«از راست حسینی تا کوچه علی چپ»

تا مجبورمان نکرده بودند که به یک دستمان بگوییم «راست» و به دست دیگرمان بگوییم «چپ»، فقط می دانستیم که دو تا «دست» داریم و هر دو برایمان «برابر» بودند، مثل دوتا چشممان، دوتا گوشمان، یا دوتا پامان. بعد که رفتیم مدرسه و «شمال» و «جنوب» و «شرق» و «غرب» را یادمان دادند، فهمیدیم که اگر رو به شمال بایستیم، «شرق» در سمت «دست راست» مان است و «غرب» در سمت «دست چپ» مان.

همبنکه به دبیرستان رفتیم و میان بچّه های شانزده هفده ساله بُر خوردیم و بوی سیاست به مشاممان خورد، «چپ» و «راست» و «شرق» و «غرب» برایمان معنیهای تازه ای پیدا کرد. «شرق» که از حیث جغرافیایی در سمت «دست راست» بود، شد «دست چپی» و «غرب» که در سمت «دست چپ» بود، شد «دست راستی».

مثلاً در آن دوره به «اتّحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی» و «جمهوری خلق چین» که حکومتهاشان در دست «حزب کمونیست» بود، می گفتیم «چپ» و به «آمریکا» و متّحدهاش می گفتیم «راست». شرق دست چپی بود و غرب دست راستی!

Image caption اگر معتقد باشیم که «برابری» حرف مفت است، چون خدا خودش هم پنج تا انگشت را یک اندازه خلق نکرده است، و خودمان را بنابر تقدیرمان «طبقۀ متوسّط» بدانیم، باید برویم «وسط» این دوتا بایستیم.

در همان دورۀ دبیرستان که بوی سیاست به مشام همه مان خورده بود، بدون اینکه کلّه های همه مان بوی قرمه سبزی گرفته باشد، هیچکداممان، حتّی آنهایی از ما که به «چپ بودن» خودمان خیلی افتخار می کردیم، هیچوقت از خودمان نپرسیده بودیم: «چرا چپ؟ مگر راست چه عیبی دارد؟

راست که از چپ بهتر است! اگر صبح آدم از دندۀ چپ بلند بشود، بد است! اگر کسی به جای «کوچۀ علی راست»، به «کوچۀ علی چپ» بزند، اهل کلک است!

اگر کسی به جای راست افتادن، با آدم چپ بیفتد، دشمن آدم می شود و به جای اینکه به آدم «راست راست» نگاه کند، «چپ چپ» نگاه می کند! با وجود این اگر کسی به ما می گفت «دست راستی»، این حرفش به گوشمان از صدتا فحش ناموسی هم بدتر بود، چون می دانستیم که «چپ» به آدمها یا حزبهایی می گویند که به اصطلاح «منادی» فعّالیتهایی هستند که بتواند نظام سیاسی جامعه را تغییر بدهد یا اصلاح کند تا مردم به آزادی و برابری و رفاه برسند، و «راست» به آدمها یا حزبهایی می گویند که به اصطلاح «محافظه کار» یا «مرتجع» هستند و برایشان صرف می کند که «وضع موجود» تا ظهور حضرت قائم بر جا بماند و معتقدند که «برابری» حرف مفت است، چون خدا خودش هم پنج تا انگشت را یک اندازه خلق نکرده است، و «آزادی» هم معنایش این نیست که آدم حرفهای گنده تر از دهنش بزند!

Image caption امروزه دیگر نماینده های مجلس در سرتاسر دنیا، چه در طرف «چپ» سالن بنشینند، چه در طرف «راست» سالن، چه در «وسط» سالن بایستند، تقریباً همه شان «دست راستی» هستند.

امّا افسوس که در این سی چهل سال اخیر «چپ» و «راست» آن قدر «اصول» خودشان را دستکاری کرده اند، و آن قدر صفتهای تازه به خودشان چسبانده اند که خودشان هم دیگر خودشان را به جا نمی آورند.

حرفهای همه شان تقریباً شبیه همدیگر شده است، و شاید حالا که دیگر «چپ» توی آینه به «راست» لبخند می زند و «راست» به «چپ» چشمک، هنوز هم خیلیها ندانند که اصطلاح «چپ» در سالهای 1791 و 1792 که مترقی ترین اعضای مجلس مقنّنۀ فرانسه روی صندلیهای طرف «چپ» سالن مجلس می نشستند، پیدا شد، و از همان موقع «چپ» شد «مترقّی» و «راست» شد «محافظه کار».

آنوقتها که «جهان» هنوز همان «جهان همیشه» بود و «نظم نوین» پیدا نکرده بود، «حزب» هم با اصول و پیروانی که داشت، مثل یک «مذهب» بود و حزبی «مؤمن» بود، فقط مؤمن، امّا حالا چی داریم؟ مؤمن راست، مؤمن راست میانه، مؤمن راست افراطی، مؤمن چپ، مؤمن چپ میانه، مؤمن چپ افراطی! خودمانیم، شما از حزبی که اسمش باشد «سوسیال دموکرات ملی راست افراطی» چی می فهمید؟