«رنگ حرام کن شارلاتان»

Image caption این هم تابلویی از علیزادۀ طوسی (Alizadeh Tussi)، نامه نویس «آریا لندی»، با الهام از یک «کاغذ رنگی قیچی کن بر مقوّا چسبان فرنگی». این تابلو را به جای صدها میلیون دلار، حاضر است به ۱۰ دلار بفروشد. اگر وسیله می داشت، با الهام از یک «رنگ بر بوم پاش فرنگی» هم یک تابلو بیست متر مربعی می کشید، عکسش را اینجا می گذاشت و اصلش را هم حاضر بود به بیست پوند بفروشد

به یارو می گویید: «آقای عزیز، آدمیزاد بیچاره سیصد هزار سالی طول کشید تا فهمید چرا یک چیزهایی زیبا به نظرش می آید، یک چیزهایی زشت، و بالاخره کشف کرد که زیبایی چه خصوصیاتی دارد که زشتی آنها را ندارد، و آنوقت از تعریف و توضیح این خصوصیات یک علم درست کرد و اسمش را گذاشت زیبایی شناسی. حالا شما می خواهی با بوق و کرنای تبلیغات این «عجغ وجغ سازیها» و شارلاتان بازیها را به اسم هنر نقّاشی به خورد مردم بدهی و ثمرۀ سیصدهزار سال فکر و فلسفه و هنر آدمیزاد را باد هوا کنی؟»

یارو در جوابتان می گوید: «اوّلاً آنی که بهش می گفتند هنر نقّاشی و آدمهایی مثل رافائل (Raphael)، داوینچی (da Vinci)، میکل آنژ (Michelangelo)، رامبراند (Rembrandt)، سزان (Cézanne) و مونه (Monet) نماینده هاش بودند، آن قدر استعداد می خواهد و آن قدر زحمت دارد که دیگر کسی دنبالش نمی رود. امروز عصر سرعت است. هنر مند نمی تواند بنشیند، یک سال روی یک تابلو کار کند. بهترین و بازار پسندترین تابلو آن است که سرِ یک ساعت کارش تمام باشد. یک ساعت نشد، دست بالاش یک روز. ثانیاً آن هنر نقّاشی که تو در عزایش نوحه می خوانی، مال آن یک در صدی از مردم بود که به هنر از آن بالا بالاها نگاه می کردند. امروزه چیزی که به درد نود و نُه در صد مردم نخورد و از این پایین پایینها نتوانند بهش نگاه کنند، می خواهد هنر باشد، یا هر آت و آشغال دیگر، تجارتی نیست و کسی نمی آید برایش سرمایه گذاری کند.»

به یارو می گویید: «خوب، اینها بروند روی هزار و یک چیز دیگر سرمایه گذاری کنند و دست از سر هنر بر دارند!»

یارو با اطمینان و با کمال خونسردی می گوید: «کجای کاری، آقا! تجارت که نمی تواند دست از سر چیزی بردارد. وقتی دنیا دنیای تجارت است، همه چیز باید خودش را با تجارت وفق بدهد، حتّی خدا. دیگر چه رسد به دین و فلسفه و علم و ادبیات و هنر. گذشت آن دوره ای که دو تا دنیا داشتیم، به یکیش می گفتند دنیای اصالت، و به یکیش دنیای تجارت. اصالت دیگر خریدار ندارد. باید درش را تخته کند، برود پی یک کار دیگر!»

و شما به یارو می گویید: «خوب، بله! مطابق همین حرف شما، آن آدمی که نقّاش نیست، اهل اصالت هم نیست، باید برود پی یک کار دیگر. چرا باید بیاید آبروی هنر نقّاشی را ببرد؟»

و یارو که حالا دیگر کفرش در آمده است، با لحن یک ژنرال شش ستاره به شما که برایش یک سرباز صفر هستید، می گوید: «آقا، تو حرف حالیت نمی شود! وقت ما را تلف نکن! برو پی کارت!»

و اینجاست که من می روم پی کارم و کارم این است که اصالت را برای هنر نقّاشی نگهدارم و برای آن کاری که تجارت دارد می کند، یک اسم تازه و با مُسمّی درست کنم. نقّاشّ کسی است که با رنگ نقش می کشد. نقش هم شکل همۀ چیزهای جاندار و بیجانی است که در طبیعت وجود دارد. بنا بر این کسی که می آید در و دیوار خانۀ شما را رنگ می زند، نقّاش نیست. باید بهش بگوییم "رنگ کار". کسی هم که روی کاغذ، مقوّا یا بوم پارچه ای با رنگهای مختلف عجغ وجغ می کشد، نه نقّاش است، نه رنگ کار، و چون با رنگ بازی می کند، باید بهش گفت "رنگباز"، امّا چون بازیش یک بازی واقعی نیست، و بازی هم برای خودش حساب و کتاب و اصالتی دارد، من ترجیح می دهم که بهش بگوییم "رنگ حرام کنِ شارلاتانِ مردم گول زنِ پول پرست!"

آدم چی بگوید که دل پُر دردش یک خُرده خالی بشود؟