«لیبیدوکراسی»

Image caption توی این دنیای بی صاحب ماندۀ هرکی به هرکیِ هیچّی به هیچّی، هر کس که برای دلِ تنگش یک دهن می خواهد به پهنای فلک، اینترنت بی معطّلی تقدیمش می کند.

به نظر من عصر ما، یعنی عصر اینترنت، یا عصر ارتباط آنی همۀ آدمهای دنیا، درخشان ترین عصر تاریخ آدمیت است. هر کس هستی، باش. آن قدر پول داری که یک کامپیوتر بخری، بگذاری روی میزت؟ پس یک وبلاگ هم راه بینداز، بنشین و هرچه دلت می خواهد بریز آن تو و دیگر هیچ خدایی را بنده نباش، و هیچ اربابی را رعیت، و هیچ استادی را شاگرد!

خوب، وقتی می بینی توی این دنیای بی صاحب ماندۀ هرکی به هرکیِ هیچّی به هیچّی، هر کس که برای دلِ تنگش یک دهن می خواهد به پهنای فلک، اینترنت بی معطّلی تقدیمش می کند، و او بدون اینکه ذرّه ای فشار به حنجره اش بیاورد، می تواند آناً صداش را به چشم و گوش همۀ آدمهای دنیا برساند، واقعاً از خوشحالی بال در می آوری، هرچند که دلت نخواهد از گوشۀ اتاقت به جایی از این دنیای بی صاحب ماندۀ هرکی به هرکیِ هیچّی به هیچّی پرواز کنی.

دلت می خواهد شعر بگویی؟ خوب، بگو! اینترنت هست، نمی گذارد هیچکس جلوت را بگیرد. می گویی تا حالا هیچوقت شعر نگفته ای؟ باشد. شعر که شنا کردن نیست که مربّی و تمرین بخواهد و اگر کسی شنا یاد نگرفته خودش را بیندازد توی دریا، غرق بشود! دیگر گذشت آن دوره ای که «حافظ شیرازی» تا نمی رفت در زبان و ادبیات فارسی و عربی استاد بشود، و از علم و فلسفۀ زمان خودش سر در بیاورد، و همۀ دیوانهای بزرگترین شاعرهای چهار قرن پیش از خودش را با دقّت بخواند، و به رمزهای زبانی و هنری آنها پی ببرد، «لسان الغیب» نمی شد، و گذشت آن دوره ای که شاعر عصر جدید باید حدّ اقلّ یک زبان معتبر جهانی، مثل انگلیسی، یا فرانسوی، یا آلمانی، را خوب یاد می گرفت تا دری از فکر و هنر و ادبیات و فرهنگ جهانی به رویش باز بشود، و با«ده قرن» زبان و ادبیات فارسی هم همان کاری را می کرد که حافظ شیرازی با «چهار قرن» آن کرده بود.

Image caption دو بیت از غزلی از «لسان الغیب» خواجه شمس الدّین محمّد حافظ شیرازی علیه الرّحمه و الغفران.

حالا دیگر «اینترنت» بیچاره هست و هر تقصیری را به گردن می گیرد و هر سدّی را از جلو دست و پای آدمهای آرزومند بر می دارد. بله، اینترنت همان «چراغ جادو» است و شما هم «علاءالدّین» هستید. شعر گفتن که هیچ! فلسفه، تاریخ، جامعه شناسی، نقد ادبی، همه چیز! هر چیز و همه چیز!

Image caption من اسم این «دموکراسی اینترنتی» را گذاشته ام «لیبیدوکراسی» و توضیحی هم برایش ندارم. «لیبیدو»ی آن مال «فروید» است و «کراسی» آن مال یونانیهای دو هزار و پانصد سال پیش.

لابد آنهایی که یادشان هست که یک سال و اندی پیش در نامۀ «اینترنت، دامت خدماته!» چه ستایشی از اینترنت کرده بودم، خیال می کنند حالا عقیده ام دربارۀ قدرت و عظمت آن عوض شده است! نه خیر. به نور چراغ حقیقت قسم می خورم که ایمانم به قدرت و عظمت اینترنت صد برابر شده است. یادم می آید که آن نامه را با الهام از «دیکتاتوری پارلمانی» نوشته بودم. امّا چیزی که برای این نامه به من الهام بخشیده است «دموکراسی اینترنتی» است. در این دموکراسی هر «سایتدار» و «وبلاگدار»ی حقّ دارد که خودش را نه فقط فردوسی و سعدی و حافظ معاصر، بلکه رَبّ النّوع و رَبة النّوع هنر و ادبیات و علم و فلسفه و همه چیز معاصر بداند. باور نمی کنید؟ پس معلوم می شود که غیر از «سایت» یا «وبلاگ» خودتان، به سایت یا وبلاگ هیچکس دیگر سر نمی زنید. اقّلاً روی این یک نظری که برایتان رسیده است، تیک کنید. نوشته است: «ای وَل، خیلی زیبا و قشنگ بود. حال کردم. برات آرزوی موفقیت می کنم. به سایت ما هم سر بزن. نظر یادت نرود!»

یکدفعه فکر نکنید که «نظر» یعنی مثلاً یک نقد اصولی و علمی و منطقی دربارۀ شعر آقا یا خانم «سایتدار» یا «وبلاگدار»! نه خیر. الگوی نظر همین چیزی است که برای شعر شما رسیده است.

من اسم این «دموکراسی اینترنتی» را گذاشته ام «لیبیدوکراسی» (Libidocracy) و توضیحی هم برایش ندارم. «لیبیدو»ی آن مال «فروید» است و «کراسی» آن مال یونانیهای دو هزار و پانصد سال پیش.