«به خدای بالاسر قسم خطرناک است!»

Image caption وقتی پاشنۀ کفش از درز موزاییک هم باریکتر باشد، صاحب کفش باید خودش را به خدا بسپرد!

یکی از آن صبحهای تاریک و سرد لندن بود. باد هم می آمد، از آن بادهایی که موها را پریشان می کند و ذهنها را آشفته. خانم جوانِ بلند بالایِ با وقار و خوش لباسی توی پیاده رو تا نزدیک زمین خم شده بود و با دو تا دستش دو طرف کفش پای راستش را گرفته بود و زور می زد که آن را از زمین بکند و کنده نمی شد. کنجاو شدم و در چند قدمی خانم وایستادم.

با آخِرین زوری که زد، کفش را نجات داد، امّا پاشنۀ کفش که رفته بود لای درز دوتا موزاییک پیاده رو، از کفش کنده شد و لای درز ماند. خانم که حتماً اداره اش داشت دیر می شد، لنگۀ کفش بی پاشنه به دست، وایستاد و با قیافه ای که ازش درماندگی و بیچارگی می بارید، شروع کرد به اطراف خودش نگاه کردن و زیر لب چیزی گفتن، و این درست موقعی بود که من باید کنجکاوی را بس می کردم و می رفتم پی کارم.

گاهی پاشنۀ کفش خانمها، اگر حواسّشان جمع نباشد، لای درز پلّه های گردان فروشگاههای بزرگ یا قطار زیر زمینی هم گیر می کند که در این موقعها باید دعا کرد که خدا خطر را از جان صاحب این جور کفشها دور کند. منظورم کفشهای «پاشنه سوزنی» است!

می گویید همچین اسمی به گوشتان نخورده است؟ خودم من هم تا حالا «پاشنه سوزنی» نشنیده بودم. یادم می آید که شصت، هفتاد سال پیش که کفش پاشنه بلند تَه باریک مُد شده بود، به این جور پاشنه ها می گفتند «پاشنه صنّاری»، یعنی ته این پاشنه به کوچکی یک سکّۀ صد دیناری بود.

Image caption هر چه گشتم، یک سکّۀ صد دیناری (صنّاری) عهد رضا شاه پیدا نکردم. تقریباً به اندازۀ سکّۀ 10 سنتی آمریکایی یا 10 سانتیمی فرانسه بود.

البتّه خیلی وقت بود که واحد پول تغییر کرده بود و صد دینار شده بود ده دینار و حالا به جای هزار دینار، صد دینار می شد یک قران، ولی اسم پاشنه های ته باریک همان «صنّاری» مانده بود.

بالاخره سکّه هر چقدر هم که کوچک باشد، با ته نوکِ سوزنی بعضی از پاشنه های امروزی قابل مقایسه نیست، و به این جور کفشها دیگر نمی شود گفت «پاشنه صنّاری».

آهای، شمایی که سازندۀ کفشهای پاشنه سوزنی هستید و لابد می دانید که این پاشنه ها توی ریز ترین سوراخها فرو می روند و گیر می کنند، اقّلاً آنها را آن قدر محکم به ته کفش بچسبانید که وقتی می خواهند از سوراخ بیرونشان بکشند، از تخت کفش جدا نشوند! لابد خانم درماندۀ بیچاره داشت زیر لب به همین سازنده های این جور کفشها فحش می داد یا نفرین می کرد.

خوب، حالا به نظر شما تقصیر شهرداری است که با آن همه عوارضی که از مردم می گیرد، درز خالی شدۀ موزاییکها را با سیمان پر نمی کند؟ یا تقصیر سازنده های کفشهاست که خانمها را توی طلسم مُد می اندازند و پاشنه صنّاریشان را می کنند پاشنه سوزنی؟ یا تقصیر خانمهاست که به جای کفش سواری، سوزن سواری می کنند؟

Image caption اصلاً بیایید کفش پاشنه سوزنی را به خودتان حرام کنید. به خدای بالا سر قسم خطرناک است!

از من بپرسید، می گویم تقصیر هیچکدام. همین الآن به «طبیعت» گفتم: «همه تقصیرها از توست، والله!» او هم گفت: «والله، من هم هر کاری می کنم، دست خودم نیست!» راست می گوید. فکر نمی کنم پیدا کردن مقصّر اصلی کار آسانی باشد.

از وقتی به جرم خوردن دو تا دانه گندم از بهشت بیرونمان انداختند تا به امروز همۀ کارهایی غریب و عجیبی که می کنیم، همۀ آتشهایی که توی این دنیا می سوزانیم، همۀ غصّه هایی که می خوریم و همۀ دردهایی که می کشیم، مال این است که می خواهیم بدانیم تقصیر از کیست!

حالا با وجود همۀ اینها آیا نمی شود از روی دلسوزی یا نفهمی به آن خانم درماندۀ بیچاره گفت: «خانم عزیز، فحش دادن و نفرین کردن فایده ای ندارد. می بخشید فضولی می کنم. اصلاً بیایید کفش پاشنه سوزنی را به خودتان حرام کنید. به خدای بالا سر قسم خطرناک است!»