"از لندن به شاه عبدالعظیم"

Image caption این زبان بسته ها هم از تعارف تو خالی یک انگلیسی خنده شان گرفته است!

من نمی گویم که انگلیسیها اهل «تعارف» نیستند. هستند، خیلی هم هستند. امّا برای اینکه دلشان می خواهد با همۀ آدمهای دنیا «روابط سودمند» داشته باشند، زبانشان را حسابی توی «آب تعارف» شسته اند و توی «آفتاب نزاکت» خشکش کرده اند.

این برایشان یک «قاعده» است. استثنایش مال آن وقتی است که خودشان خواسته باشند به همدیگر «تعارف تو خالی» بکنند. مثلاً یک انگلیسی توی خیابان به همکارش بگوید: «راستی چرا یک شب با خانمت شام نمی آیی خانۀ ما؟» و همکارش بگوید: «اتّفاقاً خیلی خوشحال می شویم. هر وقت بگویی با سر می آییم! مثلا همین شنبه چه طور است؟» و آنوقت طرف جا بخورد و از «دعوت الکی» خودش پشیمان بشود و رنگش بپرد و به تته پته بیفتد و پیش از آنکه توی تنگنای رودربایستی و خجالت غش بکند، به همکارش بگوید: «باشد. به خانمم بگویم، ببینم کی برایش مناسب است، خبرت می کنم!» بله، انگلیسیها به این جور تعارف می گویند: «دعوت خالی از صداقت»، و تقریباً همان چیزی است که ما به ش می گوییم: «تعارف شاه عبد العظیمی».

در لندن با عیال رفته بودم فروشگاه، می خواست بلوزی که هفتۀ پیش خریده بود، پس بدهد، یک شماره بزرگتر بگیرد. درد کمر به کنار، پاهایم به اندازه ای خواب رفته بود که نمی توانستم وایستم یا قدم از قدم بردارم. گفتم: «تو برو، بلوزت را پس بده، من این بغل یک صندلی هست، می نشینم تا بیایی.»

Image caption مشتری می پرسد: خیارها کیلویی چند است؟ و فروشنده می گوید: قابلی ندارد!

دیده بودم که آن بغل یک صندلی هست، امّا تا عیال رفت و من رفتم روی آن صندلی بنشینم، دیدم یک آقای میانه سال، با صورت آشنایی که می توانست یکی از قوم و خویشهای خودم باشد، روی آن صندلی لم داده است و دستهایش را با خیال راحت روی شکمش گذاشته است.

ناچار رفتم کنار دیوار، روی عصا تا کمر خم شدم تا پاهایم را با التماس از خواب بیدار کنم، امّا راستش نتوانستم از آن آقا که صندلی مرا غصب کرده بود، چشم بردارم. همینکه چشمهایش افتاد توی چشمهای بیچاره و حیران من، به زبان شیرین فارسی و با لهجۀ غلیظ تهرانی گفت: «بفرما بنشین، پدر!»

خوشحال شدم که «فرزند» به من بفرما می زند، امّا دیدم از جایش تکان نمی خورد. من هم با لهجۀ غلیظ تهرانی گفتم: «خواهش می کنم راحت باشید!» که البتّه آقا خیلی هم راحت بود و از جاش هم تکان نخورد و بفرما زدنش هم شاید برای این بود که به من بگوید از قیافه ام فهمیده است که ایرانی هستم، یا برای این بود که تعارفش را کرده باشد تا وظیفۀ اخلاقیش را انجام داده باشد و پیش وجدانش رو سفید بماند.

Image caption صد سال پیش «شاه عبدالعظیمی» دم غروب به رفیق تهرانیش که سوار درشکه شده بود، برگردد به تهران، می گفت : «حالا شب را پیش ما می ماندید!»

در همین لحظه بود که از لندن رفتم به «شاه عبدالعظیم» صد سال پیش و دیدم که یک «شاه عبدالعظیمی» دم غروب به رفیق تهرانیش که دارد سوار درشکه می شود، برگردد به تهران، می گوید: «حالا شب را پیش ما می ماندید!»

ده دقیقه ای طول کشید تا عیال برگشت و دید من وایستاده ام و عذاب می کشم و آن آقای میانه سال راحت روی صندلی نشسته است و عین خیالش نیست. با زدنِ انگشت سبّابه به دماغم و گذاشتن همان انگشت روی لبهایم عیال را از ابراز احساسات تلخ به زبان شیرین فارسی منع کردم و راه افتادیم. فقط وقتی از کنار آن آقای میانه سال رد می شدیم، وایستادم و با خوشرویی گفتم: «فرزند، این انگلیسیها هم تعارفهای شاه عبدالعظیمی زیاد می کنند، امّا در یک همچین موقعی همیشه دیده ام اوّل، بدون معطّلی، از روی صندلی بر می خیزند، می روند کنار می ایستند و بعد با یک لبخند احترام آمیز می گویند: بیایید بنشینید.»