«افاده ها طبق طبق، سگها به دورش وقّ و وقّ!»

Image caption میان ما، سروران مخلوقات عالم، آنوقتهایی هم که بیشتر سر درختها زندگی می کردیم، یک نفر هم پیدا نمی شد که این قدر «Modest» باشد! به این خرس در استرالیا می گویند «Koala».

این طور که من به تجربه دستگیرم شده است، ما کم و بیش همه مان، وقتی وارد معقولات می شویم، معمولاً حکمهای کلّی صادر می کنیم، و شاید همه ش هم تقصیرِ خودمان نباشد، چون اگر یک عادتی، یا طرز فکری در میان یک قوم قرنهای قرن سابقه داشته باشد، افتخار «درست» بودنش، یا ننگ «غلط» بودنش هم مال همۀ نسلهای گذشته است و فقط یک سهمش می رسد به نسل آخِری، که همین نسل بنده و جناب عالی باشد.

امّا بالاخره، پیش از آنکه آخرین لاکپشتهای عالم به مقصد برسند، باید از خواب خرگوشی بیدار شد. پس، بله، مسئولیت نسل امروزی هر قوم از همۀ نسلهای گذشته اش بیشتر است!

این مصیبت نامه را دیروز ناچار شدم برای یک دوست ایرانی، که مثل من سی چهل سالی است که در لندن زندگی می کند، بخوانم و پیش خودم که مثل او، خیلی وقتها حکم کلّی صادر می کنم، شرمنده و سرافکنده بشوم.

یادم نیست راجع به چی صحبت می کردیم که یکدفعه برگشت، گفت: «این انگلیسیها آدمهای مادِستی (Modest) هستند.» منظورش از «مادِست» فروتن و افتاده و بی ادا و اصول بود.

لابد بعد از سی چهل سال زندگی در لندن، اگر کلمه های فروتن و بی افاده و افتاده و بی ادا و اصول را فراموش نکرده باشد، او هم مثل بعضی از جوانهای در ایران ماندۀ انگلیسی خواندۀ هرگز به لندن نیامدۀ بی اعتنا به فارسی، فکر می کند کلمۀ متمدّن و پیشرفتۀ «modest» خیلی بهتر از همۀ آن کلمه های معیوب عقب ماندۀ فارسی منظورش را می رساند.

Image caption «سر آلن شوگر» (Sir Alan Sugar) میلیاردر انگلیسی، با تفرعن کارفرمایی، در سریال تلویزیونی «کارآموز» (The Apprentice) در لحظه ای که به یکی از کار آموزها می گوید: «تو اخراجی!»

جلو خودم را گرفتم و با لحنی پُر از فروتنی گفتم: «فکر نمی کنم منظورت همۀ انگلیسیها باشد. بله، درست است، آنها هم مثل ما ایرانیها، بعضیهاشان آدمهای فروتن و بی افاده و افتاده و بی ادا و اصولی هستند. بستگی دارد به فکر و شعور افراد. وگر نه خودت خوب می دانی که خیلیهاشان آن قدر گند دماغ و تفرعن دارند که حال آدم را به هم می زنند.»

دوست ایرانی بِربِر به من نگاه کرد و گفت: «واقعاً این را جدّی می گویی؟ من که اینجا تا حالا به آدمهایی بر نخورده ام که گند دماغ ما ایرانیها را داشته باشند. خودت دیده ای که رئیسهای انگلیسی با کارمندهای زیر دستشان چه طوری رفتار می کنند. انگار همرتبه هستند و هیچ فرقی با هم ندارند.»

معلوم بود که این دوست ایرانی که تمام این سی چهل سال گذشته را اینجا توی لندن مثل من «ایرانی» زندگی کرده است و صابون «رئیس و مرئوسی» انگلیسی در جامعۀ انگلیسی به قباش نخورده است، دارد توی تاریکی مهاجرت همۀ گربه ها را سمور می بیند. نخواستم بهش بگویم: «عزیز جان، اینها هم مثل ما آدمیزادند.

توی یک مغازه که فقط یک مغازه دار هست و دو تا شاگرد، بیا ببین مغازه داره به این دو تا شاگرد چه ریاستی می فروشد، و آن شاگردی که سابقۀ کارش یک سال بیشتر از آن یکیِ دیگر است، برای او چه ژستهای آبدوغ خیاری ای می گیرد.

Image caption به این دو تا آدم افتاده و فروتن نگاه کنید: مظهر «Modesty»!

برای همین است که بیشتر کارگرهای انگلیسی، نه فقط به کارفرمای خودشان، بلکه به هر کس که کارگر نباشد، به جای "آقا"، می گویند "رئیس". این طبیعت آدمیزاد است که دلش می خواهد کنار بایستد و به دیگران دستور بدهد! همان کارگر انگلیسی خیلی وقتها توی خواب می بیند که کنار ایستاده است و همه بهش می گویند رئیس!»

امّا برای اینکه به آن دوست ایرانی گفته باشم که خودِ من هم خیلی مواظبم که زیاد حکم کلّی صادر نکنم و در مورد حکمهای کلّی نسلهای گذشته هم شکّ را جایز بدانم، با یک لبخند فروتنانه گفتم: «من مطمئنّم که در زبان انگلیسی هم باید ضرب المثلی داشته باشند که معنیش به فارسی بشود: افاده ها طبق طبق، سگها به دورش وقّ و وقّ!»