" بار الها، آدمیزاد را ببخش، چون نمی داند چه کار می کند!"

Image caption چند سال پیش این کلیسا را فروختند به یک "بساز و بفروش" و چند ماه بعد تبدیل شد به چندتایی آپارتمان لوکس.

یکی از خیابانهای نزدیک خانه ما، در حاشیه لندن، می خورد به یک چهار راه که وسطش یک میدان بزرگ هست، و وسط این میدان یک کلیسای جمع و جور و زیبای قدیمی، مثل بیشتر کلیساها همه ش از سنگ خارا. لابد آن قدیمها این محلّه یک دهکده می بوده است، دور این کلیسا، و همه اهل دهکده افتخار می کرده بودند که همچین کلیسایی دارند. بعد که شهر دهکده را بلعید، کلیسا در غربتِ شهر، وسط یک چهار راهی کز کرد!

وقتی دهکده ها شهر می شوند، خیلی چیزها عوض می شود. چند سال پیش این کلیسا را فروختند به یک "بساز و بفروش" و چند ماه بعد تبدیل شد به چندتایی آپارتمان لوکس. البتّه از بیرون کلیسا همان کلیساست، چون طبق مقرّرات "ابنیه ثبت شده" (Registered Buildings) حق ندارند از بیرون کوچکترین دستی به ترکیبش بزنند. حالا در ظاهر هنوز "خانه خدا" ست، امّا خدا خودش دیگر آنجا نیست و عذرش را خواسته اند و جایش را داده اند به عدّه ای آدمیزاد!

Image caption نخیر، این که شما می بینید، سینما بوده است، حالا شده است کلیسا.

چند روز پیش به رانندۀ تاکسی تلفنی ای که داشت مرا می برد خانه یک دوست ایرانی در آن سرِ لندن، گفتم: "الآن از جلو یک سینما رد شدیم، امّا دیدم رو تابلوش نوشته کلیسای پِنتِکوستی ایلیم (Elim Pentecostal Church). لابد حالا دیگر کلیسا ها را به شکل سینما می سازند تا مردم آنها را عوضی بگیرند!"

راننده که یک مرد محترم پاکستانی میانه سال بود، خیلی جدّی گفت: "نخیر، این که شما دیدید، سینما بوده، کلیساش کرده اند. خیلی از سینما ها را می خرند، مسجد می کنند!" سرم را تکان دادم و گفتم: «آخر مسجد گنبدی می خواهد، مناره ای می خواهد. همین طوری که نمی شود روی سر درِ سینما تابلو مسجد بزنند!" راننده لبخندی زد و گفت: "این که کاری ندارد! گنبد و مناره هم سرش می گذارند. سینما را مسجد کردن هم از ساختن مسجد ارزان تر تمام می شود، هم ثوابش بیشتر است! شما نشنیده اید که حاجیحَسَن بُلقیه (Haji Hassan Bolkiah)، سلطان کشور اسلامی برونَی (Brunei)، هر جای دنیا که سینما یا کلیسای فروشی گیرش بیاید، می خرد و آن را مسجد می کند؟"

Image caption سینما آپولوی 1913، سینما آسترای 1974، مسجد عزیزیه امروز.

ترسیدم به چندتایی از صدها کرامت حیرت انگیز اعلیحضرت قدر قدرت حسن بُلقیه، امپراتور مملکت کوچولوی برونَی در آسیای جنوب شرقی، با حکومت مطلقۀ اسلامی، با کمتر از چهار صد هزار نفر جمعیت، و کلّی ذخیره نفت و گاز طبیعی، اشاره ای بکنم، خدا نکرده، راننده بوی کفر بشنود! با وجود این بی احتیاطی کردم و با لحنی حتّی المقدور خنثی و مخنّث گفتم: «همان سلطانی را می گویید که می گویند همه اسباب زندگانیش از طلاست، و شکوه و جلال را به جایی رسانده است که هارون الرشید دربان قصرش هم حساب نمی شود؟ همان سلطانی که می گویند الآن چهل میلیارد دلار ثروت دارد؟"

راننده واقعاً مرد محترمی بود. برای اینکه من دلخور نشوم، موضوع صحبت را عوض کرد. من هم ازش نپرسیدم که راستی راستی سینمایی هست که گنبد سرش گذاشته باشند و مسجدش کرده باشند! البتّه خودم بعداً گشتم و آن را پیدا کردم. سینمای "آپولو" (Apollo)، متولّد 1913، با چند بار اسم و شغل عوض کردن، در سال 1974 شد سینمای "آسترا" (Astra) و کم کم فیلمهای سکسی و لختی پُختی نشان داد، و بالاخره در سنّ هفتاد سالگی توبه کرد و شد مسجد: مسجد عزیزیه با دو تا گنبد. مغازه جلوش هم قصّابی حلال گوشت! بله، اینجاست که باید حرف حضرت عیسی را به یاد آورد و گفت: " بار الها ، آدمیزاد را ببخش، چون نمی داند چه کار می کند!"