مدینه

مدینه
Image caption مسجد النبی نسبت به قبل تغییراتی کرده است و ساخت و ساز در جریان است

سه شنبه، چهاردهم ذیحجه:

اول صبح (اینجا اول صبح، زودتر از ساعت ده نمی تواند باشد. ده دقیقه هم یعنی دست کم یک ساعت!) در راه برای دستشویی و وضو گرفتن توقف کردیم. خانمی با مهربانی به من یادآوری کرد که درست وضو نمی گیرم. ما از آرنج به سمت پایین روی دست، آب می ریزیم واونها برعکس.

مدینه هم سال به سال عوض می شود. اطراف مسجد النبی پر از هتل های هزار طبقه شده! قبلا هر طرف که می ایستادی، از دور مسجد را می دیدی. خود مسجد النبی هم تغییر کرده و همچنان در ساخت و ساز و تغییر است. در بیرون مسجد، سایبان های عظیم حدود ۲۰ متر در ۲۰ متر کار گذاشته اند. سایبان هایی که وقتی آفتاب نیست، مثل چتر جمع می شوند و در حالت جمع شده، حالت ستون را دارند با پایه های سنگی. شبیه به هزاران ستون سنگی دیگر در مسجد النبی.

بخش خانه پیامبر را برای خانم ها محدودتر از قبل کرده اند. قبلا زنها به یک طرف خانه و آرامگاه پیامبر دسترسی داشتند و بخش دیگر برای مردها بود. اما حالا زن ها را به کلی جدا کرده اند و دیواره هایی گذاشته اند که به آن هم دسترسی ندارند. فقط در محوطه روضه یا آرامگاه هستند و سقف آن را هم البته در اختیار دارند. تازه فقط در ساعات محدودی از شبانه روز می توانند از همین امکان هم استفاده کنند.

Image caption سایبان های مسجد وقتی آفتاب نیست، مثل چتر جمع می شوند و در حالت جمع شده، حالت ستون را دارند

مهرداد قرار بود از مسجد النبی و قبرستان بقیع فیلم بگیرد. با اینکه یک نفر از طرف وزارت فرهنگ همراه بود، باز هم باید مجوز می گرفتیم. به مقری که این وزارت خانه برای خبرنگاران در نظر گرفته، رفتیم تا مجوز بدهند و یک نفر دیگر را همراهمان کنند. عصر شد. گفتند از داخل مسجد النبی و قبرستان بقیع که به هیچ عنوان نمی شود فیلم بگیرید، فقط می توانید در محوطه بیرونی عکس و فیلم بگیرید.

فقط تا نماز مغرب وقت داشتیم. راه افتادیم. گذر به گذر پلیس هایی که در محوطه و در مقابل درهای ورودی متعدد مسجد نبوی بودند، جلومان را می گرفتند و تا بیایی توضیح بدهی که از کجا هستی و چکار می کنی و تا کارت ها و مجوزها را چک کنند و تا این دو نفر همراه ما یکی یکی برایشان توضیح بدهند، کلی طول می کشید. راهنمای ما گفت که در مدتی که در حال کار بودیم، پنج بار پلیس مخفی آمده و از او پرس و جو کرده.

در عوض مردم و به خصوص بچه ها، دوربین بزرگ را که می دیدند جمع می شدند و می خواستند که ازشون فیلم بگیریم.

Image caption مهرداد قرار بود از مسجد النبی و قبرستان بقیع فیلم بگیرد

بالاخره توانستیم از محوطه عکس و فیلم بگیریم. بین درهایی که محوطه مسجدالنبی و بقیع (قبلا این درها نبودند و همه محوطه یکی بود) را جدا می کرد، دستفروش ها بساط کرده بودند اما به ما اجازه ندادند که از همین در هم بیرون برویم و مجبور شدیم از همان جا از شبکه هایی که قبرستان بقیع را از محل جدا می کند، عکس و فیلم بگیریم.

بعد از کار، برای نماز به داخل مسجد و به قسمت زن ها که در طرف دیگر مسجد بود رفتم. در داخل مسجد، یک دختر بحرینی را دیدم که همراه زن برادر، برادر، و دختر یک برادر دیگرش به حج آمده بود. فارسی را با لهجه شیرینی صحبت می کرد و کاملا مسلط. اگرچه خودش خیلی ناراحت بود که خوب حرف نمی زند. انگلیسی هم حرف می زد اما گفت حالا که یک فارسی زبون پیدا کرده، ترجیج می دهد فارسی حرف بزند. گفت که پدرش ایرانی ومتولد برازجان است. اما سالهاست که در بحرین هستند. برای تعطیلات به ایران می روند. همه خانواده. به مشهد می روند برای زیارت، بعد هم به شمال، اصفهان، شیراز و بقیه شهرها. گفت که عاشق ایران است و وقتی به ایران می روند آنقدر بهشان خوش می گذرد که نگو. بعد هم از من پرسید که چطور حاضر شده ام تهران را "ول بدهم" و از ایران مهاجرت کنم؟ چطور دلم آمده؟

مطالب مرتبط