"مگر می شود عقل کسی را دزدید؟"

Image caption آقای "والتِر سَوِج لَندوُر" نویسنده کتاب "مکالمات خیالی"، الهام بخش علیزاده طوسی در نوشتن نامه این هفته

اگر یادتان باشد، هفتۀ پیش اشاره ای کردم به کتاب "مکالمات خیالی" از "والتر سَوِج لًندور" (Walter Savage Landor)، شاعر و نویسندۀ انگلیسی. حالا این هفته هوس کرده ام که خودم یک مکالمۀ خیالی بنویسم بین "هیتلر" رهبر نازیهای آلمان و "پطروس" قدّیس، دربان بهشت.

هیتلر که بعد از پیروزی "متفقین" تازه خودکشی کرده است و به آن دنیا رفته است، خودش را به در بهشت می رساند و از پطروس اجازۀ ورود می خواهد. گوش می دهیم، ببینیم چی می گویند:

هیتلر: آخر برای چی مرا به بهشت راه نمی دهید؟

پطروس: اگر بهشتی می بودی، حتماً راهت می دادم. با این جنایتهایی که کرده ای، انتظار داری بیایی توی بهشت؟ واقعاً که!

هیتلر: من؟ جنایت؟ چه حرفها! من در تمام عمرم آزارم به یک مورچه هم نرسیده است!

پطروس: تا آنجایی که من خبر دارم، آن هم از منابع موثّق، در جنگ وحشیانۀ تو پنجاه تا هفتاد میلیون آدم کشته شدند.

هیتلر: فرمودید جنگ من؟ یعنی من یکنفره، در یک جنگ یکنفره، پنجاه تا هفتاد میلیون آدم کشته ام؟ شما که خودتان بیست قرن پیش روی زمین زندگی کرده بودید، باید حساب دستتان باشد! چه طور باور می کنید که یک نفر آدم بتواند همچین جنگی بکند؟

پطروس: مغلطه نکن. نگفتم یکنفره! هشتاد میلیون جمعیت آلمان را با حرفهای پوچ و احمقانه ات گول زدی، فریب دادی، عقلشان را دزدیدی، سیلشان کردی، طوفانشان کردی، راهشان انداختی تا رفتند و زدند و کشتند و سوزاندند و ویران کردند و...!

هیتلر: عالیجناب پطروس، این قدر تند نتازید! پیاده بشوید، با هم برویم! من اگر جواب همین حرفتان را بدهم، هیچ دادگاه با شعور و بیطرفی، چه زمینی، چه آسمانی، نمی تواند رأی به محکویت من بدهد!

Image caption همین عالیجناب "کاردینال اوجنیو چِلّی" در دوّم مارس 1939 به عنوان «پاپ پیوس دوازدهم» در "واتیکان" جانشین حضرت عیسی علیه السّلام شد و چهار روز بعد همین آقای "آدولف هیتلر" تانکهایش را وارد لهستان کرد

پطروس: دادگاههای با شعور و بیطرف زمین که همه رأی به محکومیتت دادند و پرونده ات را بستند! در دادگاه آسمان هم گمان نمی کنم حتّی شیطان حاضر باشد شفاعتت را بکند!

هیتلر: من نمی گویم فرشته ام، قدّیسم، معصومم، پاکم، و صد در صد لایق بهشتم، ولی می توانم ادّعا کنم که هرگز عقل هیچکس را ندزدیده ام.

پطروس: یک کتاب نوشتی، اسمش را گذاشتی "نبرد من"! همه اش من، من، من! پس آن جنگ پنج ساله هم جنگ تو بود، نه جنگ ملّت آلمان!

Image caption "پُطرُس قدّیس"، کلید بهشت در یک دستش و نامه اعمال بندگان خدا در دست دیگرش

هیتلر: این را درست گفتید. هرکس این اسم را بشنود، ممکن است همچین تصوّری بکند! راستش من می خواستم اسم کتابم را بگذارم "چهار سال و نیم مبارزه با دروغ، حماقت و بز دلی". ناشر پول پرست حقّه بازم گفت: این اسم خیلی دراز است و پیشنهاد کرد که اسمش را بگذارم نبرد من."

پطروس: اسم آن لاطائلات را هرچی می گذاشتی فرقی نمی کرد. با همین لاطائلات بود که عقل هشتاد میلیون آلمانی را دزدیدی!

هیتلر: حیف از شماست که همچین حرفی بزنید! مگر می شود که کسی عقل داشته باشد و کس دیگری بیاید آن را بدزدد؟ در دنیا همه چیز را می شود دزدید، الاّ عقل! آدم یا با شعور است یا بیشعور! یا داناست، یا نادان! یا عاقل است یا بی عقل! کسی که عقل داشته باشد، گول نمی خورد! پس کسی که گول می خورد، عقل ندارد که کسی آن را بدزدد! همۀ آنهایی که می گویید من گولشان زدم، دلشان می خواست هیتلر باشند. بنا بر این آنها بودند که مرا هیتلر کردند! بعد هم نشستند کنار.

پطروس: نمی دانم چی بگویم! شاید این حرفت درست باشد، امّا این ربطی به گناههای خودت ندارد... اینجا پشت در بمان تا برگردم. باید بروم این موضوع را با مَلَکُ العَقل، میکائیل، در میان بگذارم."

بله، هیتلر هنوز پشت در منتظر است و پطروس هم هنوز بر نگشته است!