آخرین روز در منا

دوشنبه، سیزدهم ذیحجه:

تا ظهر در منا بودیم. بیشتر حجاج، دیشب از اینجا رفتند با این وجود نزدیک ظهر جمعیتی در پل جمرات بود که نگو. تا چشم کار می کرد، آدم می دیدی.

رفتیم مرحله آخری سنگ ها را زدیم به ستون های نماد شیطان و بعد هم مقداری فیلم گرفتیم که لوازممان را بردند.

ما در بالاترین طبقه پل بودیم و چون اول وقت بود هنوز خیلی خلوت بود. چشم مهرداد در دوربین بود و من هم جلوی دوربین بودم و حواسم به این بود که درست حرف بزنم و در اثر آفتاب شدید جلوی دوربین اخم نکنم، در فاصله ضبط ها بر می گشتم به وسایلم که روی زمین بود چشم می انداختم و مراقبشون بودم. اما شاید یکی دو دقیقه حواسم از اونها رفت و مشغول کار بودم که یک دفعه متوجه شدیم نیستند. بعد که فیلم را نگاه کردیم، تصویرش پشت صحنه ضبط شده بود!

زنی با یک دختربچه بعد از پرتاب سنگ هایش، به طرف اونها می یاد و با کمی تردید برشون می داره. شاید دنبال صاحبش می گرده. اون اطراف پر از نیروی پلیس بود به هیچکدام تحویل نداد. دنبال بخش لوازم گمشده هم رفتیم قیامتی بود که بیا و ببین. اصلا نتونستیم بفهمیم که چنین قسمتی وجود داره یا نه. خودشون هم نمی دونستند. ما که نتونستیم پیدا کنیم. بعید است که اون خانم هم بخش لوازم گمشده را پیدا کرده باشه. خداوند از سر تقصیر من بگذره، شاید هم اصلا قصدی نداشته. شاید کلی هم دنبالم گشته باشه. موبایلی که با وسائل بود، جواب نداد؛ خاموش شده بود. هم ما و هم پلیس چندین بار بهش زنگ زدیم. پلیس بهش اس ام اس هم کرد. بی فایده. تا الان هم هیچ تماسی با ما نگرفته. شاید اصلا کار کردن با موبایل من را بلد نیست. من خودم هم مغز فنی ندارم و کار کردن با موبایل های دیگران برایم سخت است. مقصر اصلی خودم هستم. باید بیشتر مراقب می بودم.

بازگشت به مکه

از عصر دیروز که حمله داران ما، به مکه برگشتند، همه چیز در منا به روی ما بسته شد: آب، غذا و اینترنت. آب را باز کردند. اما تا عصر امروز که به مکه رسیدیم غذا نخورده بودیم.غذا مهم نیست، یک روز و نیم کامل، چای نخوردیم. اون هم برای آدمی مثل من که به چای زنده است.

وقت نماز عصر بود. بعد از ناهار و نماز رفتیم برای طواف. امروز همه جمعیتی که این چند روز در عرفات و منا بودند، در مکه هستند. از فردا عده ای راهی خانه هایشان می شوند و عده ای هم راهی مدینه. حج سال ۱۴۳۰ هجری قمری کم کم تمام می شه.

شعاع طواف، کل صحن حیاط مسجدالحرام بود. در طواف حرکت نمی کنی، با موج جمعیت می روی. اولین شبی که برای گرفتن عکس و فیلم به بالای یکی از ساختمان های اطراف مسجد الحرام رفته بودیم، از یکی از بچه ها که بار اولش بود پرسیدم چه فکر می کند؟ گفت شبیه کهکشان است و حرکت منظم میلیون ها ستاره.

چنین جمعیت فشرده ای در هر جای دیگری که باشد، خسته می شود و عصبانی، همدیگر را هل می دهد و به هم ناسزا می گوید اما آرامش این جمع باورنکردنی است و با هم مهربانند.

هر کس مشغول ذکر دعایی است. می دانند که اینجا همه به یک چشم دیده می شوند و تفاوتی بین آدم ها نیست. چند بچه خیلی کوچک بر شانه پدرهاشون در حال طواف بودند. مادری می گفت: "عمر، حبیبی، یا عمر، خلاص": عمر، عزیزم، الان تمام می شه.

وقتی می خواهند از طواف بیرون بروند، بلند می گویند: "حاج، طریق": راه بدهید. در سعی صفا و مروه هم برای آنکه جمعیت را راه بیاندازند مرتب می شنوی که: "حاج، هروله": آرام نرو. اینجا باید تا حدی حالت دویدن داشته باشی. افراد ناتوان تری که ویلچر سوار می شوند برای طواف در طبقات بالای مسجد الحرام طواف داده می شوند و در وسط راهروی بلند سعی میان صفا و مروه، جایی هم برای رفت و آمد ویلچر آنها تعیین شده.

آسمانخراش های دور مسجدالحرام هر سال بیشتر و بیشتر می شوند. از گلدسته های مسجد هم بالاتر زده اند. چه حیف.

تا یک دهه قبل هم از فاصله ای دور، حرم و گلدسته را می دیدی. اما حالا ساختمان ها آنها را احاطه کرده اند و روز به روز هم بیشتر احاطه می کنند. خود مسجدالحرام هم دائم در حال تغییر است: زیر گذرها، پله های برقی، بسته شدن زیرزمینی که شیرهای آب زمزم در آن بود و...

برای آنکه از پس چنین جمعیتی بر بیایی، همه اینها لازم است اما همین ساخت و سازها باعث شده که شهر یا دست کم مناطق اطراف حرم فاقد هر گونه مشخصه و کاراکتری باشد. اینجا مدرنیته است که حرف اول را می زند و سنت جایگاهی ندارد.

مطالب مرتبط