"دامن صحرا و تماشای بهار "

Image caption به نظر نمی آید که این منظره، یکی از لاله زارهای هلند باشد، چون هلند کوه ندارد!

معمولا همه آنهایی که کامپیوتر شخصی دارند، تصویری برای زمینه "مونیتور" شان انتخاب می کنند تا اوّلاً وقتی کامپیوترشان را باز کردند، چشمشان به یک صفحه خالی نیفتد، ثانیاً چشمشان به تصویری بیفتد که از دیدنش خسته نشوند. نشد!

گفتم "مونیتور" (monitor) و یادم رفت که بگویم این صفحه کامپیوتر را در فارسی به چیزهایی مثل صفحه نمايش، صفحه نمايش تصوير، نمايشگر، و مبصر ترجمه کرده اند، و من تا وقتی که برای رادیو، تلویزیون، پست،تلفن، تلگراف، و امثال اینها کلمه های فارسی دقیق و روشن و واحدی پیشنهاد نشده است، "مونیتور" را همان مونیتور می گویم.

بله، خلاصه هرکسی روی مونیتور دستگاه کامپیوترش تصویری دارد، و معلوم است که این تصویرها تا چه حد می تواند متنوع و متفاوت باشد. یکی از همکارهای انگلیسی، وقتی چشمش به تصویر روی مونیتور من افتاد، اوّل چند لحظه ای تو بحر آن رفت و بعد گفت: "به نظر نمی آید که این منظره، یکی از لاله زارهای هلند باشد، چون هلند کوه ندارد!"

Image caption تصویری از یک مزرعۀ گلهای لاله در هلند.

نمی دانم چرا یکدفعه هوس شیطنت به دلم افتاد و قیافه ای جدّی به خودم گرفتم و گفتم: "درست حدس زدی. این عکس یکی از صحراهای ایران است!" قیافه جدّی من تأثیری نکرد و همکار انگلیسی قاه قاه خندید و گفت: "می خواهی بگویی من نمی دانم صحرا کجاست؟ پس این عکس باید ساختگی باشد!"

باز هم با همان قیافه جدّی به او گفتم: "من توی کامپیوترم یک آلبوم از این جور صحراهای ایران دارم. بنشین آنها را نشانت بدهم!" نشست و نشانش دادم. شما می دانید که در انگلیسی به "بیابان" می گویند «desert»، و «صحرا» یا به قول انگلیسیها «صاحارا»، فقط به بزرگ ترین بیابان دنیا در شمال آفریقا می گویند که نُه میلیون و شصت و پنج هزار کیلومتر مربع وسعت دارد.

خوب، معلوم است که وقتی من به یک دشت پُر از شقایق در نزدیک یک رشته کوه بگویم «صحرا»، هیچوقت یک انگلیسی نمی تواند حرف مرا جدّی بگیرد.

Image caption این هم تصویری از یک "صحرا" ایران در دامن البرز.

حالا این به جای خود. بشنوید از یک همکار ایرانی که چون با یقین کامل می داند که در زبان عربی به جاهایی مثل بیابانهای بی آب و علف عربستان می گویند "صحرا"، سخت تعجّب می کند که می بیند "سعدی"، استاد سخن فارسی، گفته است: "بامدادی که تفاوت نکند لیل و نهار/ خوش بود دامن صحرا و تماشای بهار!" و تعجّبش بیشتر می شود وقتی از همه شاعرهای بزرگ کلاسیک مثال می آوری که "صحرا" برای آنها دشت خرّم پوشیده از گل و گیاهی است که مردم برای تماشای زیبایی طبیعت در بهار به آنجا می روند و لسان الغیب "حافظ"، شاگرد و همشهری "سعدی" هم این معنای فارسی کلمه "صحرا" را در یکجا این طور تأیید می کند: "خلوت گزیده را به تماشا چه حاجت است/ چون کوی دوست هست به صحرا چه حاجت است!" و در جای دیگر این طور: "تو نیز باده به چنگ آر و راه صحرا گیر/ که مرغ نغمه سرا ساز خوش نوا آورد!"

آنوقت است که من به آن همکار انگلیسی و این همکار ایرانی می گویم: "هیچ تعجّبی ندارد! این خاصیت تأثیر "محیط و فرهنگ" در کلمه هایی است که از یک زبان وارد زبان دیگر می شود. ما "صحرا"ی عربی را می گیریم و آن را به دشتی پر از گل و گیاه در "این دنیا" تبدیل می کنیم و عربها "پردیس" یا "فردوس" فارسی را که "باغ دیوار دار" است، می گیرند و آن را به "باغ بهشت" در"آن دنیا" تبدیل می کنند!