سفر به بزرگترین تولیدکننده گازهای گلخانه‌ای-۳

جالب است که چهره فقر همه جا یک جور است. صورتهای چرک، دستهای پینه بسته، لباس های پاره، چشمهای غمگین و زندگی مسالمت آمیز با سایر فقرا.

شاید این روزها، تصویری که بسیاری از ما از چین داریم، تصویری است از کشوری با برجهای بلند و جرثقیل هایی که شب و روز کار می کنند، شاید وضعیت در پکن و شانگهای، همینطور باشد. اما در کنار بسیاری از برجهای چونگ چینگ، محله هاییست پر از آدم و سگهای ولگرد و موش.

امروز سری به یکی از این محله ها زدیم. اولین چیزی که توجهم را جلب کرد این بود که با وجود فقر شدید و این که احتمالا من تنها خارجی در آنجا بودم؛ هیچ کسی برای گدایی به سمتم نیامد. تا جایی که من دیدم، چینی ها مناعت طبع عجیبی دارند. حتی در رستوران هم انعام قبول نمی کنند، حتی اگر اصرار کنی.

آمار سازمان های مختلف بسته به تعریف خط فقر با هم متفاوت است. بر اساس بعضی گزارش ها 300 تا 500 میلیون نفر در چین از فقر مطلق نجات پیدا کرده اند. اما بر اساس همین آمار بین 100 تا 200 میلیون نفر هنوز زیر خط فقرند که بر اساس آمار بانک جهانی در آمد روزی 1 دلار و بیست و پنج سنت است.

همزمان با کاهش تعداد فقرا، اختلاف طبقاتی هم در این کشور زیاد شده است. این را می شد در محله ای که امروز دیدم به وضوح حس کرد. محله ای که با وجود داشتن ساکنان فراوان، بر خلاف خیابان ها اطراف، هنور آسفالت نشده و بوی تعفنش تا حدی است که ترجیح می دهی نفست را تا جایی که می توانی حبس کنی.

بسیاری از ساکنان این محله، مهاجرانی هستند که از قسمت های غربی چین، و به امید کار پیدا کردن به چینگ چونگ آمده اند. روزانه 1300 مهاجر به چونگ چینگ می آیند و بعضی به ناچار زاغه نشین می شوند.

یکی از محلی ها می گفت دولت برنامه دارد تا دو سال دیگر این محله را خراب کند و به جایش برج بسازد. اتفاقی که اگر بیفتد، نشان دهنده بهبود وضعیت اقتصادی بسیاری از ساکنان این محله می شود. اما معلوم نیست چند درصد از فقرا می توانند ساکن این برجها شوند.

در کوچه باغهای این محله، همه چیز پیدا می شد. از دندانپزشکی که صندلی دندانپزشکی نداشت و پشت میز و با انبر دست دندان می کشید، تا قصابی که یخچال نداشت و تا سلمانی که با برای شستن سر مشتری ها، آب لوله کشی نداشت.

یک قصابی دماغ خوک می فروخت و قصابی دیگر جنین گوسفند، حتی یک جا دیدم که خون اردک هم می فروشند، همه اش هم برای خوردن. به هر حال سیر کردن شکم یک میلیارد و سیصد میلیون نفر کار مشکلیست. هرچند اگر سی سال پیش، چین قانون تک فرزندی را اجباری نکرده بود، به گفته خودش الان باید شکم یک میلیارد و ششصد میلیون نفر را پر می کرد.

قانون تک فرزندی

پیشتر، هر وقت که به قانون تک فرزندی چین فکر می کردم، حس می کردم این قانون نقض حقوق بشر است و حق آدمها برای داشتن هر چند تا بچه را که بخواهند، از آنها می گیرد. به نظرم این قانون اصلا انسانی نمی آمد.

اما شیرونگ چن، همکارم در بخش چینی ( که البته خودش دو تا بچه دارد و منطقا نمی تواند از این قانون دفاع کند) می گوید اگر چین این قانون را اجرا نمی کرد، الان مشکلات دنیا به اندازه سیصد میلیون نفر بیشتر بود. سیصد میلیون نفری که اگر بودند، مسکن و غذا و شغل می خواستند، زمین گرمتر از اینی که هست، می شد. فقر بیشتر می شد. بیکاری بیشتر می شود.

کمبود غذا و آب و انرژی هم بیشتر می شد. با قانونی که چین گذاشته، به اندازه کل جمعیت آمریکا، به دنیا خدمت کرده است. منطق پشت حرفش را می فهم و فکر می کنم اگر همه کشورها از سی سال پیش این قانون را وضع کرده بود، الان جمعیت دنیا حدود یک میلیارد کمتر بود، و ما بسیاری از مشکلات اقتصادی و اجتماعی که الان داریم را نداشتیم.

اما باز هم ته دلم از این قانون راضی نیستم. البته شیرونگ می گوید این قانون هم مثل بسیاری از قوانین، راه دررو دارد. مثلا در روستاها، اگر اولین بچه دختر باشد، به پدر و مادر اجازه می دهند که دوباره بچه دار شوند. بعضی ها هم حاضر می شوند جریمه داشتن بچه بیشتر را بپردازند.

بعضی ها هم بچه اولشان را پنهان می کنند. پرسیدم یعنی در خانه زایمان می کنند؟ گفت بعضی ها چند ماه قبل از زایمان، به شهر دیگری سفر می کنند، و در آنجا زایمان می کنند. این قانون ضمنا شامل کسانی که دومین بچه شان در خارج از کشور به دنیا بیاید نمی شود.

داشتم کم کم قانع می شدم که شاید این قانون بد نباشد که شیرونگ گفت با این وجود، بعضی از خانواده ها، اگر دلشان پسر بخواهد و بچه شان دختر باشد، و نتوانند جریمه اش را بپردازند یا دخترشان را رها می کنند و یا قبل از به دنیا آمدنش، سقطش می کنند. برای همین اکثر بچه های یتیم خانه ها دختر هستند.

البته اخیرا و به دلیل نگرانی افزایش جمعیت بالای 60 سال و کمبود نیروی کار، دولت به پدر و مادرهایی که ساکن شانگهای هستند و خودشان تک فرزند بوده اند اجازه می دهد یک بچه دیگر هم داشته باشند. اما هنوز به شکل قانون نشده است.

در ادامه روز، گروهی نوازنده دورگرد را دیدیم که چند نفری دورشان جمع شده بودند و اواز می خواندند. در این چند روز فهمیدم که چینی ها در لحظه اول اگر دوربین ببیند، حالت دفاعی پیدا می کنند. برای همین به فیلمبردار گفتم اجازه بدهد اول خودم و بدون دوربین به سراغشان بروم.

تلاش من برای چینی حرف زدن و تلاش نوازنده ها برای انگلیسی حرف زدن همه را به خنده وا داشت. من با لهجه فارسی گفتم: نی ها (سلام)، و آن ها با لهجه غلیظ چینی جواب دادند: هلو. از من خواستند من هم آواز بخوانم، و من هم که یک کلمه چینی نمی فهمیدم فقط صداهایی شبیه به آنچه که آنها می خوانند تولید می کردم.

چند دقیقه بعد دیدم دایره دورمان بزرگ و بزرگتر شده و چینی های بیشتری با کنجکاوی به من نگاه می کنند و بعد از چند لحظه آنها هم شروع به آواز خواندن کردند.

اینجا بود که حس کردم برای ارتباط برقرار کردن با آدمها، لزومی ندارد حتما زبانشان را بلد باشی. یک لبخند و یک کمی علاقه، همه یخها را آب می کند. در حالی که به چینی زده بودم زیر آواز، به فیلمبردار هم اشاره کردم که نزدیک شود. و این بار، بر خلاف دفعه های پیش، همه با ذوق بیشتر و رو به دوربین آواز می خواندند.

به چهره هایشان که نگاه کردم، دیدم چقدر با هم فرق دارند. چاق دارند و لاغر، قد بلند و کوتاه، جذاب و معمولی. اما چقدر عجیب است که پیشتر همه چینی ها به نظرم شبیه به هم می آمدند. واقعیت این است که حتی چشم های بادامیشان هم شبیه به هم نیست. و مهمتر از همه آن که آنجا و در آن لحظه حس کردم هیچ فرقی با من ندارند، حس کردم همه مان انسانیم و چه راحت می توانیم بدون کلمات همدیگر را دوست داشته باشیم.