"خدا خودش همه بیماران را شفای عاجل عطا فرمایاد!"

Image caption حکیم بقراط (Hippocrates)، پیامبر آیین پزشکی دنیا، که به سوگند نامه خودش وفادار ماند و دعوت و هدیه های "اردشیر اوّل"، شاهنشاه هخامنشی را ردّ کرد و گفت: "بهتر است که به درد همیهنان خود برسم!"

حالا را نمی دانم، امّا تا سی چهل سال پیش در ایران، دکترهای طبّ، یا پزشکها، دو دسته بودند، یک دسته پزشک بیماریهای عمومی، یک دسته هم پزشک متخصص. انگشت شماری از این پزشکهای متخصص که در دانشکده پزشکی درس می دادند، به خودشان می گفتند "پروفسور". هرکی هر ناخوشی ای داشت، اول می رفت پیش یکی از این پزشکهای عمومی.

مثلاً اگر سر درد ولش نمی کرد، پا نمی شد سراغ دکتر "متخصص سر" را بگیرد. همان دکتر "عمومی" حاذق بود که با سؤالهای جامع و معاینه درست و حسابی، مثلاً به این نتیجه می رسید که "سر درد" این مریض باید به "شست پا" ش مربوط باشد و آنوقت اگر لازم می شد، می فرستادش پیش "متخصص شست پا".

Image caption این هم فخر الاطباء، حکیمباشی جالینوس (Galen) که علم پزشکی غرب هزار سال در مکتب او شاگردی کرد. جالینوس معتقد بود که بهترین پزشک کسی است که فیلسوف هم باشد!

این رویه تخصّص بازی افراطی مال دوره جدید است که پزشکی پیشرفت کرده است و به اصطلاح دامنه اش وسیع شده است. پیش از اینها به کسی می گفتند طبیب که بشود یک بیمارستان را به دستش سپرد و او از پس تشخیص و معالجه همه بیماریها بر بیاید: مسئولیت سنگینی که خدا از جبرئیل سبکبال هم مخواهاد! برای همین بود که از صدتا طبیب، یک طبیب معروف می شد به حاذق بودن و با گرفتن لقب "فخرالاطبّاء" حکیمباشی می شد. حالا ما از دکترهای عمومی که هیچ، از دکترهای متخصص هم همچین انتظارهایی نداریم.

بعضی از همان دکترهای عمومی حاذق در دانشگاههای همین انگلستان تحصیل کرده بودند و لابد تحصیلات پزشکی در اینجا آن قدر اعتبار داشت که این دکترهای ایرانی روی تابلوهاشان مثلاً " بنویسند: "دارای درجه دکتری از دانشگاه لندن"! ولی هزار افسوس که آن ممه را لولو برد. این را با تجربه سی چهل ساله عرض می کنم.

Image caption بعد از گذشتن از هفتخوان پزشک و بیمارستان، تازه باید دست دعا به طرف آسمان بلند کنید و بگویید: "خدایا، خودت شفا بده!"

حالا در لندن، پایتخت همین انگلستان، در سیستم دولتی که خدمات پزشکی رایگان ارائه می کند، در بسیاری موارد، پزشکهای بیماریهای عمومی که بهشان می گویند «general practitioner» یا به اختصار "GP"، برای هر بیمار بر طبق مقررات ده دقیقه یا در واقع هشت دقیقه بیشتر وقت ندارند. پشت میزشان نشسته اند و معمولا از جاشان بلند نمی شوند و حرفهای شما را هم، در حالی که دارند به پرونده تان روی صفحه کامپیوتر نگاه می کنند، ده تا یکی می شنوند و از پنج دقیقه که گذشت، بی صبری نشان می دهند، به طوری که شما حواستان پرت می شود و نصف بیشتر چیزهایی را که خواسته بودید بگویید، فراموش می کنید و اگر دفعه سوم چهارمتان باشد که برای همان بیماری نسخه عوض کرده باشند، یعنی بیماری شما را تشخیص نداده باشند، شما را الله بختکی معرفی می کنند به یک متخصص در یک بیمارستان و شما دو سه هفته ای در انتظار می مانید تا نامه ای از بیمارستان برسد و اگر خیلی خوش شانس باشید، دو سه ماه بعد در بیمارستان دستیار آن دکتر متخصص شما را می بیند و دستور چند تا آزمایش می دهد و باز اگر خیلی خوش شانس باشید، یعنی بیماری در این چند ماه خودش خوب شده باشد، یا خدا نکرده شما را به آن دنیا معلق نکرده باشد، بعد از چند ماه یک نسخه از آن دستیار متخصص می گیرید و بعد از گذشتن از این هفتخوان، تازه باید سرتان را به طرف آسمان بلند کنید و بگویید: "خدایا، خودت شفا بده!"

خلاصه کلام اینکه دیگر از آن پزشکهای عمومی ای که یک تنه می توانستند یک بیمارستان را اداره کنند، خبری نیست و این پزشکهای عمومی هم در واقع "منشی" یا "دفتر دار" پزشکهای متخصص بیمارستانها هستند و کارشان این است که جلو شما را سدّ کنند تا چند ماهی نتوانید اقلا به دستیار یک پزشک متخصص دسترسی پیدا کنید! پس حالا دیگر خدا خودش همه بیماران را شفای عاجل عطا فرمایاد!