"سؤالهای گُنده و آدمهای بی سؤال"

Image caption «تونی» (Tony) رانندۀ آمبولانس که سرش برای سؤالهای گُنده درد می کند.

فکر می کنم کسی که بخواهد رانندۀ آمبولانس بشود، چه آمبولانس اورژانس، چه آمبولانس عادّی، در هر جای دنیا که باشد، چه در دالغوزستان، چه در انگلستان، حتماً باید سواد خواندن و نوشتن داشته باشد و برای این کار دوره هم ببیند و امتحان هم پس بدهد و قبول هم بشود.

امّا فکر نمی کنم در هیچ جای دنیا از رانندۀ آمبولانس بخواهند که درجۀ دانشگاهی داشته باشد، سرش برای سؤالهای گُنده درد بکند، و دلش بخواهد چیزهایی را بداند که دانستن آنها نه خاصیتی دارد که در این دنیا برای آدم نان و آب بشود، نه ثوابی دارد که در آن دنیا حساب پس انداز آدم را بالا ببرد!

می خواهم بگویم که من یک همچین رانندۀ آمبولانسی را سراغ دارم، که البتّه تحصیلات دانشگاهی ندارد، امّا سرش برای این جور سؤالهای گُنده درد می کند، خیلی هم درد می کند. این راننده یک انگلیسی افریقایی تبار است به اسم «تونی» (Tony) که بر عکس راننده های دیگری که من دیده ام، رادیوَش را روی ایستگاه موسیقی کلاسیک می گذارد و اگر میان چند تا بیماری که سوار می کند، کسی پیدا بشود که یک کلمه حرف حسابی بزند، فوراً صدای رادیوَش را می برد پایین، یا اصلاً آن را خاموش می کند.

Image caption روی «تی شرت» این خانم نوشته است: «خدا در روز هفتم استراحت کرد و به موسیقی گوش داد»، امّا نگفته است موسیقی پاپ، موسیقی کلاسیک یا هر دو.

یادم می آید در یکی از سفرها، یکی از بیمارها که هم خیلی بلند ناله می کرد، هم برای خودش یا برای همه خیلی بلند حرف می زد، می گفت: «هر بار می آیی بیمارستان، یک مرض تازه رویت می گذارند. آن قدیمها که مردم این همه گناههای کبیره نمی کردند، خدا این همه مرض نازل نمی کرد».

«ازدواج نکرده، می روند حامله می شوند، آنوقت بچّه می اندازند و قتل نفس می کنند. روز یکشنبه که خدا خودش بعد از شش روز کارِ خلقت عالم، استراحت کرد و از ما خواست که در این روز برای عبادتش به کلیسا برویم، حالا همۀ مغازه ها و فروشگاهها بازند! انگار می خواهند به خدا دهن کجی کنند»!

در این موقع «تونی» صدای رادیوَش را آورد پایین و قاه قاه خندید و با صدای بلند گفت: «پدر جان، مرض را خدا نازل نمی کند! ما آدمها عوض می شویم، گناههامان هم عوض می شود، امّا خدا عوض نمی شود. خدا همیشه همان خدایی است که از ازل بوده است و تا ابد هم خواهد بود و احتیاج به استراحت هم ندارد!»

Image caption هر وقت سؤال بزرگی برایم پیش می آمد، می رفتم کلیسا پیش کشیش. سالها رفتم و پرسیدم و برای هیچکدام از سؤالهایم جوابی نگرفتم.

بیمار پیر باز صدای ناله اش بلند شد و باز با صدای خیلی بلند همان حرفهایش را از سر گرفت. «تونی» باز قاه قاه خندید و رادیوَش را گذاشت روی موسیقی پاپ و صدایش را حسابی برد بالا. سرم را تکان دادم و هیچی نگفتم. وقتی «تونی» بیمار مؤمن را در خانه اش پیاده کرد و او را برد توی خانه و به کس و کارش تحویل داد و برگشت، گفتم: «می دانی تونی، دلم برای این آدمها می سوزد، چون هیچوقت برایشان سؤال پیش نمی آید. مثلاً از خودشان نمی پرسند: «اگر در یک طرف یک خدا باشد که شش روز بنشیند و این عالم هستی و همۀ موجودات زنده را یکی یکی از عدم به وجود بیاورد و مثلاً به سوسک که می رسد، پشت سر هم، سیصد و پنجاه هزار نوعش را خلق کند و خسته بشود و روز هفتم استراحت بکند، و در طرف دیگر خدایی باشد که خودش قانون خلقت و هستی و حیات باشد، و همۀ عالم را در یک لحظه آشکار بکند، کدام یکی خداتر است»؟

«تونی» رادیوَش را خاموش کرد و گفت: «جوان که بودم، همۀ یکشنبه ها می رفتم به کلیسا. هر وقت یکی از این سؤالها برایم پیش می آمد، می رفتم پیش کشیش. سالها پرسیدم و برای هیچکدام از سؤالهایم جوابی نگرفتم. آنوقت فهمیدم که خودم باید جواب سؤالهایم را پیدا کنم، آن هم بیرون از کلیسا».