«بفرمایید، تعارف نکنید، خانه خانۀ خودتان است!»

Image caption ما ایرانیها می گوییم: «هیچ جا خانۀ خودِ آدم نمی شود» و انگلیسیها که «home» را هم به معنی «خانه» به کار می برند، هم به معنی «وطن»، می گویند: «There is no place like home» که ترجمۀ تحت اللّفظیش می شود: «هیچ جا پیدا نمی شود مثل خانه».

«هیچ جا خانۀ خودِ آدم نمی شود». عین این ضرب المثل فارسی را انگلیسیها هم دارند. آنها می گویند: «There is no place like home»، که ترجمۀ تحت اللّفظیش می شود: «هیچ جا پیدا نمی شود مثل خانه».

اصطلاح «to feel at home» را هم دارند که معنیش «راحت بودن» است، امّا ترجمۀ تحت اللّفظیش می شود: «احساس در خانۀ خود بودن کردن». البتّه انگلیسیها به «وطن» یا «میهن» هم می گویند «home»، که همان «خانه» است. در بعضی از خانه ها هم به یک یا چند تا اتاق خواب اضافۀ مخصوص «مهمان» می گویند «اتاق مهمان» که با «مهمانخانه» یا «اتاق مهمانخانه» در خانۀ ما ایرانیها فرق دارد.

نمی دانم «خانۀ» ما با «home» انگلیسیها چه فرقی داشت که در «خانۀ» ما هیچکس «احساس راحت بودن» نمی کرد، نه پدر و مادر، نه ما بچّه ها!

لابد پیش خودتان می گویید: «باز یارو شروع کرد به انگلیسی درس دادن!» و من خدمتتان عرض می کنم که نه خیر! اختیار دارید! فقط می خواستم ذهن شریفتان را برای یک مقایسۀ ساده آماده بکنم. آخر من بچّۀ آن نسلی هستم که به «اتاق نشیمن» خانه، که انگلیسیها به آن می گویند «sittingroom»، می گفتند «مهمانخانه»، که درش برای اهل خانه همیشه بسته بود تا مهمان بیاید، یعنی یک آدم ظاهراً آشنای باطناً غریبه ای که ازش واقعاً و حسابی رودربایستی داشتند.

Image caption «اتاق مهمان» یا «اتاق پذیرایی» سنّتی یک خانوادۀ ایرانی در جزیرۀ قشم و مهمان خانواده: آقای صادق صبا، در جریان تهیۀ برنامۀ تلویزیونی «مزۀ ایران».

و آنوقت به اتاقی می گفتند «اتاق نشیمن» که درش همیشه به روی مهمان بسته بود و اگر، خدا نکرده، نگاه مهمان به توی آن می افتاد، صاحبخانه از خجالت می خواست زمین دهن باز کند و او را ببلعد. قضیۀ «چشم نامحرم» و «روی ناموس» آدم نبود که بشود با چند تا «استغفر الله» گناهش را دور کرد.

یادم می آید، تازه که به انگلستان کوچ کرده بودیم، یکی از خانمهای آشنا با بورس تحصیلی آمده بود لندن و در خانۀ یک خانوادۀ انگلیسی اقامت کرده بود.

شمارۀ تلفن ما را داشت. زنگ زد و با صدایی که از نازکی غم غربت داشت ترک می خورد، از من خواست که به دیدنش بروم و رفتم و به زخمهای غربت چند روزه اش مرهم آشنایی زدم و وقتی خواستم خدا حافظی کنم، آقای صاحبخانه که در اتاق نشیمن باش آشنا شده بودم و با چایی و بیسکویت از من پذیرایی کرده بود، آمد بیرون و مرا تا ایستگاه ترن همراهی کرد و با عذر خواهی از من خواست که به این خانم هموطنم بگویم: «لطفاً صبحها برای صرف صبحانه با روب دو شامبر سر میز نیایید، چون ما رسممان این است که درست لباس بپوشیم، بیاییم سر میز!»

Image caption راستی، انگلیسیها به «صندوق» و «سینۀ آدم»، هر دو، می گویند «chest» !

بله، این انگلیسیها با همۀ عیبهای کوچک و بزرگی که دارند، خیلی از رسمهاشان با خیلی از رسمهای ما فرق می کند. مثلاً هر وقت از خانه بیرون می آیند، بهترین لباسهاشان را می پوشند، یعنی انگار هر روز عید است، و هر جا که دارند می روند، مهمانی است و همیشه و برای همه می خواهند پُز بدهند. یادم می آید خدا بیامرز مادرم وقتی مرحوم شد و خواهرهایم صندوق لباسش را باز کردند، تویش چند تایی پیراهن بود که من هیچوقت به تن مادرم ندیده بودم.

فکر می کنم لابد هیچوقت مهمانی به سراغ ما نیامده بود که قابل دید نِ آن پیراهنها باشد. امّا از حقّ نگذرم، درِ «اتاق مهمانخانه» که همان «اتاق نشیمن» انگلیسیها باشد، در ماه چند باری باز می شد، ظرفهای «چینی مرغی» و قاشق و چنگالهای «ورشو» و تنگ و لیوانهای بلور و سفره رومیزی گلدار از صندوق در می آمد. راستی، انگلیسیها به «صندوق» و «سینۀ آدم»، هر دو، می گویند «chest» !