"ای برادر، تو همان اندیشه ای!"

Image caption حضرت مولوی بلخی رومی که فرمود: "ای برادر تو همان اندیشه ای!"

بعضی از بزرگان ما، مثل بعضی از بزرگان هر جای دیگر دنیا، گاهی حرفهایی می زدند که از خودشان خیلی بزرگتر بود و باید قرنها می گذشت تا بزرگی آن حرفها با تجربه و علم برای اهل زمانه ثابت می شد.

یکی از این بزرگان حضرت "مولویِ" بلخیِ رومیِ نیمیش از ترکستان، نیمیش از فرغانه است که در حدود هشت قرن پیش، در حالی که داشت حرفهای کوچک می زد، یکدفعه یک حرف خیلی بزرگ، مثل خورشید توی ذهنش درخشید و دل و زبانش را روشن کرد و فرمود: "ای برادر تو همان اندیشه‌ای/ ما بقی تو استخوان و ریشه‌ای!"

امروز که نه قرن هفتم هجری، بلکه قرن بیست و یکم میلادی است، با تجربه و علم به آنهایی که می خواسته اند بفهمند، ثابت شده است که آدمیزاد با جسمش یا در جسمش "حیوان" است، حیوانی مثل همه حیوانهای دیگر، و با روحش، یعنی با حافظه و ذهنش است که به "اندیشه" رسیده است و "انسان" شده است.

خوب، این درست مثل این است که بگوییم: "ای آدمیزاد، انسانِ تو همان اندیشه توست. از اندیشه که بگذریم، مثل بقیه حیوانات، یک مشت گوشت و استخوان و رگ و ریشه ای!" و از این حرف نمی شود ایرادی گرفت.

Image caption رنه دکارت (Rene Descartes)، فیلسوف فرانسوی که فرمود: "من می اندیشم، پس من هستم!"

در حدود پنج قرن بعد از مولوی بود که "دکارت" (Rene Descartes)، فیلسوف فرانسوی، همین "اندیشه" را پایه ای کرد برای اثبات وجود یا هستی انسان و گفت: " Je pense, donc je suis"، یعنی "من فکر می کنم، پس من هستم!" و این شد معروف ترین حرف او، که تازه خیلی راحت می شود ازش ایراد گرفت. مثلاً می شود گفت: "تو اوّل ثابت کن که هستی، بعد بگو که فکر هم می کنی!"

بله، آدمیزاد "همان اندیشه" است. به گفته همین مولوی، ما اوّل سنگ بودیم، بعد گیاه شدیم، بعد حیوان شدیم، بعد با اندیشه انسان شدیم، با اندیشه فرشته می شویم، با اندیشه از فرشته بالاتر می رویم و با اندیشه به جایی می رسیم، که تصوّرش را هم نمی شود کرد!

حالا اگر برایتان بگویم که چه طور شد که من به یاد "همان اندیشه ایِ" مولوی افتادم، ملاحظه خواهید کرد که آدمیزاد واقعاً "همان اندیشه" است، چه اندیشه مولوی و داروین و اینشتین، چه اندیشه بقال خرزویل یا علاف نیشابور، چه اندیشه یک خانم هشتاد و نه ساله انگلیسی که عمل آب مروارید چشم راست کرده بود و خیلی راضی بود و عینک هم نمی خواست و حالا آمده بود درمانگاه برای عمل چشم راستش و در اتاق انتظار یک نفس حرف می زد و همه را می خنداند و سر گرم می کرد و وسط حرفهاش هی می گفت: "می دانید، من هشتاد و نه سالم است!" و هر بار لابد خیال می کرد برای اوّلین بار است که می گوید هشتاد و نه سالش است!

دفعه سوّم، چهارم که ازش شنیدم هشتاد و نه سالش است، راستش حسودیم شد. دیدم با وجود اینکه پانزده، شانزده سال از من پیر تر است، از لحاظ جسم بیست، سی سالی از من جوان تر است! فکر کردم آیا واقعاً دلش می خواهد دیگران به ش حسادت کنند؟

Image caption این خانم هشتاد و سه سالش است. به ندرت با عینک عکس می گیرد. به ندرت حرف می زند! و هیچ دلش نمی خواهد بداند چند سالش است.

مرد یا زن فرقی نمی کند، چون در همین لندن از مردهای بالای هشتاد هم خیلی شنیده ام که به سنّ زیادشان نازیده اند و مرا به حسادت انداخته اند.

تا چهل سالگی آدم دلش می خواهد خودش را از سنش بالاتر نشان بدهد. از چهل به بعد سالهای سال نمی خواهد فکر کند که چند سال دارد! امّا از هفتاد که گذشت، همین طور روز شماری می کند تا بتواند سنّش را یک سال بالا ببرد! این کار هم یکی از بازیهای "اندیشه" آدمیزاد است! حالا این "اندیشه" است که انسان را به بازی می گیرد، یا آدمیزاد است که با "اندیشه" بازی می کند؟ هان؟