"شعر در اتاق انتظار "

Image caption در عهد صغر، روی خیلی از دیوارها، این بیت شعر آبکی را خوانده بودم: "به یادگار نوشتم خطی ز دلتنگی / در این زمانه ندیدم رفیق یکرنگی"!

اگر می بینیم سعدی علیه الرحمه فرموده است: "مردباید که گیرد اندر گوش/ ور نبشته ست پند بر دیوار"، لابد در عهد او "پند" و "دیوار" با هم دمخور بودند و مردم از رابطه آنها خبر داشتند. لابد اینجا و آنجا، در مدرسه و مسجد، در خانه و بازار، پندهایی بر سینۀ دیوارها، مردم را به خواندن و در گوش گرفتن و سعادتمند شدن دعوت می کرد.

من خودم یادم نمی آید که در عهد صغر پندی، فحشی، شعاری، یا پیغامی روی دیوارخانه های مردم نوشته باشم، ولی روی خیلی از دیوارها این بیت شعر آبکی را خوانده بودم: "به یادگار نوشتم خطی ز دلتنگی / در این زمانه ندیدم رفیق یکرنگی"!

روی دیوار یک مغازه پارچه فروشی هم دو تا نوشته قاب کرده دیده بودم، با خط خوش نستعلیق، که یکیش می گفت: "نسیه نمی دهیم!" و دوّمیش می گفت: "دست طلب که پیش کسان می کنی دراز/ پل بسته ای که بگذری از آبروی خویش!"

Image caption دیوار اتاقهای پذیرایی نمایشگاه شعرهای قاب کرده، مخصوصاً شعرهای میهنی و صوفیانه. (عکس از سایت احمد ابراهیمی فرد، خوشنویسی از اسرافیل شیرچی، تذهیب از داور پروین)

چند سال پیش که رفته بودم تهران، خانه ای نبود که من بروم و حد اقل یک شعر قاب کرده به دیوارش نبینم. خانه هایی هم بود که صاحبهای خوش فکر و خوش ذوقشان اتاق پذیرایی را کرده بودند نمایشگاه شعرهای قاب کرده، مخصوصاً شعرهای میهنی و صوفیانه: "چو ایران نباشد، تن من مباد/ بدین بوم و بر زنده یک تن مباد!"

منسوب به فردوسی در کنار " دل، ای رفيق، بر اين کاروانسرای مبند/ که خانه ساختن آيين کاروانی نيست" از همان سعدی علیه الرحمه، که حالا اگر سر از گور در می آورد و به خانه های اهل خوش فکری و خوش ذوقی سر می زد، می دید تمام "پند" هاش را با قلم نی و مرکب مرغوب نبشته اند و قاب کرده اند و به دیوار زده اند! حالا چه حالی به ش دست می داد، آن را دیگر خدا می داند.

البته این استقبال گرم و با شکوه از "شعر دیواری" برای ما ایرانیها که سقمّان را با شعر موزون مقفی بر داشته اند، هیچ تعجّبی ندارد! تعجّب من از این است که توی این انگلستان که شعر در زندگی روزمرّه مردم جایی ندارد و فقط کسانی "شعر" می خوانند که "می خواهند" شعر بخوانند و از شعر انتظار ندارند که پا از خط وظیفه معنوی و هنری خودش بیرون بگذارد، می بینم توی یک بیمارستان، به چندین زبان، از جمله هندی و فارسی و اردو، شعرهایی کامل از شاعرهای معاصر را با ترجمه انگلیسی آنها قاب کرده اند و بر دیوار راهروهای بیمارستان آویخته اند.

می ایستم مقابل شعر فارسیش از "شاداب وجدی" با عنوان "یک روز دیگر" و بعد از یک بار خواندن، این بندش را که مرا به ایران برده است، دوباره می خوانم: در خالی خلوت/ بال نگاهم باز/ پر می کشد تا بستر کارون/ تا تشنه لبهای کویر لوت/ رؤیای سبز دامن البرز/ آوازهای آبی امواج آزاد خزر/ می خواندم بر خویش/ می آیدم در گوش.

Image caption "نسیه نمی دهیم... دست طلب که پیش کسان می کنی دراز/ پل بسته ای که بگذری از آبروی خویش!"

و تعجّبم بیشتر می شود وقتی در اتاق انتظار پزشک محلّه منتظر نوبت نشسته ام، در کنار مجله های رنگین سبک و سنگین چشمم می افتد به جزوه کوچکی با عنوان «شعر در اتاق انتظار»، در شش صفحه، با ده تا شعر از شاعرهای خوبِ معروف و شاعرهای نامعروفِ خوب! ناشرش کیست؟ یک انجمن خیریه به همین اسم «شعر در اتاق انتظار». هر ده تا شعر این جزوه را خواندم و داشتم یکی از آنها را دوباره می خواندم که نوبتم رسید. خوشحال شدم که دیدم روی صفحه جزوه با خط درشت نوشته است: "می توانید این جزوه را برای خودتان بردارید" و من هم آن را برداشتم و گذاشتم توی جیب بغلم!