خر بخندید و شد از قهقهه سست" از خاقانی جایش را داده بود به "خر جانوری بود بی آزار / آماده برای بردن بار" از عباس یمینی شریف، ما گاهی اسم "گردش علمی" را می شنیدیم، امّا از دبستان به دبیرستان، از دبیرستان به دانشگاه، و از دانشگاه به میان مردم رفتیم و نفهمیدیم "گردش علمی" یعنی چی!

حالا دارم فکر می کنم که لابد "گردش علمی" ترجمه "اکسکورسیون پداگوژیک" (excursion pédagogique) فرنگی است که دهها گردش آموزشی مختلف را شامل می شود، از جمله دیدار موزه ها که شهر لندن بیش از 250 تاشان را دارد و یکیشان همان موزه ملّی نقاشی است، در وسط شهر، که آن پنجاه شصت تا بچه دبستانی داشتند به دیدارش می رفتند.

امروز که بعد از شصت و اندی سال، در عین تازه شدن حسرتم، می بینم خیلی از بچه های خیلی از جاهای دنیا از همان دوره دبستان گردش علمی می روند و معنیش را خوب می فهمند، واقعاً روحم شاد می شود.