"مرگ خر و عروسی سگ! "

Image caption جلو هر کدام از این خانه ها به زور می توانند یک اتومبیل پارک کنند، و در هر دو طرف خیابانهای باریک، قطار به قطار اتومبیل پارک شده است.

امروزه در لندن خیلی ازمردم توی خانه های کوچک هفتاد، هشتاد متری ای زندگی می کنند به عرضِ شش، هفت متر. بیشتر این خانه ها هم صد، صدو بیست سالِ پیش ساخته شده است، یعنی در آن روزگاری که داشتن اتومبیل شخصی از تجمّلات اعیان و اشراف بود.

امّا حالا که همه چیز عوض شده است، وآدم بی اتومبیل کسی است که کنار کوچه می خوابد، بیچاره صاحبهای این خانه های عهد بوقی!

جلو هر کدام از این خانه ها به زور می توانند یک اتومبیل پارک کنند، و در هر دو طرف خیابانهای باریک، قطار به قطار اتومبیل پارک شده است و آن وسط جا برای عبور یک اتومبیل بیشتر نیست و رانندگی توی خیابانهای باریک و دو طرفه این لانه موشها هم مهارت می خواهد، هم معجزه. گاهی هم که مهمانی برای یکی از این خانه ها بیاید، باید کلّی بگردد تا در آن حوالی جلو خانه یک بیچاره دیگر جای خالی گیر بیاورد و اتومبیلش را برای چند ساعت آنجا پارک کند.

Image caption دیروز که من و عیال از خانه بیرون آمدیم تا نیم ساعتی به پارک پشت خانه برویم، عیال یک حرف خیلی جدّی زد که من قاه قاه خندیدم!

با این توصیف حالا آدمی را در نظر بیاورید که اوّلاً زن باشد، ثانیاً به قول انگلیسیها "disabled" رسمی باشد ، یعنی عا جز و علیلی که با پای خودش نتواند راه برود، و ثالثا هفتاد و چند سال از عمرش گذشته باشد! خودمانیم، از همچین آدمی اصلاً می شود انتظار داشت که بتواند اتومبیلش را به آسانی جلو خانه اش پارک کند، مخصوصاً اگر خانه سمت راستش علاوه بر یک اتومبیل، یک موتور سیکلت هم داشته باشد و خانه سمت چپش تصادفاً اتومبیلش را نزدیک به مرز خانه این زن پارک کرده باشد!

دیروز که من و عیال از خانه بیرون آمدیم تا عصا زنان در پارک پشت خانه چند قدمی راه برویم، عیال به اتومبیل کوچکِ رنگِ رو رفته ای که جلو یکی از خانه های طرفِ ما پارک شده بود، اشاره کرد و گفت: "این ماشین را می بینی؟" گفتم: "آره، امّا این همسایه مان که یک ماشین مدل بالای بزرگِ هفت نفره دارد!"

عیال گفت: "بله، مال آنها نیست. اصلاً مال همسایه های ما نیست. معلوم نیست مال کی هست و خدا می داند چرا آورده، اینجا پارک کرده! الآن یک هفته است که از جاش تکان نخورده. امّا یک خوبی هم دارد!" با تعجّب گفتم: "چه خوبی ای؟" گفت: "دیروز آن همسایه "disabled" مان، خانم پاترسون خیلی خوشحال بود و می گفت صاحب این ماشین هرکی هست، هر روز دعاش می کند!" از این حرف قاه قاه خندیدم. عیال گفت: "چرا می خندی؟ خوب، بیچاره حرف دلش را می زد. نمی دانی توی این جای تنگ پارک کردن چه قدر برایش مشکل است!" گفتم: "من هم دعا می کنم که صاحبِ این ماشین حالاحالاها پیدایش نشود!"

Image caption سگ : «تو خری و من سگم! مرگ خر چه ربطی به عروسی سگ دارد؟ خر: «بسته به این است که سگ مال کی باشد و خر اهل کجا باشد!

فکر می کنم شما باید علّتِ آن خنده مرا حدس زده باشید... بله، درست حدس زده اید. علّتش دعای خانم پاترسون به جانِ صاحبِ خودخواهِ آن اتومبیل کوچک بود، که تصادفاً مرا به یاد این ضرب المثل فارسی انداخت که می گوید: "چه خوش گفت آن لهاووری به طوسی/ که مرگِ خر بود سگ را عروسی!"

این خودش تعریفی است از طبیعت آدمیزاد! نگاه نمی کند ببیند سودی که او از خدا می خواهد به زیان کی تمام می شود. از یک طرف خانم پاترسون هر روز به جان صاحبِ خودخواهِ آن اتومبیل کوچک دعا می کند و از طرف دیگر لابد همسایه دیگرمان، آقای جنکینز، که بیچاره این چند روزه مجبور شده است اتومبیلش را یک جایی دور از خانه اش پارک کند، هر روز به جان همان آدم نفرین می کند! حالا نمی خواهید خدا در مانده باشد که دعای آن یکی را مستجاب کند یا نفرین این یکی را!