"این چه تمثیلی است؟"

Image caption انجیل یوحنّا، باب دهم: "من شبان نیکو هستم، شبان نیکو جان خود را در راه گوسفندان می نهد!"

همسایه انگلیسی که حالا دیگر خودش را رفیق من می داند، گاهی رفیقانه سر به سرم می گذارد. مثلاً دیروز تا سلام و علیک کردیم و من برای خودم چایی لیمو سفارش دادم، گفت: "همین چند دقیقه پیش از حضرت عیسی شنیدم که امروز می بینمت!"

من هم برای اینکه سر به سرش بگذارم، گفتم: "برای من پیغامی نداد؟" رفیق انگلیسی دستی به شانه ام زد و گفت: "چرا، پیغامش این بود که تو از این آغل نیستی، امّا بدان که او شبان تو هم هست!"

اشاره اش به یکی از تمثیلهای حضرت عیسی مسیح در انجیل "یوحنّا" بود: عیسی "شبان خوب" و مردم مؤمن "گوسفندان خوب" او، و این حرفش که "مرا گوسفندان‌ ديگر هست‌ كه‌ از اين‌ آغل‌ نيستند. بايد آنها را نيز بياورم‌ و آواز مرا خواهند شنيد و يك‌ گله‌ و يك‌ شبان‌ خواهند شد" : آرزوی بزرگی که همه یکصد و بیست چهار هزار و اندی پیغمبر داشتند، امّا نشد که عالم یک "آغل" بشود، با یک "شبان" و همه گوسفندهای عالم فقط صدای او را بشناسند و از دنبال او بروند!

خندیدم و گفتم: "موضوع خوبی را پیش کشیدی. ما هم توی ادبیاتمان تمثیل و استعاره "گوسفند" و "شبان" زیاد داریم، و معمولا در این تمثیلها پای "گرگ" هم به میان می آید که لابد همان شیطان رجیم است!" یک ساعت بعد که داشتیم با هم خدا حافظی می کردیم، او با همان لبخند همیشگیش گفت: "باید یادم بماند که تو از آن گوسفندهایی هستی که گوش به هیچ شبانی نمی دهند!"

Image caption یکی از "شبان" های معروف تاریخ، پشتش به "انسانیت" و رویش به "گلّه های جهل و جنایت".

دیگر نخواستم بگویم: "بابا جان، من اصلاً گوسفند نیستم، آدمم! آدم، آزاد و صاحب عقل و اختیار!"، چون این می شد موضوع یک بحث تازه و ما هم که دیگر وقت برای بحث تازه نداشتیم.

در راه برگشتن به خانه این فکر توی کلّه ام افتاد که چرا ما که مثلاً انسان هستیم و اشرف مخلوقاتیم و خدا به شکل خودش خلقمان کرده است و روحش را توی قالبمان دمیده است، از همان اولین دوره ای که تمدن را شروع کردیم، خدا و پیغمبرمان، و کدخدا و حاکم و پادشاهمان، همه باید به "چوپان" تشبیه بشوند و خودمان به "گوسفند"! اگر قرار بود که "گلّه" باشیم که، خوب، در گوشه ای از بهشت روی زمین دُم نمی انداختیم و مثل بقیه جانورها گلّه ای زندگی می کردیم!

تازه همه آنهایی که از آن اوّل تا حالا، هر وقت به مناسبتی، ما را به گوسفند تشبیه کرده اند و خودشان را به چوپان، که یعنی حافظ جان ما و ضامن سعادت ما هستند، فقط "صورت ظاهر" چوپان را دیده اند و "صورت باطن" آن را ندیده گرفته اند. استاد حکمت و سخن فارسی، سعدی، هم که خیلی مواظب بوده است که با حرفهایش کوزه بی دسته نسازد، از پادشاه انتظار دارد که خودش را "شبان" بداند و توده مردم را "گلّه"، یعنی دلسوز مردم باشد و مثل "گرگ" به آنها ظلم نکند:

Image caption گر از چنگال گرگم در ربودی؛/ بدیدم عاقبت گرگم تو بودی!

حرام است بر پادشه خواب خَوش

چو باشد ضعیف از قوی بارکَش!

میازار عامی به یک خردله

که سلطان شبان است و عامی گله:

چو پرخاش بینند و بیداد از او،

شبان نیست، گرگ است، فریاد از او!

امّا همین سعدی در یک جای دیگر معجزه می شود و "صورت باطن" شبان را می بیند و تازه می فهمد که ای بابا، چوپان که دلش به حال خودِ گوسفند نسوخته است، و آنوقت می فرماید:

شنیدم گوسفندی را بزرگی

رهانید از دهان و چنگ گرگی؛

شبانگه کارد بر حلقش بمالید،

روان گوسفند از وی بنالید :

گر از چنگال گرگم در ربودی؛

بدیدم عاقبت گرگم تو بودی!